مادر بصیرت بخش زندگی ام

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/30  •  ارسال نظر »

از ابتدا همیشه کمک حالمان بوده ای. دستمان را گرفته ای. قدرت را نمی دانیم. امیدوارم روز ی که خودمان جزئی از وجودت شدیم. آیندگان مارا جدی بگیرند.
تاریخ مادر بصیرت بخش زندگی ام، فرزند همیشه پنهانت سخن می گوید. خدا کند به هل من ناصر ینصرنی مولایم لبیک بگویم. این را بگویم و تو مرا پررنگ درون سینه ات جا بدهی. خدا کند بیدار باشم. درس بگیرم از خط خط هک شده بر سینه پر دردت. درست دیدن را از تو بیاموزم. ببینم و عبرت بگیرم. که مبادا خواب نمانم. مبادا حکومت ری فریبم ندهد.

پ.ن: این روز ها خبر های می شنویم که اگر ولایتمدار نباشیم حق را گم می کنیم.

دلتنگی برای بهترین مادر مجازی دنیا

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/30  •  2 نظر »

بیشتر با سامانه کوثربلاگ کار می کردم. همیشه آنجا بودم. آن هم با وبلاگ مدرسه. تقریبا 3 سال با این وبلاگ کار کردم. سعی می‌کردم همیشه بروز باشد. از خواب شبم می‌زدم. یا صبح ها زود بلند می‌شدم و وبلاگ را بروز می‌کردم. وبلاگ مدرسه برای من حکم بچه‌ام را داشت. هر روز قد کشیدنش، بزرگ شدنش و دیده شدنش را می‌دیدم. یادش بخیر مبتدی بودم در حد صفر. قبلا در بلاگفا و بعد از آن در میهن بلاگ کار کرده بودم ولی با کوثر بلاگ غریبه بودم. هر چند کار کردن با کوثربلاگ راحتتر بود ولی من با آنها آشنا‌تر بودم. نه خیلی آشنا ولی خُب. بچه‌ام را می‌گفتم قالبش را عوض می‌کردم. برایش موضوع انتخاب می‌کردم. نود درصد مطالب کپی پیست بود امّا خداییش گزینشی کار می‌کردم. البته هر کدام از این ها خودش ماجرایی دارد شنیدنی. مثلا قالب وبلاگ را برای اولین بار که تغییر دادم و از وبلاگ خارج شدم دیدم همان قالب قبلی است. ولی با تلاش زیاد و گیج بازی های فراوان فهمیدم که پیش نمایش را انتخاب می‌کنم. خُب من آشنایی با این سامانه نداشتم. شنیده بودند من وبلاگ کار می‌کنم گفتند لابد بلد کار است. اما هر چه پیش آمدم با پشتیبان سامانه آشنا شدم. بچه‌ام سر به راه و خوب بود. به خاطرش من دعوت شدم همایش. اولین همایش فعالان فضای مجازی حوزه‌های علمیه خواهران. تازه اولین نفری بودم که اسمم خوانده شد و به عنوان مدیر وبلاگ مدرسه از من تقدیر شد. هرچند در مدرسه کسی ذوقم را نکرد. ولی من از آنهایی نبودم که تو ذوق خودم بزنم. با مسئول سامانه کوثر بلاگ در اولین همایش آشنا شدم. تقریبا همه مدعوین به صورت کاملا ذوقی، خودمان را به دو گروه کوثرنتی و کوثربلاگی تقسیم کرده بودیم. کوثرنتی‌ها همه مشتاق دیدن خانم عین. کاف بودند. من هم ایشان را دیدم ولی خیلی مهم نبود ملاقات با ایشان. گذشت و من کم کم وارد کوثر نت شدم آنهم با منتقل شدن گروه فعالان کوثر بلاگ به کوثرنت. حالا من دوباره مبتدی بودم. خیلی چیزها را نمی دانستم. از پشتیبان کمک می گرفتم و از دوستانِ دیگر. گذشت و گذشت تا کم کم من هم سر و کارم به خانم عین . کاف افتاد. باور کنید از اینجا به بعد نوشتن برایم سخت است. خیلی سخت. همیشه گفته‌ام هر دو سامانه حکم خانه‌ی دوم مارا دارند. کم کم کوثرنت نچسب و نخواستنی را دوست داشتم. عین . کاف را مادر سامانه می‌دانستم و خواهم دانست. من کوثرنت را خانه‌ای دوست داشتنی می‌دیدم که برای آن بهترین مادر دنیا را متصور بودم. مادری مهربان که همیشه دغدغه‌ات را داشت. حالا حق داری شوکه شوی. اشک بریزی برای رفتن مادرت. من شده‌ام مثل بچه‌ای که مادرش اورا می‌خواهد ترک کند.واین بچه به هر بهانه‌ای می‌خواهد دلِ مادرش را به دست آورد.دلتنگت می‌شویم بهترین مادر مجازی دنیا این را از زبان تمام بچه‌هایت می‌گوییم.

