8
دی

تمرین دوست داشتن

 

هیچ آدمی یک شبه عوض نمی شود. نه خوب‌ها به یکباره از چشم خدا می‌افتند و بدترین می‌شوند. نه معجزه می‌شود و یکی، یک شبه برای ما همان کسی می‌شود که در آرزویش بودیم.
لباس آدم‌ها همیشه ثابت است. نمی‌خواهم بگویم احتمال تغییر نیست. نه! اما هیچ کس نمی‌تواند با اَجی مجی ذهن ما متحول بشود. این نگاه ماست که کاملتر می‌شود. این دیدِ ماست که هر روز لباسی نو به اندام روزگار و آدم‌هایش می‌پوشاند. این نگاه من و تو است که نسبت به آدم‌ها عوض می‌شود. این چشم‌های نیمه‌باز و نشسته در انتظار خواب است، که گاهی هوشیار می‌شوند و همه چیز را همانگونه که هست می‌بینند. خوب است بگویم زینت‌ها و مدل‌ها را کنار می‌گذارند و خودِ جنس واقعیت‌ها را نشان می‌دهند. نتیجه‌اش این می‌شود که همان آدمی که شاید تا دیروز بهترین آدم زندگی ما بود یک شبه شاید بدترین آدمی باشد که تا به حال دیده‌ایم یا برعکس.
 این منم که با ذهنم آدم‌های اطرافم را تصور می‌کنم. من در دفتر نقاشی ذهنم گاهی انسانها را رنگی و زیبا می‌کشم و گاهی سرد و سیاه. این منم که با خوب‌های ذهنم رویا می‌سازم و اگر خوب‌ها همانی نباشند که من خواسته‌ام تمام ساخته‌های ذهنی‌ام را خراب می‌کنم.
آدم‌ها هیچ کدامشان، چیزی که فکر می‌کنیم، نیستند! دیگران به وجود نیامده‌اند که تصورات ما را نسبت به خودشان بسازند. دیگران هم مثل ما! منتظر معجزه از سوی آنها نباشیم.
با خودمان تمرین کنیم که همه را قلباً دوست داشته باشیم اما برای ورودشان به شهر قلبمان آنها از دریچه‌ی عقل و نگاه واقعبینانه عبور دهیم.


