11
بهمن

یــــافــتـــــــــــم! یــــافــتـــــــــــم!

گاهی باید فرصت بدهیم برای اینکه تمام کسانی که ایمان به بازی خود دارند دستشان برای ما که هیچ برای خودشان رو شود. هرچند به نظر خودشان بهترینند. به نظر خودشان بی مثل و مانند هستند.

هر کدام از ما در زندگی با خیلی ها آشنا شدیم، دوست شدیم، زندگی کردیم، خاطره ساختیم. هر کدام از ما شاید یک روز کسی یا کسانی را در زندگیمان پررنگ کردیم و از او اسطوره ساختیم. اما ناغافل باختیم. اینطور بگویم باخت برای ما نبوده و نخواهد بود. مسلما بازنده‌ی اصلی همان اسطوره است. اسطوره‌ی ساختگی ذهن ما. «بعضی‌ها را باید فقط از دور داشت هرچه به آنها و به زندگی‌شان نزدیک‌تر می‌شوی به همان اندازه از آنها فاصله می‌گیری*». به همان اندازه میفهمی که آنچه می گویند نیستند. زمین تا آسمان فرق است میان او که می‌شناختی و می‌گفتن با آن که می‌بینی. متنفرمی‌شوی…اصلا او که در ذهنت منفور می‌شود هیچ، تو را درگیر رنگ بازی‌هایش میکند و سخت می‌توانی اسطوره‌های یک رنگ را بپذیری.

سایه نوشت: یافتم یافتم فقط متعلق به جناب ارشمیدس نیست. تعریف از خودم نباشد من هم یافتم! یافتم تمام آنچه در ذهنم از او بافتم. گاهی باید گفت من هم می‌فهمم زیر و روهای که بافتی اما نفهمیدی که من دستت را خوانده‌ام.  سعی می‌کنم آدم‌های را که  به هر بهانه‌ای دوستشان دارم، در دورترین نقطه زندگی‌ام قرار دهم. می‌دانم و حق می‌دهم که همه ما انسانیم و ممکن‌الخطا، اما باور کنید در هرلباسی و در هر جایگاهی ما جایز الخطا نیستیم. متاسفم!!!

+دوست دارم فیس تو فیس زل بزنم تو چشماش، سرش داد بزنم بگم بَسِت نیست این همه فیلم بازی کردن یکم خودتو جمع کن لدفاً…

++  در تاریخ  97/10/1نوشته شده در دفتر خاطرات سایه خانوم

* این همان یافته‌ی سایه‌ست :)


free b2evolution skin
10
بهمن

.....

یه جاهایی هست تو غصه و غم نمیخوری!

غم و غصه رسماً میخورتت! یه لیوان آب هم پشتش :/

طوری که واژه‌ها هم به گرد پاش نمی‌رسن :(

دوباره‌ها معنی نمی‌دهد می‌شود یک همیشه‌ی ممتد…

 

 

 


free b2evolution skin
1
بهمن

حرکت سیاسی به اضافه‌ی خدا

 کلاس دوم ابتدایی معلمم گفت: همه به جز ملانی بایستند. تفاوت‌هارا می‌دیدم اما فکر می‌کردم بعد از ادغام شدنمان در کلاس اول رنگ پوست و نژاد دیگر مهم نیست. با اینکار معلم حس حقارت یا هر چیز دیگری که بشود نامش را حقارت یا کوچک شدن گذاشت درونم ایجاد شد. با رویاهای دخترانه‌ی که فکر کنم بین همه مشترک است و به رنگ پوست و نژادمان کار ندارد روزها را سپری می‌کردم. دنیایی که روزهای یکشنبه‌اش را با خانواده در مراسم معنوی کلیسا شرکت می‌کردیم. پدرم خیلی مقید بودند و آن تایم طوری که همیشه نیم ساعتی زودتر می‌رفتیم.

من ملانی کنجکاو با اینکه دینم مسیح بود و در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بودم اما همیشه در مورد ادیان دیگر کلکسیونی از سوالات بودم. دختری شاد و اجتماعی که از گفتگویی با دیگران لذت می‌بردم. پیانو زدن را دوست داشتم.


 یرای اولین بار که به دانشگاه رفتم. هم اتاقیم به خاطر سیاه پوست بودنم اتاقش را عوض کرد. حس کردم من مدادرنگیم که خیلی راحت خواست من در جعبه‌ی رنگهایش نباشم اما من بی خیال تر از اینها بودم که بخواهم خودم را درگیر کنم من دغدغه‌های زیادی داشتم اهل مطالعه بودم مارکسیسم می‌خواندم در مورد کمونیسم‌ها مطالعه داشتم و خیلی خیلی مسائل دیگر.

