<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن</title>
		<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تلخ اما دوست داشتنی</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/تلخ-اما-دوست-داشتنی</link>
			<pubDate>10:54:00 +0430 سه شنبه، 3 تیر 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی فیلم</category>			<guid isPermaLink="false">1021061@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p1021061/index.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;183&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب را که می‌خوانی غم و غصه از در و دیوار دلت بالا می‌رود. از درون چنگ می‌اندازی میان تمام آدم‌ها و شخصیت‌های کتاب که بساط غم را از میان برداری اما این غم چنان ریشه دوانده که خودت زخم خورده از میان داستان راه می‌گیری و می‌روی یک گوشه می‌نشینی ببینی بالاخره چه بر سر بانوی پیانو یا پسران سالخورده می‌آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتابی تلخ اما دوست داشتنی! تلخی‌اش مانع از خواندنش نمی‌شود. کتابی که دستت را می‌گیرد و با خودش می‌برد به عمق یک رویداد و اتفاقِ تلخِ پر مغز. من که می‌گویم حقیقت تلخ است اگر کتاب غیر از این بود باید شک می‌کردیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب پیوند خوبی بین تو و گذشته‌ و دنیای آدم‌های اطرافت ایجاد می‌کند. کتاب می‌گوید که آدم یک عمر جور انتخاب‌هایش را می‌کشد. با اینکه هزار بار شنیده‌ایم و شاید در کتاب‌های مختلف هم خوانده‌ایم اما حالا که او برگشته و به یاد هم کلاسی‌ دوران راهنماییش می‌افتد تو هم به عقب برمی‌گردی با او به تک تک انتخاب‌های که داشتی نگاه می‌کنی. گاهی آه می‌کشی و گاهی خوشحال از انتخابت مصمم‌تر راهت را ادامه می‌دهی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب پسران سالخورده نوشته‌ی حسام الدین مطهری، کتابی تلخ اما جذاب که مخاطب را پس نمی‌زند. اگر به نوشتن علاقه دارید در برنامه‌ی مطالعاتی خودتان حتماً جایی برای پسران سالخورده باز کنید. کمکتان می‌کند دستتان را می‌گیرد و آرام آرام شما را به دنیای سوژه‌ها می‌برد. نگاهتان را به آدم‌های اطرافتان تغییر می‌دهد این‌ها جدای از لذت خواندنِ خودِ کتاب است.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/تلخ-اما-دوست-داشتنی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p1021061/index.jpg" alt="" width="275" height="183" /></p>
<p style="text-align: justify;">کتاب را که می‌خوانی غم و غصه از در و دیوار دلت بالا می‌رود. از درون چنگ می‌اندازی میان تمام آدم‌ها و شخصیت‌های کتاب که بساط غم را از میان برداری اما این غم چنان ریشه دوانده که خودت زخم خورده از میان داستان راه می‌گیری و می‌روی یک گوشه می‌نشینی ببینی بالاخره چه بر سر بانوی پیانو یا پسران سالخورده می‌آید.</p>
<p style="text-align: justify;">کتابی تلخ اما دوست داشتنی! تلخی‌اش مانع از خواندنش نمی‌شود. کتابی که دستت را می‌گیرد و با خودش می‌برد به عمق یک رویداد و اتفاقِ تلخِ پر مغز. من که می‌گویم حقیقت تلخ است اگر کتاب غیر از این بود باید شک می‌کردیم!</p>
<p style="text-align: justify;">کتاب پیوند خوبی بین تو و گذشته‌ و دنیای آدم‌های اطرافت ایجاد می‌کند. کتاب می‌گوید که آدم یک عمر جور انتخاب‌هایش را می‌کشد. با اینکه هزار بار شنیده‌ایم و شاید در کتاب‌های مختلف هم خوانده‌ایم اما حالا که او برگشته و به یاد هم کلاسی‌ دوران راهنماییش می‌افتد تو هم به عقب برمی‌گردی با او به تک تک انتخاب‌های که داشتی نگاه می‌کنی. گاهی آه می‌کشی و گاهی خوشحال از انتخابت مصمم‌تر راهت را ادامه می‌دهی.</p>
<p style="text-align: justify;">کتاب پسران سالخورده نوشته‌ی حسام الدین مطهری، کتابی تلخ اما جذاب که مخاطب را پس نمی‌زند. اگر به نوشتن علاقه دارید در برنامه‌ی مطالعاتی خودتان حتماً جایی برای پسران سالخورده باز کنید. کمکتان می‌کند دستتان را می‌گیرد و آرام آرام شما را به دنیای سوژه‌ها می‌برد. نگاهتان را به آدم‌های اطرافتان تغییر می‌دهد این‌ها جدای از لذت خواندنِ خودِ کتاب است.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/تلخ-اما-دوست-داشتنی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/تلخ-اما-دوست-داشتنی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1021061</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>&#34;خامنئی&#34;</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/خامنئی</link>
