اویس من از تو غریب ترم!

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/26  •  1 نظر »

قرن‌ها فاصله داریم اما من امروز از تو عاشق ترم!

هر‌ دو ندیده عاشق شدیم. هر دو باهم فقط از ندیدن به یک اندازه سهم داریم.
اویس به حالت غبطه می‌خورم تو بویش را استشمام کردی!‌ نفس کشیدی در هوایی که آبستن عطر او بود. تو نرمی نوازش نگاه‌های منتظرش را بر دلت حس کردی!
اما من…
اویس غوغا می کند دلی که ندیده عاشق است و نبوئیده مست عطر محمدی است. عجیب است قصه‌ی عشقی که محکوم به نبودن است. عاشقی جرم است در قرن ما. باید نباشی. سن نمی شناسد. فرق نمی‌کند شیرخواره ‌ای در آغوش مادر باشی یا نوجوانی غرق در حریر رویاهایت. مهم حکمی‌است که باید اجرا شود.
اویس به قدر روزهای کودکی ات هنوز زندگی نکرده‌ام. هنوز هیچ از این دنیای که از آن ماست ولی در مشت عربده کشان زندان است نفهمیده‌ام. چه زود باید کوچ کنم از ارثی که برای ماست.
اویس نیستی ببینی فریادها و ناله‌های کودکانه‌ام در حنجره‌ام خفه شده. من دیده نمی‌شوم که صدای خسته‌‌ام شنیده شود.
اویس من نه او را دیدم و نه صوت دلنشین أناالمهدی را شنیدم.
اویس می‌شود دم از غریبی نزنی!
من از تو غریب ترم!

سایه نوشت: عنوان از کتاب خدا خانه دارد فاطمه شهیدی…کتاب عالیه پیشنهاد می‌کنم حتما بخونید.

راه‌ها منتظرند

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/21  •  18 نظر »

همه همین هستیم. می آیم که مثلا زندگی کنیم. کودکیم، بزرگ می‌شویم. درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، ازدواج می‌کنیم، بچه می‌آوریم و بعد همه‌ی ما مثل هم می‌میریم. تمام می‌شویم. اطرافیانمان مثل همه باران اشک می‌ریزند و دلشان بی تاب و دل تنگمان می‌شوند. خاک سرد است و چیزی نمی‌شود که مارا فراموش می‌کنند. خلاصه می‌شویم در پنج‌شنبه‌ها که بیایند فاتحه‌ای نثارمان کنند. خیلی دوستمان داشته باشند، یس و الرحمانی بخوانند. خاطرمان بی‌اندازه عزیز باشد خیراتی را هم چاشنی فاتحه و قرآنشان کنند. دفتر ما بسته می‌شود. خوبیمان را شاید جایی به یاد بیاورند و اگر بدی کرده باشیم هربار که دل طرف بگیرد آهی می‌کشد آنجا گُرز آتشی می‌شود بر سرمان.

این برای من و تو فقط نیست. برای همه هست حتی عزیزانمان. همه همین مسیر را داریم. چه مسیر تکراری!

اگر زندگی همین است، که نامش زندگی نیست مُردگی است، تمام شود بهتر است. چه رنجی است که باید بکشیم و چه جام زهری است که باید بنوشیم. اگر زندگی می‌کنیم که تمام شویم خوب است خودمان تمامش کنیم. مگر تهی مغز باشیم که عمری خون دل بخوریم و آخر هیچ چیز دستمان را نگیرد. 

خالی‌ام!

من تمام شدن را نمی‌خواهم! اگر بناست بمیرم همین جوانی بهترین زمان است، هنوز خودم را درگیر هیچ چیزی نکرده‌ام.هنوز هم آنقدر روغنکاری نشده‌ام که رفتن برایم سخت باشد. نمی‌توانم تصور کنم که روزی برسد که من جوان نباشم. عجوزه‌ای پیر شده باشم که با عصا راه برود. روزها نگاهم را با سلام خورشید به در بدوزم که شاید روزی کسی سراغی از من بگیرد. نمی‌خواهم باشم زمانی که کسانی که دوستشان دارم نباشند. 