یک روز که غرق همین مطالعات خودم بودم دیدم گروهی از دانشجوها که بعدها فهمیدم ایرانی هستند جمع شده بودند و شعار می‌دادند. در مورد مسائلی صحبت می‌کردند که من هیچ اطلاعی از آن‌ها نداشتم.

در مورد شاه؟ با خودم گفتم شاه کیه؟ کم کم متوجه شدم که ایران شاهی دارد که عده‌ای مخالف او هستن و عده‌ای او را می‌خواهند. وقتی انقلاب شد. چیزی دیدم که تعجب آور بود و قابل هضم نبود به خصوص برای من که بزرگ شده‌ی غرب بودم. دیدم پیرمردی در ایران انقلاب کرده و جوانها دور و بر او جمع شده‌اند.یک حرکت سیاسی به اضافه‌ی خدا بود. برایم جالب بود و همین باعث شد که من در مورد ایران مطالعه کنم. چیزی نشد که همان پیرمرد شد قهرمان زندگی من. امام روح‌الله.

به من گفته شد برای اینکه بهتر به جواب سوالاتم برسم قرآن بخوانم.  با قرآن آشنا شدم. اتفاقا تا آن زمان من انجیل را کامل نخوانده بودم. آشنایی من با قرآن باعث شد که انجیل را تمام بخوانم.  بعد از یکی دو سال ملانی دختر کنجکاو مسلمان شد. بیست و دوسالم بود برای اولین بار که با حجاب اسلامی که فقط یک روسری به پوششم اضافه شده بود وارد کلاس شدم. استادم گفت: اوکی؟ چی خبره؟ گفتم مسلمان شده‌ام همه با تعجب نگاهم کردند. وقتی هم که برای اولین بار مادرم بعد مسلمان شدنم من را دید تابستان بود. نمی توانستم تصور کنم که مادرم با دیدن من چه می کند؟

وقتی من رادید گویی دیوانه‌ای دیده باشد گفت: مشکلت چیه؟

خب درگرمای  تابستان که همه لباس کوتاه و شلوارک می‌پوشیدن من با روسری بودم. گفتم: مامان من مسلمان شده‌ام. یادت هست که من در مورد  اسلام مطالعه می کردم.

مادرم با روسری‌ام مشکل داشت  من به او می‌گفتم که چون مسلمان شده‌ام باید با روسری بپوشم.

مادرم با اعصبانیت گفت این امکان نداره . دیگه کار بهت نمیدن با این سر و وضع.

همه اینها به یک طرف حالا من بعد از مدت طولانی به خانه برگشته بودم و مادرم غذاهای خوشمزه ای را آماده می‌کرد که من نمی‌توانستم بخورم چون با گوشت خوک بود و یا گوشتی که ذبح اسلامی نشده بود. ناراحتی مادرم خودم را هم ناراحت کرده بود. فقط این نبود من تقریبا همه‌ی دوستانم را ازدست دادم.

 دنیایی من کلا عوض شده بود. اما با دوستان جدیدی آشنا شدم که لحظات زیبایی را در کنار آنها داشتم. یک روز که در مرکز اسلامی بودم.  با یک جوان خوشتیپ  آشنا شدم. صحبت کردیم و او ایرانی بود. از من خواستگاری کرد. من اولین چیزی که به او گفتم این بود که شما در آمریکا هستی و می توانی با یک دختر سفید پوست ازدواج کنید. بعد از گفتگو قرار شد که استخاره کند. جواب استخاره شیرین بود و دلنشین اینکه عجله کن. ازدواج کردیم. من با سه فرزند به نام های حسین و سارا و رضا تازه مادر شوهر و پدر شوهرم را دیدم و آنها به مدت شش ماه مهمان من بودند. همه چیز خوب بود و عالی.

من هم با خانواده‌ی شوهرم راهی ایران شدم. بعد از این سفر من به ایران بود که همسرم را از دست دادم. من ایران بودم و در کنارش نبودم. زندگی من بالا و پایین زیاد داشت و دارد اما با توکل به خدا همه چیز برای من قابل تحمل است.

 مرضیه هاشمی مجری شبکه پرس تی وی
سایه نوشت:به امید آزادی ایشان

 

My teacher’s second grade elementary school said: All except Melanie. I saw the difference, but I thought that after the merger in the first class, the color of the skin and race was no longer important. By doing so, the teacher of sense of humility or anything else that could be called humiliation or shrinking was created within me. I spent days with the dreams of girls I think is common to all and not working with skin and race. The world we were attending on the Sabbath day with our family at the spiritual ceremony of the church. My father was very tight, and that time so that we were always half an hour earlier.
I was curious for Melanie, although I was a Christian man and grew up in a religious family, but I always had questions about other religions in collections. A happy and social girl who enjoyed talking with others. I liked the piano.
For the first time I went to college. My roommate was changing my room because of the blackness. I felt that I was in a fashion that I simply wanted to not be in a box of colors, but I was more careful about what I wanted to be involved in. I had a lot of concerns. I was studying Marxism. I studied communism and very many other issues
One day I was drowning myself in the same studies, I saw a group of students who later became aware of the Iranians and gathered and chanted. They talked about issues that I did not know about them
What about the king? I said to myself who the king was? Little by little I realized that Iran has a king who is opposed to him and some want him. When it was revolution I saw something surprising and digestible, especially for me who grew up in the West. I saw an old man in Iran revolution and the young people gathered around him. There was a political movement in addition to God. It was interesting to me, which made me study Iran. It was not that old man was the hero of my life. Imam Rouhollah.

I was told to read Quran to better answer my questions. I met the Qur’an. Incidentally, until then I did not complete the gospel. My acquaintance with the Qur’an led me to read the gospel completely. After a couple of years, Melanie became a curious, Muslim girl. I was twenty-two years old when I first entered the classroom with Islamic hijab wearing a scarf attached to my shirt. My master said: Okay? What is the expert I said that I was Muslim, and everyone looked at me with amazement. When the first time my mother saw me was my summer, I saw it. Could I imagine what my mother is doing with me
“What’s your problem?” Said, when I saw that he had been seen crazy
Well, in the summer, when I was wearing all my shorts and shorts, I was wearing a scarf. I said: My mom is a Muslim. You remember that I was studying Islam.
My mother had a problem with scarlet. I told her that because I was Muslim, I should wear a scarf.
My mother said with angrily, that would not be possible. Do not hurt you this way.
All of this on one side. Now, after a long time, I had returned home and my mom was preparing delicious meals that I could not eat because it was with pork or meat that was not slaughtered. I also felt saddened by my mother. It was not just that I lost almost all my friends
My world has changed completely. But I met new friends who had beautiful moments next to them. One day I was in the center of Islam. I met a young man. We talked and he was an Iranian. She asked me. The first thing I told him was that you are in the US and you can marry a white girl. After the conversation it was set to take off. The answer was sweet, and it’s nice to hurry. We have married. I saw three children named Hossein and Sarah and Reza, the newborn husband and father of my husband, and they were my guest for six months. Everything was fine and excellent
I went to Iran with my husband’s family. After my trip to Iran, I lost my wife. I was Iran and I was not around. My life was high and low, but with all trust in God, everything is tolerable to me

Marzieh Hashemi, Presenter of Press TV
Shadow wrote in hope of his release

 


free b2evolution skin
18
دی

اندر حکایت من و زینب‌السادات

 زینب : مامان میایی باهم حرف بزنیم.

سایه همانطور که مشغول غذا پختن بود، رو کرد به زینب خاتون و گفت: موقع ناهار با هم حرف می‌زنیم.

زینب خاتون چشم‌هایش را ریز کرد. ابروهایش را در هم کشید. دست به کمر گذاشت و گفت: ماااا مااااان موقع ناهار خوردن که نمی‌شه! مگه خودت نگفتی هیچ وقت هیچ وقت نباید موقع غذا خوردن حرف بزنیم! * (سایه نوشت دارد)

سایه لبخندی زد و گفت: خب همین حالا بگو. گوشم با شماست.

زینب اخم هایش را در هم کشید. از عصبانیت سرخ شد. موهای بوجش را از جلوی چشمانش رد کرد و گفت: مااااا مااااان مگه نگفتی وقتی دو نفر می‌خوان با هم صحبت کنند باید همه حواسشون به هم باشه. خب تو که داری غذا درست می کنی!

سایه ببخشیدی گفت و شعله‌ی گاز رو کم کرد. در قابلمه را گذاشت و نشست روبروی زینب خاتون. دستان کوچک زینبش را گرفت و گفت: بگو مامان بگوشم دختر عزیزم.

زینب لبانش را جمع کرد. شروع کرد به مِن مِن کردن. نگاهش به همه جا بود جز سایه.