			<pubDate>18:00:00 +0430 سه شنبه، 2 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی فیلم</category>			<guid isPermaLink="false">975924@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/khamenei.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;273&quot; height=&quot;410&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8220;خامنئی&quot;، اولین مجموعه مستند درباره زندگی و زمانه رهبر انقلاب است. این مجموعه توسط گروه مستند سازی تلویزیون المنار بعد از مستند موفق &amp;#8220;روح الله&quot;ساخته شده است. در این مستند سیر زندگی مقام معظم رهبری از بدو تولد در سال ١٣١٨ تا انتصاب ایشان به رهبری در سال ١٣۶٨ پرداخته شده است. و در آن پنجاه سال از زندگی امام خامنه‌ای را روایت کرده است، تا به ما درسِ غرور و افتخار بدهد. در این مستند ۱۲۵ لوکیشن تصویری، ۱۵۰ مصاحبه، ۱۵ هزار ساعت آرشیو و ۴۷ هزار قطعه عکس استفاده شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; من این مجموعه رو با عضویت در سایت فیلم گردی دیدم. شما هم حتمن ببینید و بعد از آن کتاب خون دلی که لعل شد را بخوانید. انشاالله در مورد کتاب خون دلی که لعل شد هم خواهم نوشت.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/خامنئی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/khamenei.jpg" alt="" width="273" height="410" /></p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;خامنئی"، اولین مجموعه مستند درباره زندگی و زمانه رهبر انقلاب است. این مجموعه توسط گروه مستند سازی تلویزیون المنار بعد از مستند موفق &#8220;روح الله"ساخته شده است. در این مستند سیر زندگی مقام معظم رهبری از بدو تولد در سال ١٣١٨ تا انتصاب ایشان به رهبری در سال ١٣۶٨ پرداخته شده است. و در آن پنجاه سال از زندگی امام خامنه‌ای را روایت کرده است، تا به ما درسِ غرور و افتخار بدهد. در این مستند ۱۲۵ لوکیشن تصویری، ۱۵۰ مصاحبه، ۱۵ هزار ساعت آرشیو و ۴۷ هزار قطعه عکس استفاده شده است.</p>
<p style="text-align: justify;"> من این مجموعه رو با عضویت در سایت فیلم گردی دیدم. شما هم حتمن ببینید و بعد از آن کتاب خون دلی که لعل شد را بخوانید. انشاالله در مورد کتاب خون دلی که لعل شد هم خواهم نوشت.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/خامنئی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/خامنئی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=975924</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>زنانی کوچک با آرزوهای بزرگ</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/زنانی-کوچک-با-آرزوهای-بزرگ</link>
			<pubDate>17:32:00 +0430 سه شنبه، 2 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی فیلم</category>			<guid isPermaLink="false">975923@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p975923/little-women-2017.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;296&quot; height=&quot;445&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جو، دختری است که علاقه‌ی زیادی به نویسندگی دارد و تمام برنامه‌ی زندگی خودش را براساس آنچه دوست دارد و آرزوی رسیدن به آن را در سر می‌پروراند، می‌چیند. او به تنهایی به نیویورک سفر می‌کند و آنجا یک شغل پاره‌وقت دولتی پیدا می‌کند و تمام تلاش خود را برای تحقق رویای نویسندگی انجام می‌دهد. او درخواست ازدواج «لوری پسری پولدار که در همسایگی آنها زندگی می‌کند و &amp;#8230;»  را رد می‌کند و &amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جو شخصیتی پرانرژیست که حتی وقتی یک جا می‌نشیند، آرام و قرار ندارد. ظاهر جو، همیشه ژولیده و نامنظم است، او با پوشیدن لباس‌ها و سبک زندگی متفاوت نسبت به دختران زمان خود، تصویری از تغییر جامعه‌ی آن روز آمریکا را به تصویر می‌کشد. دختری که حاضر نیست آرزوهای خودش را به خاطر اینکه در محیطی کوچک زندگی می‌کند دست نایافتنی بداند و آنها را برای همیشه به فراموشی بسپارد. او به خوبی چهره‌ی یک نویسنده پرانرژی و بی‌نظم  و البته پر تلاش را به تصویر کشیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p975923/1009648_0.jpeg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;536&quot; height=&quot;386&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته لوییزا می الکات ساخته شده است. راوی داستان، جو مارچ دختری جوان و پرتکاپو است که در زمان جنگ‌های داخلی آمریکا به همراه مادر و سه خواهرش مگ، بت و ایمی زندگی می‌کند. جدا از شخصیت‌های پر احساس و زیبای دخترها، شخصیت مادر جو بسیار دلنشین است. مادری که هر روز با نگاه‌کردن به دخترهایش و بزرگ شدن آنها احساس غرور می‌کند اما با این حال غمی در عمق نگاهش لانه کرده که او را سخت دلتنگ تک تک آنها می‌کند. این فیلم پر از احساس مادرانه‌ست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/زنانی-کوچک-با-آرزوهای-بزرگ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"> </p>