پ.ن: این را هم بگویم دست تقدیر باعث شد من وبلاگ مدرسه را دیگر بروز نکنم. جدا شدن سخت بود. مثل مادری که دخترش را شوهر بدهد. هنوز هم گاهی دلتنگش می شوم. یواشکی از دور تماشایش می کنم.

من مشتاق و آنها بی اشتیاق به من

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/27  •  24 نظر »

همین که بچه مهندس شروع می‌شد، کور می‌شدم از بس که گریه می‌کردم.یادم نمی‌رود مامان صدیقه‌ی دوست داشتنی که مُرد، چنان به پهنای صورت اشک می‌ریختم و های های گریه می‌کردم که شانه‌هایم تکان می‌خورد. برایم فرق نمی‌کرد کجا باشم خانه‌ی خودم یا مهمانی. بگذریم. یعنی می‌شود یک نفر پشت سرهم این همه بد شانسی بیاورد. من بودم کم می‌آوردم همان اول کلی سر خدا داد و بیداد می‌کردم بعد هم به یک روش که خیلی خشن نباشد، خود کشی می‌کردم.برای منِ کم دل همان خوردن قرص اگر دستانم نلرزد بهترین روش است.

بازهم بگذریم. اما نه نمی شود گذشت. عجیب شباهتی بین خودم و جوادی دیدم. کف کردم.دقیقا خیلی آدم های گِرد مثل رسول هستند که منِ جوادی دیده نمی‌شوم. اما من مشتاق و آنها بی اشتیاقِ به من. حالا تازه داشتم با جوادی سیر الی الله می‌کردم که بازیکن مراکشی هم اضافه شد. باز هم شباهت. دیوانگی دارد این همه شباهت. دلم برای بخت برگشته کباب شد. گُل زدن به خودی دردی دارد که تمامِ عمر همراهت هست. باورش شاید سخت باشد اما می‌شوی مثل زن بارداری که از خودت هم عُقت می‌گیرد. می‌خواهی از خودت هم فرار کنی. شاید تنها چیزی که حالت را خوب کند ویارانه‌ای باشد که خدا برایت می‌فرستد. تو می‌بینی، خوب می‌شوی اما باز مشتاقی به آنها و آنها بی‌اشتیاقِ به تو.

اما بگذریم…

نام تورا می نویسم

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/25  •  ارسال نظر »

نام تو را در میان تمام دلتنگی‌هایم می نویسم

می نویسم تو

می نویسم منِ بدون تو

تو را در تمام نوشته هایم فریاد می زنم.

تو را کم داشتن، درد کمی نیست.

دردی است بی درمان.

می خواهمت.

می خوانمت.

دل تنهایم نگاهت را تمنا دارد .

با من مدارا کن.

حالم اصلا خوب نیست.

خسته ام…

ای کاش...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/25  •  ارسال نظر »

کاش همه تو بودند

 عجیب و دست نیافتنی

اما

سراسر دوست داشتنی.

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11

 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی