28
تیر

واژه ها

گاهی واژه ‌ها باتو قهرند. اگر نیستند بدان تو نیستی. هرچه شاملو بخوانی، ابتهاج بخوانی، جبران خلیل جبران بخوانی، ورق بزنی بازهم واژه کم می‌آوری. واژه‌ها از جنس احساسند. اگر گاهی اعجاز می‌کنند چون می‌دانند تو خوب حسشان کرده‌ای. آغشته به خیالت می‌شوند .طعم می دهند به نوع نگاهت، اصلا هوایی می‌شوند، تو هم نخواهی می‌آیند. 

هر واژه رازیست نهفته در عمق جانت باید دلت آماده باشد، دریا باشد تا او هم خودش را عیان کند. کافیست بخواهی، بر دلت فرود می‌آیند شده فرود اضطراری…‌ چند روزیست …


free b2evolution skin
28
تیر

دوچرخه سواری

دوچرخه‌سواری بانوان هم تحریم شده. تحریم بعضی از خرده فکر‌های که نفس دوچرخه‌سواری زنان را هم عیب می‌دانند. دوچرخه بیچاره‌ و زبان بسته که به خودی خود نه عیبی به او وارد است و نه از دست خودش کاری بر می‌آید را بعضی از زنان چنان افراط کردند و شورش را درآوردند که حالا هر ننه مرده‌‌ای که دلش برای دوچرخه سواری لک زده باشد هم باید در حسرت بمیرد. بعض هم که با تحجرشان می‌خواهند با روشنفکران جامعه مقابله کنند فوری به زنان دوچرخه سوار برچسب فمنیست می‌زنند. با این تفکرشان چنان قبح آن در بین بعضی از مذهبی نما‌ها زیاد شده است که دیگر در پارک بانوان هم جرأت دوچرخه سواری نداری چنان برچسب می‌خوری که از عمرت پشیمان می‌شوی.

حالا اگر این تقابل روغنفکران و خشکه مذهب‌ها هم نبود، ساختمان‌های بلند که دور تا دور پارک بانوان را گرفته‌اند را نمی‌شود نادیده گرفت. همه نظارت کامل بر پارک دارند. حتی بعضی از قسمت‌ها نمی‌شود چادرت را از سرت برداری چه برسد به دوچرخه‌سواری.

سایه نوشت: دلم دوچرخه‌سواری می‌خواد جایی که نه نگاه نامحرم باشه و نه قضاوت دیگران….


free b2evolution skin
23
تیر

کدبانوی آشپزخانه‌ی مجازی

سرباز سایبری باشیم اما قبل از آن از سیر تا پیاز سربازی را بدانیم. دوره‌ی آموزشی از خود سربازی مهم‌تر است. اگر خودمان را سرباز سایبری می‌دانیم مدل رو کم کنی مجازی را وارد کارمان نکنیم. پز عالی و جیب خالی را دغدغه مندانه دنبال نکنیم. وقت خودمان را در مسابقه ی کی لاکچری‌تر است تلف نکنیم. از خود خروس‌خوان تا نیمه‌ی شب آنلاین خود مجازیمان نباشیم. نشویم تریبونی برای تبلیغ مصرف گرایی و تجمل گرایی. کمی هم خودمان باشیم.بی‌گدار به آب نزنیم. مجازی چه زمین دشمن باشد چه زمین خودی او را دست کم نگیرید. صیادی است که کمتر صیدی می تواند از دستش فرار کند. مار خوش خط و خالی است که دل هر ظاهر بینی را به خودش قفل می‌کند. قهرمان بتکده ای نشویم که خود واقعیمان را فراموش کنیم. مجازی را مجازی ندانیم گاهی همین غفلت حجابی می‌شود که تو را از خودت و خدایت دور می کند. باور کن مجازی میدان مینی است که باید حواست جمع باشد که نه تنها پا روی مین نگذاری که آنها را خنثی کنی و هم خودت را و هم دیگران را نجات دهی. مجازی آفتی شده که به جان میوه های باورمان افتاده. خدایی می‌کند. ماهم بندگانی شده ایم که اعمالمان را صبح تا شب به او عرضه می کنیم. همه جای زندگیمان را گرفته است. کدبانوی آشپز خانه‌ی مجازی شده‌ایم. شده دفتر خاطرات و آلبوم عکس‌هایمان. شده راز دار دلتنگی‌هایمان. شده ایم هفتاد سی‌های مجازی. کمی هم به خودمان بیایم. مجازی مادرمهربانی نیست که بتوانیم آرامش را در آغوشش دنبال کنیم بهتر است بگوییم زن بابا ایست نامهربان که فقط می‌خواهد تورا سرگرم کند که حقیقت را نبینی. یوسف درونمان را در بازار مجازی ارزان نفروشیم. کمی هم به خودمان بیاییم.