<p style="text-align: center;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p975923/little-women-2017.jpg" alt="" width="296" height="445" /></p>
<p style="text-align: justify;">جو، دختری است که علاقه‌ی زیادی به نویسندگی دارد و تمام برنامه‌ی زندگی خودش را براساس آنچه دوست دارد و آرزوی رسیدن به آن را در سر می‌پروراند، می‌چیند. او به تنهایی به نیویورک سفر می‌کند و آنجا یک شغل پاره‌وقت دولتی پیدا می‌کند و تمام تلاش خود را برای تحقق رویای نویسندگی انجام می‌دهد. او درخواست ازدواج «لوری پسری پولدار که در همسایگی آنها زندگی می‌کند و &#8230;»  را رد می‌کند و &#8230;.</p>
<p>جو شخصیتی پرانرژیست که حتی وقتی یک جا می‌نشیند، آرام و قرار ندارد. ظاهر جو، همیشه ژولیده و نامنظم است، او با پوشیدن لباس‌ها و سبک زندگی متفاوت نسبت به دختران زمان خود، تصویری از تغییر جامعه‌ی آن روز آمریکا را به تصویر می‌کشد. دختری که حاضر نیست آرزوهای خودش را به خاطر اینکه در محیطی کوچک زندگی می‌کند دست نایافتنی بداند و آنها را برای همیشه به فراموشی بسپارد. او به خوبی چهره‌ی یک نویسنده پرانرژی و بی‌نظم  و البته پر تلاش را به تصویر کشیده است.</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p975923/1009648_0.jpeg" alt="" width="536" height="386" /></p>
<p style="text-align: justify;">این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته لوییزا می الکات ساخته شده است. راوی داستان، جو مارچ دختری جوان و پرتکاپو است که در زمان جنگ‌های داخلی آمریکا به همراه مادر و سه خواهرش مگ، بت و ایمی زندگی می‌کند. جدا از شخصیت‌های پر احساس و زیبای دخترها، شخصیت مادر جو بسیار دلنشین است. مادری که هر روز با نگاه‌کردن به دخترهایش و بزرگ شدن آنها احساس غرور می‌کند اما با این حال غمی در عمق نگاهش لانه کرده که او را سخت دلتنگ تک تک آنها می‌کند. این فیلم پر از احساس مادرانه‌ست.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/زنانی-کوچک-با-آرزوهای-بزرگ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/زنانی-کوچک-با-آرزوهای-بزرگ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=975923</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>به زیبایی عقل و احساس</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/به-زیبایی-عقل-و-احساس</link>
			<pubDate>16:43:00 +0430 سه شنبه، 2 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>
<category domain="alt">معرفی فیلم</category>			<guid isPermaLink="false">975915@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/5.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;427&quot; height=&quot;286&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;فیلمی به زیبایی عقل و احساس. &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;فیلم &lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;عقل و احساس&lt;/span&gt; درباره شخصی ثروتمند است که روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کند و تمام ثروش را به پسر بزرگش، جان می‌دهد و از او می‌خواهد که مراقب دخترانش که از همسر دیگری هستند، باشد. اما جان پس از مرگ پدر به قولی که داده عمل نمی‌کند و ماجرا از این جا شروع می‌شود &amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/7.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;328&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته جین‌آستن ساخته شده‌ است. فیلم بسیار جذاب و دلنشینی که پر از عواطف و احساسات ناب دخترانه‌ست با دو دنیایی متفاوت! شاید اگر دوشیزه الینور در فیلم نبود و یا شخصیتی به این زیبایی نداشت فیلم و رمان این همه جذاب نمی‌شد. دختری صبور، عاقل و خویشتن‌دار که سعی می‌کرد با لبخندی که همیشه به لب داشت بر مشکلات چیره شود. خیلی وقت‌ها دوست داشتی حرف بزند و تمام آنچه که در صندوقچه‌ی اسرارش دارد را به زبان بیاورد اما او صبوری می‌کرد و همین باعث به دل نشستن شخصیت الینور بود. دختری با شخصیت و متین که امروزه کمتر در فیلمی دیده می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دوشیزه الینور خواهری کوچک‌تر  با دنیایی متفاوت‌تر از خودش به نام دوشیزه ماریان دارد. ماریان دختری فوق العاده احساساتی، بی‌محابا، عجول و شتاب‌زده بود و همین باعث شکست عشقی برای او شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در میان بقیه‌ی شخصیت‌های داستان، شخصیت سرهنگ را نمی‌شود نادیده گرفت. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/4-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;468&quot; height=&quot;314&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/به-زیبایی-عقل-و-احساس&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"> </p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/5.jpg" alt="" width="427" height="286" /></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;">فیلمی به زیبایی عقل و احساس. <span style="color: #000000;">فیلم <span style="color: #800000;">عقل و احساس</span> درباره شخصی ثروتمند است که روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کند و تمام ثروش را به پسر بزرگش، جان می‌دهد و از او می‌خواهد که مراقب دخترانش که از همسر دیگری هستند، باشد. اما جان پس از مرگ پدر به قولی که داده عمل نمی‌کند و ماجرا از این جا شروع می‌شود &#8230;</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #800000;"><span style="color: #000000;"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/7.jpg" alt="" width="275" height="328" /></span></span></p>
<p style="text-align: justify;">این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته جین‌آستن ساخته شده‌ است. فیلم بسیار جذاب و دلنشینی که پر از عواطف و احساسات ناب دخترانه‌ست با دو دنیایی متفاوت! شاید اگر دوشیزه الینور در فیلم نبود و یا شخصیتی به این زیبایی نداشت فیلم و رمان این همه جذاب نمی‌شد. دختری صبور، عاقل و خویشتن‌دار که سعی می‌کرد با لبخندی که همیشه به لب داشت بر مشکلات چیره شود. خیلی وقت‌ها دوست داشتی حرف بزند و تمام آنچه که در صندوقچه‌ی اسرارش دارد را به زبان بیاورد اما او صبوری می‌کرد و همین باعث به دل نشستن شخصیت الینور بود. دختری با شخصیت و متین که امروزه کمتر در فیلمی دیده می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">دوشیزه الینور خواهری کوچک‌تر  با دنیایی متفاوت‌تر از خودش به نام دوشیزه ماریان دارد. ماریان دختری فوق العاده احساساتی، بی‌محابا، عجول و شتاب‌زده بود و همین باعث شکست عشقی برای او شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در میان بقیه‌ی شخصیت‌های داستان، شخصیت سرهنگ را نمی‌شود نادیده گرفت. </p>
<p style="text-align: center;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/4-1.jpg" alt="" width="468" height="314" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/به-زیبایی-عقل-و-احساس">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/به-زیبایی-عقل-و-احساس#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=975915</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک عاشقانه‌ی سیاسی</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/یک-عاشقانه-ی-سیاسی</link>
			<pubDate>03:39:00 +0430 جمعه، 22 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>
<category domain="alt">صحیفه سجادیه</category>			<guid isPermaLink="false">958359@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/1584175826photo_2020-03-14_01-48-56-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;337&quot; height=&quot;449&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;#8230; از آنچه به تدریج رخ می‌دهد باید بترسید؛ فاصله‌های تدریجی، لرزش‌های تدریجی، سستی‌های‌ تدریجی، شدن‌های تدریجی! از تدریج بیش از شوک بهراسید!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارتداد یک عاشقانه‌ی سیاسی که بر اساس تخیل نویسنده نوشته شده است. این کتاب دارای سه بخش حیرت، ارتداد و رجعت است.&lt;br /&gt;نمی‌خواهم در مورد داستان چیزی بگویم اگر دوست دارید خودتان کتاب را تهیه کنید و بخوانید. شیرینی ارتداد در این است که شما خودتان آن را بخوانید و یک آن به خود بیایید که شب از نیمه گذشته و شما هنوز درگیر عشق میان یونس و دریا هستید. مطمئن هستم داستان برایتان به اندازه‌ای جذاب است که حاضر نمی‌شوید کتاب را زمین بگذارید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;با خواندن هر بند از ارتداد دوست دارید سجده شکر به جا آورید و از ته دل بگویید خداراشکر که حادثه طور دیگری اتفاق نیفتاد &amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کتاب پر از پاراگراف‌های است که می‌تواند تو را برای مدت‌ها به خودش درگیر کند. در حین خواندن کتاب مخاطب عمیق و مفهومی می‌اندیشد درباره هدفی که دارد و راهی که باید در زندگی داشته باشد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان ارتداد محدود به یک زمان خاص نیست این رمان یک انذار برای تک تک ماست که دارای یک علقه و علاقه به انقلاب اسلامی هستیم. انذاری است برای ما که گاه از امام و رهبرمان جلوتریم یا عقب‌تر&amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/یک-عاشقانه-ی-سیاسی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/1584175826photo_2020-03-14_01-48-56-1.jpg" alt="" width="337" height="449" /></p>