free b2evolution skin
22
آذر

بهترین مادربزرگ دنیا

حوصله‌اش نبود که از پله ها بالا برود اما مجبور بود. دوباره همان برگه‌ی همیشگی را روی آسانسور دید«آسانسور خراب است». از برگه عکس گرفت و استوری گذاشت و نوشت امروز هم مثل همیشه. با پا محکم به در کوبید. کیفش که با کتابهای که از کتابخانه امانت گرفته بود سنگین‌تر از همیشه شده بود را روی زمین می‌کشید. همین طور که از پله‌ها بالا می‌آمد شروع کرد به شمردن اعداد انگلیسی: one, two,three,four…
همیشه این کار را می‌کرد. سختی بالا رفتن از پله‌ها را کمتر می‌کرد. به ایستگاه ها که می‌رسید استراحتی می‌کرد. دوست داشت ایستگاه‌ها پنجره‌ای داشتند تا او می‌توانست بیرون را نگاه کند اما خفه و کسل کننده بودند. دیوارها همه کنده شده و داغون بود. رنگهای‌دیوار پوسته کرده بود. طبقه‌ی سوم می‌نشستند. همین که به ایستگاه طبقه‌ی سوم رسید نشست لبه‌ی پله. کارش بود. کفش‌هایش را از پا در می‌آورد پرت می‌کرد سمت جا کفشی. هر طبقه دو واحد بود. طبقه‌ی سوم آنها بودند و یک پیرزن غر‌غرو. همین که به خانه می‌رسید. پیرزن در را باز می‌کرد و می‌گفت: «دختر کفش‌هاتو، تو جا کفشی بزار. شلخته نباش.»
برای اینکه لج او را درآورد کفش‌هایش را در می‌آورد و پرت می‌کرد سمت جا کفشی. دو سه دقیقه‌ای ایستاد اما خبری از همسایه نشد. تعجب کرد. خیلی گرسنه‌اش بود. ناهار را بر هر چیزی ترجیح داد. کلید را به در انداخت. کیفش را همان‌جا دم در گذاشت. جوراب‌هایش‌ را انداخت جلو کیفش. مقنعه‌اش را پرت کرد روی مبلها و همانطور با مانتو رفت سر قابلمه. مادرش گفت:«دستاتو بشور» و همینطور که رفت سر کابینت گفت:«قبلنا سلام تو دهنت بود. تا یه آب به سر و روت بزنی منم ناهارت راکشیدم.» گفت:« ببخشید خسته‌م».
ناهارش را خورد و به اتاقش رفت. طبق برنامه‌ی همیشگی‌اش پرده‌های کر‌کره‌ی اتاقش را کنار زد. پنجره را باز کرد. قفس قناری‌اش را لبه پنجره گذاشت. رمز گوشی‌اش را زد. آهنگ مورد علاقه‌اش را گذاشت. چشمانش را بست. خودش را در همان خانه‌ی همیشگی دید. خانه‌ای که بارها و بارها برای مادر تعریف کرده. خانه‌ای ویلایی‌. محله‌ی سمیرا و امیر. خانه‌ای که همیشه به پوری خانم پزش را داده. همان پیرزن غر‌غرو بارها و بارها او را در رویایش دیده بود. با اینکه او را دوست نداشت اما نمی‌توانست او را از زندگیش کنار بگذارد. پیرزن بیشتر صبح‌ها با دستان ضمختش برای او کشک می‌آورد. می‌گفت بخور خوب است. در رویایش او را زیاد می‌دید. با همان پیرهن گل ریز و روسری های ساده‌ی زیبایش. بیچاره نه‌پای رفتن به بیرون را داشت و نه کسی را داشت که به او سر بزند. چطور می‌شد ماهی یکبار یا نهایت دوبار در ماه پسر و عروسش به دیدنش می‌آمدند. همیشه دوست داشت همین پیرزن غر‌غرو مادر بزرگش بود. مادر بزرگی که هیچ وقت ندید. در رویایی ساختگی و همیشگی‌اش غوطه ور بود که مادرش در باز کرد. هراسان بود. هندزفری را از گوشش کشید. گفت:« چیه مامان؟چی شده؟هول ورم داشت.»
مادر گفت:« بچه‌ای که هوای پدر، مادرش را نداشته باشه برای مردن خوبه»
بلند شد سر پا، هندزفری را انداخت روی تخت و گفت:«مامان چی شده؟من کاری کردم؟»
مادر گره روسری‌اش را محکم کرد و گفت:«خونه را بهم نریز،اتاقت را مرتب کن. نگاه کن زیر تختت را، لباس که کثیف میشه جاش زیر تخت نیست خود به خود که شسته نمی‌شن. بزارشون تو سبد تا آخر شب لباس‌شویی را روشن کنم.» می‌خواست ادامه بدهد که گفت: «مامان چی شده؟ کجا میری؟»
مادرش همانطور که داشت به سمت در اتاق می‌رفت گفت:«پوری خانم حالش بد شده. حالش خیلی خوب نیست دکترا گفتن دعا کنید مثل اینکه نمیشه عملش کنن.»
به اینجای حرف مادرش که رسید دیگر چیزی نمی‌شنید. غصه‌اش شد. یکباره دلتنگ پوری خانم شد. او را دوست داشت. مادر که رفت او هم رفت کلید انداخت و وارد خانه‌ی پوری خانوم شد. همه‌جا تمییز بود. رفت آشپزخانه. سماور خاموش بود. اشک در چشمانش حلقه زده بود. قوری گل قرمز سرد بود. اصلا هوای خانه‌ی پوری خانم سنگین بود. جانمازش مثل همیشه پهن بود. پشیمان بود از تمام رفتارهای زشتی که با پوری خانم داشت. پوری خانم هم‌بازی‌اش بود. همسایه‌اش بود. مادربزرگش بود. چادر نماز پوری خانم را سرش کرد و گفت: لعنتی تو چقدر صبور و مهربان بودی. حالا من با نبودنت چه کنم. بی اختیار گوشی‌اش را برداشت عکسی از جانماز پهن پوری خانوم گرفت و استوری گذاشت. روی عکس نوشت برای بهترین مادر بزرگ دنیا دعاکنید….


free b2evolution skin
21
آذر

به نام من به کام دیگری

قبلا هم دعوت شده بودم برای سخنرانی اما این بار مدلش فرق می‌کرد. البته فکر نکنید که من خیلی سخنران هستم نه اصلا! از درد بی کسی مجبور می‌شوند من را دعوت کنند. نمی‌گویند اما من از چشم هایشان می‌خوانم. سواد هر چیزی را که نداشته باشم سواد چشم‌ها را خوب می‌دانم. 

جان شیرینم برایتان بگوید که چند روز پیش به اصرار قبول کردم که در محفلی حضور بهم رسانده و لالایی بخوانم برای مستمعینی که بدنبال وقتی برای استراحت می‌گردند. از طرف مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه‌ی شما فلان مرکز است و اگر زحمت نیست خودتان تحویل بگیرید. برای من که قبلا با یک تماس تلفنی باواسطه یا بی واسطه دعوت می شدم حالا بماند که قبول می کردم یا نه! این بار دعوتنامه در کار بود. ته دلم قندی آب شد گوشه لبم لبخندی نشست و خلاصه… 

تماس گرفتم و سراغی ازدعوت نامه گرفتم. گفتند دعوت نامه هست اما برای شما نیست! از قضا تشابه اسمی پیش آمده بود و من به داستان واقف بودم و آنها نه! البته من هم اصراری نکردم . مشغول کار شدم. از مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه را تحویل گرفتید یا نه؟

داستان را که برایشان تعریف کردم گفتند ما که اصلا فلانی را دعوت نکرده‌ایم این برنامه ویژه‌ی این گروه خاص است که شامل حال فلانی نمی‌شود. اما مهم این بود که فلانی با تمام اعتماد به سقفی که داشت خودش را دعوت شده می‌دانست.