free b2evolution skin
22
تیر

داستانی به نام ابوذر

بعضی وقت‌ها همه چیز بهانه است تا من یا تو به احساس نیازمان پی ببریم و در پی بر‌آوردن نیازمان با پیاله ها‌ی خالی خود به گدایی خدا برویم. خدایی که نمی‌بینم اما به بودنش معتقد، نه گفته‌اند هست پس حتما هست. خدا سرگرمی زندگیمان است نه حقیقت زندگی. هرجا که نیاز داشتیم می‌آید، کمی خودمان را برایش لوس می‌کنیم، بعد دوباره مرخصش می‌کنیم. خوب خدایی است. البته اینجور اندیشیدن به دل همه نمی‌چسبد. بعضی ‌ها دلشان در همین حد هم خدا را نمی‌خواهد. خب زیادیشان می‌شود. رو دل می‌کنند. خدایشان اسکناس است تا باشد. الحمدلله نیازی به خدایی دیگران ندارد. بعضی ها هم منتظرند دلشان بشکند. ناشان کم شود. مریض شوند تا ملتمسانه بیایند سفره‌ای بگسترانند و از عالم و آدم گله و گله گذاری کنند و طلبکارانه از خدا چیزی را بخواهند آن هم خدای ذهنشان. اما بعضی خدا خدا می کنند فرصتی پیدا شود تا در آغوش خدا آرام بگیرند.اصلا نمی توانند بدون خدا زندگی کنند. بلد نیستند. این‌ها دلشان اقیانوس است. باید خدا همه‌ی زندگیشان باشد تا به دلشان بچسبد. آسمان دلشان متواضع است فرو می ریزد که خدا عرش نشین باشد. شیرینی حضور خدا تمام زندگیشان را فرا گرفته است. آسمان دلشان آکنده از پرتوی ماه و پر از عطر حضور خداست. عبادتشان ترانه‌ی آسمانی است که بر لبانشان جاری می‌شود. آسمان همه جا یک رنگ و یک دست نیست.بعضی وقت‌ها انگار چشمکی را حواله اهالی محلی می کند که نشان از صفای آن محل دارد…

سایه نوشت: شاید ادامه شو گذاشتم. یه داستان بلند به نام ابوذر هنوز نمیدونم بزارمش وبلاگ یانه. برای همین موضوعی‌ براش تعریف نکردم :)