سایه همین طور که بادستش موهای دخترکش را صاف و مرتب می‌کرد گفت: بگو مامان چی شده؟

زینب با ناز گفت: مامان یه چیزی هست که سختمه بخوام بگم بهت**(سایه نوشت دارد)

خلاصه این گفتگو بین مادر و دختر ادامه داشت تا اینکه بالاخره زینب السادات توانست حرفش را بگوید. آن هم غیر مستقیم. گفت: مامان مینو که برای سن من مناسب نیست چرا دایی جان دیشب خونه‌ی ما فیلم مینو را دیدند. مگه خودت نگفته بودی که فیلم ترسناک نباید ببینیم….

 

سایه نوشت*: ناگفته نمونه که زینب موقع غذا خوردن از اول تا آخر یه ریز حرف می‌زنه :))

سایه نوشت **: بعد از این گفتگو زینب رو بغل کردم. چِلوندَمش، لُپشو کشیدم و تا شد بوسیدمش فقط و فقط برای همین یه جمله :))

سایه نوشت:در همین گفتگوی  کوتاه زینب دوسه بار به من گفت مامان مگه خودت نگفتی!!! یعنی دیوونه‌ی این بی‌ثباتی خودم در تربیت فرزند هستم. دیگه به روم آورد که چرا رو حرفی که می‌زنی نیستی :)).

 + کم پیش میاد خونه باشم و زینب السادات از مهد بیاد خونه…


free b2evolution skin
10
دی

علم بهتر است یا ثروت

همیشه از ما سوال پرسیدند که علم بهتر است یا ثروت؟ اولین سوالی که در ذهنمان ثبت شد و هیچ وقت برایش به جواب نرسیدیم.  تنها هنر معلم ادبیاتمان همین بودکه در ذهن ما این سوال را اساسی‌ترین سوال و جواب آن را حیاتی‌ترین جواب ثبت کند. همه هم یک رنگ و بدون هیچ تفاوتی یک صدا می‌گفتیم علم بهتر است. خودمان هم می‌دانستیم که حرف دلمان چیز دیگریست و تنها برای اینکه برچسب نخوریم، نقاب علم دوستی را بر چهره‌ی واقعیمان می‌پوشاندیم. سال اول حوزه در کلاس اخلاق در جواب همین سوال بر خلاف بقیه‌ی دوستان گفتم ثروت!!! هنوز حرفم تمام نشده زیر نگاه‌های پر از مهر هم کلاسی‌هایم داشتم له می‌شدم. بی‌تفاوت نسبت به واکنش دوستان دلایلم را برای بهتر بودن ثروت گفتم. از بین همه‌ فقط یک نفر از بچه‌ها حرفهای من را تائید کرد. بقیه هم لطف داشتند و حکمی صادر شد که طلبه نباید دنیا طلب باشد. اما مطمئن هستم در همان کلاس بودند کسانی که ثروت را بهتر از علم می‌دانستند اما چیزی نگفتند. شاید بعضی وقتها در جوابی که داده بودم شکی برایم پیش می‌آمد اما دوباره استصحاب می‌کردم و بر همان برتری ثروت خود می‌ماندم. شاید آن روزها بعضی جوابهایی که می‌دادم از سر لجاجت بود و تنها برای متفاوت بودن با بعضی‌ها که شدیدا روی اعصاب من رژه می‌رفتند. اما حالا ایمان دارم که در همان روزها هم کمی تا حدودی بزرگتر از زمان خودم فکر می‌کردم. اینکه می‌گفتم بستگی دارد ثروت را چگونه معنا کنیم. ثروت یک زن می‌تواند همسرش باشد. می‌تواند مادر بودنش باشد و خیلی حرفهایی که با تمام بچگی‌ها و شیطنت‌هایم به خودم نمی‌دیدم که من باشم که این حرفها را بزنم. اما دوباره این سوال چند وقتی است که ذهنم را مشغول خود کرده است. نمیدانم علم بهتر است یا ثروت؟ منظور همان ثروتی که خودم برای جنس مونث ذکر کردم. گاهی با خودم می‌گویم خب درست ثروت بهتر از علم است. اما اگر همین ثروت با علم همرا باشد کم از معجزه ندارد. خودم را توجیه می‌کنم پس مادری که همه‌ی ثروت فرزند خودش بحساب می‌آید بهتر است عالم هم باشد. یک مادری که تحصیلات عالیه دارد بهترین ثروت است و قطعا در تربیت فرزندانش موفق‌تر است. اما هیچ کدام از اینها حرف دلم نیست. همه توجیه‌اند. وقتی خودم را با مادرانی که به دنبال علم دانشگاهی نیستند و همه‌ی هستی خودشان را وقف بچه‌هایشان می‌کنند مقایسه می‌کنم می‌بینم این وسط من ضرر می‌کنم. آنها بهترین ثروت‌اند برای کوکانشان، اما من!!!


free b2evolution skin
 
نوروز 98