شرط ورود به جلسه داشتن کارت دعوت بود و حالا من که مثلا مهمان نیمچه ویژه‌ی برنامه بودم دعوت نامه‌ای نداشتم.نه آنها من را می‌شناختند و نه من آنها را. قرار شد من بدون دعوت نامه بروم و خودم را معرفی کنم. 

روز موعود که فردای همین امروز می شد رسید. هیچ کس که من را نمی‌شناخت خودم را هم معرفی کردم اما کسی نشناخت. کمی نشستم دیدم فایده ندارد. گفتم شاید یادشان از من رفته برای همین با مسئول مربوطه تماس گرفتمکه من فلان جا نشسته‌ام. 

منتظر بودم تا نوبت به ارائه بحث من برسد که درواقع برنامه‌ی اصلی به حساب می‌آمد. که دیدم به به فلانی با کارت دعوت من خیلی راحت وارد شد. لبخندزنان و خرسند از اینکه توانسته بود در برنامه شرکت کند خودش را به ردیف آخر رساند و نشست. ته دلم گفتم کارت دعوت غصبی هم این همه لبخند دارد. خلاصه با اینکه در برنامه متوجه شد که داستان از چه قرار بوده اما خداروشکر رو که نیست همان داستان سنگ پا و این صحبت ها اصلا بروی مبارکشان نیاوردند… 

سایه نوشت: به شدت واقعی بود :))


free b2evolution skin
16
آذر

عشق‌بازی‌های کاغذی

ای کاش هنوز زمانه‌ی نامه نگاری بود. نامه نوشتن با تمام هیجان اینکه مبادا کلمه‌ای را جا بیندازی. تو باید آنقدر هنر نوشتن می‌دانستی که تمام حجم دلتنگی‌ات را می‌ریختی درون نامه.

کاش من جوان زمان نامه نگاری‌ها بودم. تمام شوق نامه نوشتن را داشتم و بالاتر از آن شوق رسیدنِ پستچیِ مهربانِ نامه رسان! کاش من هم جوان زمان نامه نوشتن‌ها بودم. هر نامه‌ای بویی از دوست داشتن داشت. هر نامه‌ای خود رمانی از خاطرات را برایم زنده می‌کرد. من هر روز به عشق نامه‌ای قدم می‌زدم. نگاه منتظرم را به دوطرف جاده تقسیم می‌کردم. سلام می‌کردم به همه‌ی درختان دوطرف جاده که نامرتب کنار هم ایستاده بودند و همه‌ سواد دلتنگی‌هایم را داشتند. همه‌ی آسمان و زمین ریتمی آرام و عاشقانه‌ای در گوشم می نواختند. قدم می‌زدم و با صدای دوچرخه‌ی تنها پستچی مهربانِ شهرمان خوشحال می‌دویدم. نامه را که آغشته به عطرش بود را می‌گرفتم و چنان می‌بوییدم که ریه‌هایم پر می شد از عطر بودنش. نامه را می‌خواندم نه یکبار که صد ها بار. بعد او را در صندوقچه‌ای که خاص نامه‌هایم بود می‌گذاشتم. لبخند می‌زدم و در صندوق چه را می‌بستم. از پنجره‌ی چوبی اتاقم چشمکی حواله‌ی آسمان می‌کردم. شیرینی طعم نامه تمام لحظاتم را شیرین و گرم می‌کرد…. ای کاش من هم جوان آن دوران خاطره ساز بودم و جوانی ما هم سهمی از این عشق بازی‌های کاغذی داشت.


free b2evolution skin
14
آذر

حالا انگار چی شده :)

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. دختری بود به نام سایه که دروبلاگستانی روزگار می‌گذراند. این وبلاگستان برایش سرزمین رویایی بود که با هیچ کجای مجاز آباد برابری نمی‌کرد. در آنجا دنیایی داشت پروانه‌ای و رویایی. روزها صبح خروس خوان کلیک می‌کرد و وارد سرزمین رویاییش می‌شد. یک روز از همین روزها که داشت با لباس گلدار همیشه‌گی‌اش قدم بر چشمان مجاز می‌گذاشت و از ذهن پریشانش واژه  می‌چید. که با واژه‌ها پذیرایی دوستان باشد.

 شد آنچه که نباید می‌شد. تصمیم گرفت که نباشد. چنین شد که او بقچه‌ی دلتنگی‌ها و خاطراتش را بست و رفت. اما از قضای روزگار دوستانی داشت در وبلاگستان که همه از محبت و مهربانی قابل قیاس با هیچ احدالناسی نبودند و نخواهند بود. همه‌ی این دوستان به یک طرف و رفیق شفیق سریشی هم یک طرف.

سایه مانده بود دلِ خودش را بدست آورد یا دلِ دوستان را. این شد که پا گذاشت روی دلِ خودش و به خانه‌اش برگشت.

 

سایه نوشت: من اومدم :)


free b2evolution skin
 
نوروز 98