free b2evolution skin
19
تیر

دم دستی ترین کار

گاهی زمین و زمان دست به یکی می‌کنند. تو را بازی می‌دهند. قصدشان این است که تو را عقب بیندازند. تو را در چرخ وفلک زندگی گیج می‌کنند. چنان گیج می‌شوی که نمی‌دانی حالا تو باید کجا باشی. خودت هم در اولویت بندی می‌مانی. کدام یک بر دیگری ترجیح دارد. خستگی فکرت بیشتر از خود کارها خسته‌ات می‌کند. دلت می‌خواهد چشمانت را ببندی بخوابی. خوابی شیرین که تو را در فردای سبُک از همه‌ی دغدغه‌های امروزت به دنیا می‌آورد. متولد می‌شوی بی خیال تمام آنچه امروز آرامشت را از تو دزدیده است.به این حرف مولا بارها و بارها رسیده‌ام که خدا را در شکسته شدن اراده‌ها یافتم. من از این یافته‌ها به تعداد روزهای که زیسته‌ام در پرونده ناقص و پر از تبصره‌ی عمرم دارم. حالاکه من برنامه‌هایم را برای روز سه شنبه چیده‌ام و روزهای کاریم را تغییر داده‌ام. غافلگیر می‌شوی که باز هم باید باشی. فراخوان می‌شوی. برنامه‌ای را دودستی تقدیمت می‌کنند. که این اولویت تو باید باشد. برگزاری دوره. تو به عنوان یکی از مجریان برنامه تمامِ وقتت پر می‌شود. آن هم نه فقط آن روز از دو سه روز قبل باید برنامه ریزی کنی. تو سر و مغز خودت هم بزنی که این‌ها راه به جایی ندارد.گوش شنوایی هم برای شنیدن حرف‌هایت نیست. دلت را خوش می‌کنی به اینکه خدای هست. اما خدا را هم تو فقط در همین شکسته شدن اراده‌ها می‌بینی. در هیچ جای زندگیت هم زیاد ورود پیدا نمی‌کند. می‌دانم نمی‌خواهد زیاد همه جای زندگیم باشد شاید احساس می‌کند من دوست ندارم. اما به خودش قسم من اورا کم دارم. حالا تو می‌مانی و یک روز پر از برنامه. اولویتت را می‌دانی اما امان از اینکه همه می‌شوند دایه دلسوز‌تر از مادر. همه از من به من دلسوزتر می‌شوند. همه خیرم را می‌خواهند. می‌گویند این برای تو بهتر است. آنها امروز من را می‌بینند اما من آرمانگرا همیشه برای خودم چیزهای را می‌خواهم که شاید برای من نباشد همان اراده‌ای دست و پا شکسته‌ای که من دارم و خدا هنوز شکستگی قبلی خوب نشده دوباره تیشه بر می‌دارد و می‌افتد به جانش. امروز هم مثل همیشه در بین تمام اتفاقات خوب من همچنان سردگم و خسته وقتی می‌نشینم توان دوباره ایستادن ندارم. در بین تمام این خستگی‌ها وقتی به رفتن روزت فکر می‌کنی  که به آنچه خودت امروزت را خالی کرده بودی نمیرسی دلت می‌خواهد اصلا سه‌شنبه‌ای نباشد. به همان اندازه که سه شنبه‌ها دوست داشتنی بود برایت حالا دوسه‌هفته‌ای می‌شود که همان سه‌شنبه‌ها برایت دوست داشتنی که هیچ دلت می‌خواهد از تقویم‌ها هم حذف شود. حذف کامل هم نه بشود سه شنبه‌های دو سه ساعتی. تو باشی و برنامه‌ی مورد علاقه‌ات. تو باشی و کارگاهی که بنا بود فقط و تنها‌ترین برنامه‌ی روز‌های سه‌شنبه‌ات باشد. حالا که خسته نشسته‌ام و مثل کوذت به تمام دوندگی های امروزم فکر می‌کنم. می‌بینم برای همه چیز وقت داشتم. نه که خودم وقتم را آزادانه در اختیار برنامه ها  قرار داده باشم نه. این برنامه ها بودند که وحشیانه مثل دزدان دریای به کشتی پر از آرزوهایم حمله ور شدند.  تمام وقتم را دزدیدند. حالا ای کاش نتیجه و ثمری هم داشته باشند. نشسته ام و من هنوز با یک سفره ی چیده شده از برنامه روبرو هستم. دلم می‌خواهد فقط بنویسم. بنویسم فقط برای رفع خستگی. شاید به نظر بعضی ها دم دستی ترین کار باشد اما بهترین کار امروزم همین است.


free b2evolution skin