<p><strong>&#8230; از آنچه به تدریج رخ می‌دهد باید بترسید؛ فاصله‌های تدریجی، لرزش‌های تدریجی، سستی‌های‌ تدریجی، شدن‌های تدریجی! از تدریج بیش از شوک بهراسید!</strong></p>
<p>ارتداد یک عاشقانه‌ی سیاسی که بر اساس تخیل نویسنده نوشته شده است. این کتاب دارای سه بخش حیرت، ارتداد و رجعت است.<br />نمی‌خواهم در مورد داستان چیزی بگویم اگر دوست دارید خودتان کتاب را تهیه کنید و بخوانید. شیرینی ارتداد در این است که شما خودتان آن را بخوانید و یک آن به خود بیایید که شب از نیمه گذشته و شما هنوز درگیر عشق میان یونس و دریا هستید. مطمئن هستم داستان برایتان به اندازه‌ای جذاب است که حاضر نمی‌شوید کتاب را زمین بگذارید.</p>
<p><strong>با خواندن هر بند از ارتداد دوست دارید سجده شکر به جا آورید و از ته دل بگویید خداراشکر که حادثه طور دیگری اتفاق نیفتاد &#8230;</strong><br />کتاب پر از پاراگراف‌های است که می‌تواند تو را برای مدت‌ها به خودش درگیر کند. در حین خواندن کتاب مخاطب عمیق و مفهومی می‌اندیشد درباره هدفی که دارد و راهی که باید در زندگی داشته باشد. </p>
<p><strong>رمان ارتداد محدود به یک زمان خاص نیست این رمان یک انذار برای تک تک ماست که دارای یک علقه و علاقه به انقلاب اسلامی هستیم. انذاری است برای ما که گاه از امام و رهبرمان جلوتریم یا عقب‌تر&#8230;</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/یک-عاشقانه-ی-سیاسی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/یک-عاشقانه-ی-سیاسی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=958359</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سانتاماریا</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/سانتاماریا</link>
			<pubDate>03:32:00 +0430 جمعه، 22 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">958358@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/_-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;183&quot; height=&quot;275&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;#8220;همان لحظه‌ی اول که دیدمش، احساس کردم باید سانتاماریا صدایش کنم. نمی‌دانم چرا ناگهان این اسم به ذهنم خطور کرد. چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای سن مارکو رفته بودم، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس، با این نام به دلم نشست.&amp;#8221;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم کتاب سانتاماریایی استاد شجاعی را خوانده‌اید یا نه؟ اگر نخوانده‌اید که حتما بخوانید و اگر خواند‌ه‌اید، مطمئن هستم به محض شنیدن اسم کتاب شیرینی‌ کلمات و دلنشینی شخصیت‌هایش را در ذهنتان مرور می‌کنید. شاید همین حالا دلتان پر کشیده که آن را دوباره بخوانید. مثلا ماه جبینش را که می‌خوانی لبخند می‌زنی و لذت می‌بری از کار هر روزه‌ی ماه جبین؛ که با بالا آمدن آفتاب می‌آمد &lt;strong&gt;&amp;#8220;سه ضربه‌ی نرم و پیاپی به در می‌نواخت و &amp;#8230;&amp;#8221;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;#8220;شیرین من! بمان!&quot;، &amp;#8220;یکی بیایید و مرا تحویل بگیرد&amp;#8221; و&amp;#8230; داستان‌های کوتاه و جذاب کتاب سانتاماریا هستند. هرکدام برای شیفته شدنت به نوشته‌های آقای شجاعی کافی است. اما از بین همه‌ی این داستانک‌ها، سانتاماریا چیزِ دیگری است.&lt;br /&gt;امروز بی‌مقدمه دلم هوای این کتاب را کرد. آن را از میان کتاب‌های درهمِ قفسه که قرار است مرتب شوند بیرون کشیدم. جلد سیاه کتاب با نقشی از مریمِ مقدس که نمادِ زیبایی و پاکی است من را با خودش می‌برد وسطِ دیالوگ‌های زیبایی داستان سانتاماریا!&lt;br /&gt;این روزها تشنه‌ی قصه‌های هستم از جنس سانتاماریا!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سانتاماریا یک مجموعه ای است از  چهل داستان کوتاه که به دو بخش تقسیم شده‌ است. بخش اول آن دورهٔ ۶۷-۷۷ و بخش دوم آن دورهٔ ۶۷-۵۷ است. داستان‌های هر دوره فضایی حاکم بر آن دورها را به تصویر می‌کشد. فضای که گاه نویسنده در آن از دغدغه‌ها و نگرانی‌ها می‌گوید و آینه‌ای می‌شود برای انعکاس رشادت‌ها، مردانگی‌ها، ایثارها و ازخود گذشتگی‌ها و گاه نوع نگاهش رنگ نقد به خود می‌گیرد و انتقاد می‌کند از شیوه مدیریت، سوء استفاده‌ها، سوء مدیریت‌ها و&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این کتاب مانند بسیاری از کتابهای استاد شجاعی این نویسنده کهنه​کار و خوش​قلم ارزش خواندن دارد. بخوانید و لذت ببرید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بریده‌ای از متن کتاب: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گفتم می‌توانم شما را سانتا ماریا صدا کنم. خندید. گفت: حالا چرا «سانتا ماریا» میان این‌همه اسم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گفتم نمی‌دانم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و در مکثی کوتاه به چشمهایش خیره شدم و ادامه دادم:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;«ولی اگر قرار بود شما را در مقابل آن مریم آسمانی بگذارند در زمین، بی شک شما تصویر روشن آن آیینه می‌شدید.»