چه سخت است نوشتن سهراب…

                                              ” دلم عجیب گرفته است

                                                  خیال خواب ندارم….”

اگر دنیا این است که باید بدویم تا زندگی کنیم، نمی‌خواهم. حالا باید برای نبودن با که بجنگم با دلی که میل به بودن دارد یا بجنگم با خدایی که من را آورده که باشم. بودنی که دستِ خودمان نبوده. آورده که هر موقع وقتش رسید ما را به تازیانه مرگ … چه می‌گویم به جنون رسیده‌ام. مرگ چه طعم تلخی دارد. چه آزار دهنده است به مرگ اندیشیدن. بهتر است بگویم با مرگ زندگی کردن. چرا باید مُرد؟ مُردن را چرا بعضی شیرین می‌دانند. چه مساله‌ی عجیبی است.  بعضی مرگ برایشان مثل زندگی‌است. مثل پری در آسمان به نسیمی خود را در آغوش فرشته‌ی مرگ می‌اندازند. اصلا زندگی می‌کنند که بمیرند. من چرا آماده نیستم. مرگ طعم شیرین عسل دارد یا طعم تلخ زهر ماری که زهرش کشنده است. این جمله را از همین حالا تا محرم خود ارباب باید تکرار کنم احلی من العسل. 

نمی خواهم مثل همیشه بگویم که نمی‌فهمم نه برعکس می‌فهمم ولی رسیدن به چنین یقینی و چنین باوری جز جنون چه می‌تواند باشد. من دوست دارم که بمانم ماندنی ابدی این شاید ناچیز ترین خواسته‌ی هر جوانی که نه بزرگترین خواسته اش باشد. چقدر خدا سخت می‌گیرد. عجب پازلی است زندگی که با مرگ کامل می‌شود. نه مرگ هم قطعه‌ای عادی از این پازل است. تا نباشد زندگی معنا پیدا نمی‌کند. در مقابل زندگی هم تا مرگ نباشد معنی پیدا نمی‌کند. 

سایه نوشت: ‌وقتی دلت گرفته باشد خواب از سرت پریده باشد سهراب هم می‌شود حافظ. تفال زدن به سهراب چه شیرین است شاید همان احلی من العسل همین خط خطی‌های ذهن سهراب باشد: 

راه‌ها منتظرند

تاتو…

هرکجا که بخواهی برسی

لحظه ها را دریاب  پای در راه گذار …

 

لطفا گوسفند نباشید!

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/18  •  6 نظر »

