اندر حکایت من و زینبالسادات
زینب : مامان میایی باهم حرف بزنیم.
سایه همانطور که مشغول غذا پختن بود، رو کرد به زینب خاتون و گفت: موقع ناهار با هم حرف میزنیم.
زینب خاتون چشمهایش را ریز کرد. ابروهایش را در هم کشید. دست به کمر گذاشت و گفت: ماااا مااااان موقع ناهار خوردن که نمیشه! مگه خودت نگفتی هیچ وقت هیچ وقت نباید موقع غذا خوردن حرف بزنیم! * (سایه نوشت دارد)
سایه لبخندی زد و گفت: خب همین حالا بگو. گوشم با شماست.
زینب اخم هایش را در هم کشید. از عصبانیت سرخ شد. موهای بوجش را از جلوی چشمانش رد کرد و گفت: مااااا مااااان مگه نگفتی وقتی دو نفر میخوان با هم صحبت کنند باید همه حواسشون به هم باشه. خب تو که داری غذا درست می کنی!
سایه ببخشیدی گفت و شعلهی گاز رو کم کرد. در قابلمه را گذاشت و نشست روبروی زینب خاتون. دستان کوچک زینبش را گرفت و گفت: بگو مامان بگوشم دختر عزیزم.
زینب لبانش را جمع کرد. شروع کرد به مِن مِن کردن. نگاهش به همه جا بود جز سایه.
سایه همین طور که بادستش موهای دخترکش را صاف و مرتب میکرد گفت: بگو مامان چی شده؟
زینب با ناز گفت: مامان یه چیزی هست که سختمه بخوام بگم بهت**(سایه نوشت دارد)
خلاصه این گفتگو بین مادر و دختر ادامه داشت تا اینکه بالاخره زینب السادات توانست حرفش را بگوید. آن هم غیر مستقیم. گفت: مامان مینو که برای سن من مناسب نیست چرا دایی جان دیشب خونهی ما فیلم مینو را دیدند. مگه خودت نگفته بودی که فیلم ترسناک نباید ببینیم….
سایه نوشت*: ناگفته نمونه که زینب موقع غذا خوردن از اول تا آخر یه ریز حرف میزنه :))
سایه نوشت **: بعد از این گفتگو زینب رو بغل کردم. چِلوندَمش، لُپشو کشیدم و تا شد بوسیدمش فقط و فقط برای همین یه جمله :))
سایه نوشت:در همین گفتگوی کوتاه زینب دوسه بار به من گفت مامان مگه خودت نگفتی!!! یعنی دیوونهی این بیثباتی خودم در تربیت فرزند هستم. دیگه به روم آورد که چرا رو حرفی که میزنی نیستی :)).
+ کم پیش میاد خونه باشم و زینب السادات از مهد بیاد خونه…
نظر از: پیشوای مسیح [عضو]

بهترین کار در ساعت 2:55 بامداد خوابیدن است
پاسخ از: سایه [عضو]

سلام
تشکر از حضورتون. بله درست میفرمایید البته این 2:55 دقیقه بامداد نیستا مال بعدازظهره :)

سلااام
میدونی، بچه های طلبه ها حاصل منطق، فلسفه، اصول، کلام و …. ده ها درس حوزه ای هستن که خوندیم :)
پاسخ از: سایه [عضو]

سلام مفرد جان
چه خوشگل گفتی :)
آش شله قلمکاری هستیم برا خودمون :)))
(ببخشید با تاخیر جواب دادم)
نظر از: Mim.Es [عضو]
پاسخ از: سایه [عضو]

سلام یار مهدی جان
ببخشید با تاخیر جواب میدم
خاله جان زینب سادات هم سلام میرسونه :))
__________________
نمیشه ثابت قدم باشم بعضی وقتا :(
نظر از: تســـنیم [عضو]

سلام خدا قوت سایه جان
از دست این دخمل ها با این شیرین زبونی هاشون ! خدا حفظش کنه .
سخته تربیت …
پاسخ از: سایه [عضو]

سلام بروی ماهت تسنیم جان
سلامت باشید:)
سپاس خدا گل دختر شماهم حفظ کنه :)
بعضی وقتا که تنبلیم میاد یا عجله دارم میخوام قانونهای که گذاشتم رو دور بزنم :))
البته تمام سعیمو میکنم که روی حرفم باشماااا :)
فرم در حال بارگذاری ...