&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گفت خدا کند افق‌هایت همیشه همین قدر آسمانی بماند. می‌ماند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منتظر جواب نماند. در ساحل شروع کرد به قدم زدن. شاید می‌خواست من وزش لباسهایش را در باد ببینم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;هر قدمی که بر می‌داشت جای پایش سبز می‌شد و بلافاصله از میان سبزی ، شکوفه‌های سفید می‌رویید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/سانتاماریا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/_-1.jpg" alt="" width="183" height="275" /></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8220;همان لحظه‌ی اول که دیدمش، احساس کردم باید سانتاماریا صدایش کنم. نمی‌دانم چرا ناگهان این اسم به ذهنم خطور کرد. چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای سن مارکو رفته بودم، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس، با این نام به دلم نشست.&#8221;</strong><br />نمی‌دانم کتاب سانتاماریایی استاد شجاعی را خوانده‌اید یا نه؟ اگر نخوانده‌اید که حتما بخوانید و اگر خواند‌ه‌اید، مطمئن هستم به محض شنیدن اسم کتاب شیرینی‌ کلمات و دلنشینی شخصیت‌هایش را در ذهنتان مرور می‌کنید. شاید همین حالا دلتان پر کشیده که آن را دوباره بخوانید. مثلا ماه جبینش را که می‌خوانی لبخند می‌زنی و لذت می‌بری از کار هر روزه‌ی ماه جبین؛ که با بالا آمدن آفتاب می‌آمد <strong>&#8220;سه ضربه‌ی نرم و پیاپی به در می‌نواخت و &#8230;&#8221;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;شیرین من! بمان!"، &#8220;یکی بیایید و مرا تحویل بگیرد&#8221; و&#8230; داستان‌های کوتاه و جذاب کتاب سانتاماریا هستند. هرکدام برای شیفته شدنت به نوشته‌های آقای شجاعی کافی است. اما از بین همه‌ی این داستانک‌ها، سانتاماریا چیزِ دیگری است.<br />امروز بی‌مقدمه دلم هوای این کتاب را کرد. آن را از میان کتاب‌های درهمِ قفسه که قرار است مرتب شوند بیرون کشیدم. جلد سیاه کتاب با نقشی از مریمِ مقدس که نمادِ زیبایی و پاکی است من را با خودش می‌برد وسطِ دیالوگ‌های زیبایی داستان سانتاماریا!<br />این روزها تشنه‌ی قصه‌های هستم از جنس سانتاماریا!</p>
<p style="text-align: justify;">سانتاماریا یک مجموعه ای است از  چهل داستان کوتاه که به دو بخش تقسیم شده‌ است. بخش اول آن دورهٔ ۶۷-۷۷ و بخش دوم آن دورهٔ ۶۷-۵۷ است. داستان‌های هر دوره فضایی حاکم بر آن دورها را به تصویر می‌کشد. فضای که گاه نویسنده در آن از دغدغه‌ها و نگرانی‌ها می‌گوید و آینه‌ای می‌شود برای انعکاس رشادت‌ها، مردانگی‌ها، ایثارها و ازخود گذشتگی‌ها و گاه نوع نگاهش رنگ نقد به خود می‌گیرد و انتقاد می‌کند از شیوه مدیریت، سوء استفاده‌ها، سوء مدیریت‌ها و&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این کتاب مانند بسیاری از کتابهای استاد شجاعی این نویسنده کهنه​کار و خوش​قلم ارزش خواندن دارد. بخوانید و لذت ببرید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>بریده‌ای از متن کتاب: </strong></p>
<p><strong>گفتم می‌توانم شما را سانتا ماریا صدا کنم. خندید. گفت: حالا چرا «سانتا ماریا» میان این‌همه اسم؟</strong></p>
<p><strong>گفتم نمی‌دانم؟</strong></p>
<p><strong>و در مکثی کوتاه به چشمهایش خیره شدم و ادامه دادم:</strong></p>
<p><strong>«ولی اگر قرار بود شما را در مقابل آن مریم آسمانی بگذارند در زمین، بی شک شما تصویر روشن آن آیینه می‌شدید.»</strong></p>
<p><strong>گفت خدا کند افق‌هایت همیشه همین قدر آسمانی بماند. می‌ماند؟</strong></p>
<p><strong>منتظر جواب نماند. در ساحل شروع کرد به قدم زدن. شاید می‌خواست من وزش لباسهایش را در باد ببینم.</strong></p>
<p><strong>هر قدمی که بر می‌داشت جای پایش سبز می‌شد و بلافاصله از میان سبزی ، شکوفه‌های سفید می‌رویید.</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/سانتاماریا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/سانتاماریا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=958358</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کتاب خاطرات مونس الدوله</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/کتاب-مونس-الدوله</link>