خاطرتان باشد گفتم در بین دوستانم هستند کسانی که احساس می‌کنند باید دلشان برای من بسوزد. طوری به من ترحم می‌کنند که انگار نه می‌شنوم و نه می‌بینم و نه می‌توانم سخن بگویم. تصورشان از من این است که قدم در بیراهه‌ی گذاشته‌ام که آخرش سقوط از لذت زندگی‌است. یکی از آنها می‌گفت: آدم باش کمی هم بین ما باش. حداقل خانواده‌ی سبز بخوان من امتداد در دستم لبخند می‌زدم. اما با تمام تفاوت‌های که با این دست از دوستانم دارم همیشه دوستشان دارم و دلتنگشان هستم. 
کتابی را به عنوان هدیه به من داد بیا حالا که مثل این دیوانه‌ها خوره‌ی کتاب داری حداقل از این دست کتاب‌ها بخوان! حداقل چیزی بخوان که رشد کنی!
نمی‌دانم دقیقا منظورش چه بود؟قد کشیدنم؟وزن اضافه کردنم؟ یانه! درکم بالا برود؟ به قولی با خواندن کتاب حرفی برای گفتن داشته باشم!
هدیه را که باز کردم خنده‌ام گرفت. کتاب را از دستم کشید گفت: جدی باش. عصبانی بود از نیش شل و بی مزه‌ی من. خودش می‌دانست وقتی شروع کنم به خندیدن ترک دیوار هم می‌شود نمایش مستربین و من نمی‌توانم خودم را جمع‌ و جور کنم و تا یک دل سیر نخندم بس نمی‌کنم. با همان عصبانیت ساختگیش گفت: بخوان و لطفا گوسفند نباش!
چشم‌های گرد و از حدقه بیرون زده‌ام که از خنده اشک می‌ریختند را سمت جلد کتاب چرخاندنم و گفتم: دستت درد نکنه یعنی من گوسفندم!حالا چرا گوسفند!همچنان می‌خندیدم.
از خنده‌ی من او هم خندید و گفت: حالا که مثل این جزامی‌ها، درد کتاب خوانی‌ات به ماهم سرایت کرده. حداقل از این کتاب‌ها بخوان! خدا خفه‌ات کند دختر… 
کتاب برایم جالب و جذاب نبود اما به خاطر دوست تازه بیمار شده‌ام خواندم. همه‌ی کتاب را نه جملات ناب، نظرات بزرگان و شعرهایش را خواندم. بولد مشخص بودند. موضوع کتاب روانشناسی بود. خود نویسنده پیشنهاد کرده بود که این کتاب و دست نوشته‌ها را به عنوان یک کتاب درسی بخوانید، نه برای سرگرمی.
حالا من باید بگویم خدا دوستم را خفه کند.کتاب برای من سرگرمی بود.شاید نویسنده‌ی کتاب من را حلال نکند. امروز اتفاقی کتاب را در قفسه‌ دیدم و به یاد دوست عزیزم افتادم.
جان کلام یکی از بخش‌های کتاب را برای شما می‌نویسم: برای رفع مشکلات؛ آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین‌ها را بالا بزن! آنگاه دستان خداوند را می‌بینی که زودتر از تو دست به کار شده‌.

سایه نوشت: قصد معرفی کتاب را ندارم چون خودم نظریات کتاب یا همه کلام بزرگانی که در کتاب آورده شده را قبول ندارم. نظریاتی مثل نظرات اشو، فروید، هلن کلر، دیل کارنگی، لوئیز هی نمیدونم همه اینها نظریه پرداز بودن یانه. در مقابل نظریات دکتر شریعتی وبرخی از دعاها و همچنین آیات قرآن و شعر های هم از حضرت مولانا و حافظ و جبران خلیل جبران عزیز هم دارد. در واقع آش شله قلمکار خوبی است. برای همه‌ی سلیقه‌ها.
فقط نمی‌توانم قبول کنم ما که‌ دینمان ریز ریز مسائلی را که در زندگی فردی و اجتماعی نیاز داریم را بیان کرده چرا باید منتظر نظریات دیگرانی مثل اوشو و فروید باشیم.

سالاد میوه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/10  •  3 نظر »