			<pubDate>06:26:00 +0430 پنجشنبه، 21 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>			<guid isPermaLink="false">958037@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p958037/photo__-_-___-_-_-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;459&quot; height=&quot;369&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نام کتاب: خاطرات مونس الدوله&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نویسنده: سیروس سعدوندیان&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انتشارات: زرین&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;354 صفحه&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;***************************&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نمی‌دانم دقیقاً کتاب را چه سالی هدیه گرفتم. اما خوب به یاد دارم که همان روز بیست_سی صفحه‌اش را خواندم و آن را کنار گذاشتم نه اینکه کتاب خوب و جذابی نباشد نه، شاید آن روزها برای من کتاب‌های دیگر در اولویت بودند. این شد که مونس الدوله و دفترچه‌ی خاطراتش بین بقیه‌ی کتاب‌‌های خوانده شده و نشده کتابخانه به انتظار نشست تا اینکه بالاخره در این روزهای کرونایی بختش باز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتابی که اگر می‌دانستم تا این حد جذاب و خواندنی است و می‌تواند بانکی از اطلاعات تاریخی زنان صد سال پیش کشورم را به این خوبی در اختیارم بگذارد نمی‌گذاشتم یک لحظه خواندن آن به تاخیر بیفتد. با خیلی از خاطرات این کتاب لبخند زدم و با خیلی آه کشیدم و افسوس خوردم. با خواندن خط به خط این خاطرات خداراشکر می‌کردم که روزهای بودنم در این دنیا با زمان حال و تاریخ این روزهای کشورم هم زمان شده است. خوشحالم از اینکه من هم زمان با مونس الدوله نزیسته‌ام بلکه آشنایی من با او و تمام زنان صد سال پیش فقط از طریق خواندن خاطرات آن دوران است. این نعمتی است که حالا با تمام وجودم آن را درک می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مونس‌الدوله سوگلی حرم ناصرالدین شاه روایتی خواندنی از زندگی زنان در دوران قاجار را با بیانی روان و جذاب بیان می‌کند. کلمه به کلمه‌اش به دلت می‌نشیند. برای زن‌های امروزی از آرایش زن‌های صد سال پیش می‌گوید. از ملاباجی بند انداز می‌گوید و سرخاب و سفیداب زنان آن زمان. از نقش پررنگ دلاله‌ها در مراسم خواستگاری و بله بُری و شیربها و مهریه گفته تا اندرونی و بیرونی خانه‌‌های آن زمان. از شوهرداری و خانه‌داری از ننگِ طلاق در خانواده‌ها! از حکیم خانم‌ها و معاینه و درمان زنان. از ماه رمضان و رسم کلوخ اندازان. از منیر السلطنه و مجالس سی گانه روضه. از اعتقاد محکم زنان آن زمان به سحر و جادو حکایت می‌کند؛ اعتقادی که هنوز می‌شود ردش را در زندگی بعضی از افراد دید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همین‌قدر که بعضی قسمت‌های کتاب شیرین است به همان اندازه بعضی بخش‌ها کامت را تلخ می‌کند. تلخی آن از جهل و بی‌سوادی و خانه‌نشینی زنان آن دوران است. در کتاب به رسم دردناک کنیزداری و کنیزفروشی صد سال پیش اشاره می‌کند و می‌گوید کنیز موجود فلک‌زده‌ای بود و کمترین حق و حقوقی نداشت و صاحب او اختیاردار زندگی و مرگش بود. از او کار می‌کشید، تازیانه‌اش می‌زد، اجاره‌اش می‌داد و اگر زیبا و جوان بود تصاحبش می‌کرد. او در جایی از کتابش نوشته است: نمی‌دانم زن‌های امروز ایران که حاضر نیستند یک درجه از «مادام کوری» و «ایندیرا گاندی» پایین‌تر قدم بگذارند، یادشان هست پنجاه – شصت سال پیش مادران و خواهران همین خانم‌ها خرید و فروش می‌شدند درست عین اسب و گوسفند و حالا باید یک نان بخورند و صد نان در راه خدا بدهند که در پرتو تحولاتی که طی سال‌های اخیر روی داده، چطور آنها را از کنیزی به درجه وکالت و وزارت رسانیده.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از زندگی یکی از کنیزان سفید بخت به نام جمال باجی می‌گوید که همسر یکی از شاهزاده‌های درجه اول شد و شانس یار او بود و دو شکم دوقلو؛ یعنی چهار پسر و دختر شاهزاده زایید. به خاطر همین از جمال باجی شد والده خانم! این والده خانم بعد از مرگ پدر بچه‌ها پول هنگفتی به دستش آمد و با خدم و حشم و ملاباجی و آغاباشی سفری به مکه رفت و از آن به بعد این خانم محترمه جمال الحاجیه لقب گرفت. به جز داستان جمال باجی نام و داستان صدها شخصیت دیگر مانند هووی ملک جهان خانم یا مادام عباس گلساز یا عزت‌الدوله در این کتاب آورده شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/کتاب-مونس-الدوله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p958037/photo__-_-___-_-_-1.jpg" alt="" width="459" height="369" /></p>