یک ریز حرف می‌زد. سرم را برد از همه چیز گله داشت از قطع برق و آب، گرمی هوا از هر چه فکر کنید. من هم زمان که میوه‌ها را می‌شستم سرم را به نشانه‌ی تائید تکان می‌دادم. گاهی هم لبخندی می‌زدم که نگوید چقدر بد عنق و جدی ست. همه جایی خانه را برانداز کرد. نگاهش که به میوه‌ها رسید بحث را عوض کرد که تابستان با تمام جذابیتش که آن هم از نظر من ندارد تنها می‌تواند با داشتن میوه‌های خوش مزه‌اش کمی متفاوت‌تر از بقیه‌ی فصل‌ها باشد. والا برای مَنِ تنبل که زمستان، کلاسِ درس حکم پیک نیک را دارد و تنها هدفم از مدرسه رفتن تفریح و فرار از خانه است، زمستان و تابستان فرقی ندارد. هرچند باید گفت هیجانی که سه فصل دیگر برای من دارند یکی از آنها را این روزهای کش‌دار و جهنمی تابستان ندارد. تازه افتخار صاحبِ نمره‌‌های تک شدن آن‌ هم در کلاس خرخوان‌ها که نمره‌های لوس و مامانی ۲۰ و ۱۹را پشت سر هم قطار می‌کنند حس شیرین و هیجانی دارد که باید خودت تک بیاوری تا درک کنی. حالا تابستان قفسی است که نمی‌توانم پرواز کنم. هیجانی ندارد. دل آدم می‌میرد. با این گرمایی بی مزه‌اش چاره‌ای جز خوابیدن زیر باد کولر ندارم. دراز بکشم و با گوشی نازنینم سفر کنم به سراسر دنیا. با چهره‌های مشهور گپ بزنم خوش‌و بشی هرچند کوتاه داشته باشم. حالا در این بین اگر دستم برسد به بشقاب میوه، دلی هم از عزا در می‌آورم.

از حرف‌هایش خسته شده بودم. میوه‌ها را داشتم درون ظرف می‌چیدم. با خودم گفتم همین حالاست که بگویدچرا فقط دو نوع میوه. چرا فقط گیلاس و هلو؟ هلو را که با دستمال خشک می‌کردم با خودم گفتم حتما میوه مورد علاقه‌اش هلو است. این را از رک گویی و پر حر‌فیش می‌گویم. اینکه می دانستم تنبل است اما بلند پرواز. این را از یکی از دوستانم یاد گرفتم شخصیت هرکسی را با توجه به میوه‌ی مورد علاقه‌اش می‌گفت. مثلا من خودم سرگردانم بین میوه‌ها. می‌شود گفت شخصیت من به نوعی سالاد میوه است.

امادر مورد این دوستم حدسم اشتباه است کسی که میوه‌ی محبوبش هلو باشد ارزش زیادی برای رفاقت قائل است نه این دوست من که نه تنها رفیق که برای خانواده هم ارزشی قائل نمی‌شود. شاید میوه‌ی مورد علاقه‌اش گیلاس باشد. این را از غر زدن‌هایش می‌گویم. اینکه فقط طعمِ تلخ زندگی را خوب چشیده و به جای تجربه گرفتن حالا شده‌اند آینه‌ی دق برای او. اما نه از اینکه به راحتی ابراز احساسات می‌کند محال است میوه‌ی محبوبش گیلاس باشد.

اماهیجان زده است. به هر حرف و سخن که خوب است، به در و دیوار هم واکنش نشان می‌داد که به نظرم باید عشق گلابی باشد! گلابی! به خصوص که می‌دانستم زود باور است. و دوستی‌هایش لحظه‌ایست.

بگذریم من ظرف میوه را مقابلش گذاشتم. انتظار داشتم بگوید گلابی ندارید!!! اما نه تنها سوال نپرسیدکه نمی‌دانست هلو و گیلاس را در چشمش بگذارد یا گوشش. انگاردستِ کمی از من ندارد اوهم یه سالاد میوه است. 

حس جنون

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/05  •  6 نظر »

حس جنون دارد دلی که ماه را عاشق است…

ماه من می‌دانم قصه‌ی امشب درد دارد. دردی به وسعت پنهان شدنت از برابر دیدگانم.  ماه من حتی زمانی که گرفته‌ای از تمام غم‌ها بازهم زیبایی و بی‌نهایت دوست‌داشتنی.‌ می‌دانم گیرکرده‌ای بین بودن و نبودن. بودنت آرامش آسمان‌ست و نبودنت مرگ آن. باش ماه من. ماه تمام باش. امشب هم مثل همیشه سر می‌شود.  من مجنون به بودنت سخت محتاجم.

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 15

 
 
دانلود نرم افزارهای قبله نما