<p style="text-align: justify;">نام کتاب: خاطرات مونس الدوله</p>
<p style="text-align: justify;">نویسنده: سیروس سعدوندیان</p>
<p style="text-align: justify;">انتشارات: زرین</p>
<p style="text-align: justify;">354 صفحه</p>
<p style="text-align: justify;">***************************</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم دقیقاً کتاب را چه سالی هدیه گرفتم. اما خوب به یاد دارم که همان روز بیست_سی صفحه‌اش را خواندم و آن را کنار گذاشتم نه اینکه کتاب خوب و جذابی نباشد نه، شاید آن روزها برای من کتاب‌های دیگر در اولویت بودند. این شد که مونس الدوله و دفترچه‌ی خاطراتش بین بقیه‌ی کتاب‌‌های خوانده شده و نشده کتابخانه به انتظار نشست تا اینکه بالاخره در این روزهای کرونایی بختش باز شد.</p>
<p style="text-align: justify;">کتابی که اگر می‌دانستم تا این حد جذاب و خواندنی است و می‌تواند بانکی از اطلاعات تاریخی زنان صد سال پیش کشورم را به این خوبی در اختیارم بگذارد نمی‌گذاشتم یک لحظه خواندن آن به تاخیر بیفتد. با خیلی از خاطرات این کتاب لبخند زدم و با خیلی آه کشیدم و افسوس خوردم. با خواندن خط به خط این خاطرات خداراشکر می‌کردم که روزهای بودنم در این دنیا با زمان حال و تاریخ این روزهای کشورم هم زمان شده است. خوشحالم از اینکه من هم زمان با مونس الدوله نزیسته‌ام بلکه آشنایی من با او و تمام زنان صد سال پیش فقط از طریق خواندن خاطرات آن دوران است. این نعمتی است که حالا با تمام وجودم آن را درک می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">مونس‌الدوله سوگلی حرم ناصرالدین شاه روایتی خواندنی از زندگی زنان در دوران قاجار را با بیانی روان و جذاب بیان می‌کند. کلمه به کلمه‌اش به دلت می‌نشیند. برای زن‌های امروزی از آرایش زن‌های صد سال پیش می‌گوید. از ملاباجی بند انداز می‌گوید و سرخاب و سفیداب زنان آن زمان. از نقش پررنگ دلاله‌ها در مراسم خواستگاری و بله بُری و شیربها و مهریه گفته تا اندرونی و بیرونی خانه‌‌های آن زمان. از شوهرداری و خانه‌داری از ننگِ طلاق در خانواده‌ها! از حکیم خانم‌ها و معاینه و درمان زنان. از ماه رمضان و رسم کلوخ اندازان. از منیر السلطنه و مجالس سی گانه روضه. از اعتقاد محکم زنان آن زمان به سحر و جادو حکایت می‌کند؛ اعتقادی که هنوز می‌شود ردش را در زندگی بعضی از افراد دید.</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌قدر که بعضی قسمت‌های کتاب شیرین است به همان اندازه بعضی بخش‌ها کامت را تلخ می‌کند. تلخی آن از جهل و بی‌سوادی و خانه‌نشینی زنان آن دوران است. در کتاب به رسم دردناک کنیزداری و کنیزفروشی صد سال پیش اشاره می‌کند و می‌گوید کنیز موجود فلک‌زده‌ای بود و کمترین حق و حقوقی نداشت و صاحب او اختیاردار زندگی و مرگش بود. از او کار می‌کشید، تازیانه‌اش می‌زد، اجاره‌اش می‌داد و اگر زیبا و جوان بود تصاحبش می‌کرد. او در جایی از کتابش نوشته است: نمی‌دانم زن‌های امروز ایران که حاضر نیستند یک درجه از «مادام کوری» و «ایندیرا گاندی» پایین‌تر قدم بگذارند، یادشان هست پنجاه – شصت سال پیش مادران و خواهران همین خانم‌ها خرید و فروش می‌شدند درست عین اسب و گوسفند و حالا باید یک نان بخورند و صد نان در راه خدا بدهند که در پرتو تحولاتی که طی سال‌های اخیر روی داده، چطور آنها را از کنیزی به درجه وکالت و وزارت رسانیده.</p>
<p style="text-align: justify;">از زندگی یکی از کنیزان سفید بخت به نام جمال باجی می‌گوید که همسر یکی از شاهزاده‌های درجه اول شد و شانس یار او بود و دو شکم دوقلو؛ یعنی چهار پسر و دختر شاهزاده زایید. به خاطر همین از جمال باجی شد والده خانم! این والده خانم بعد از مرگ پدر بچه‌ها پول هنگفتی به دستش آمد و با خدم و حشم و ملاباجی و آغاباشی سفری به مکه رفت و از آن به بعد این خانم محترمه جمال الحاجیه لقب گرفت. به جز داستان جمال باجی نام و داستان صدها شخصیت دیگر مانند هووی ملک جهان خانم یا مادام عباس گلساز یا عزت‌الدوله در این کتاب آورده شده است.</p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/کتاب-مونس-الدوله">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/کتاب-مونس-الدوله#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=958037</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ریاض هستم، یک پسر الجزایری</title>
			<link>https://yazenab.kowsarblog.ir/ریاض-هستم-یک-پسر-الجزایری</link>
			<pubDate>11:24:00 +0330 پنجشنبه، 15 اسفند 1398</pubDate>			<dc:creator>سایه</dc:creator>
			<category domain="main">معرفی کتاب</category>
<category domain="alt">داستان</category>			<guid isPermaLink="false">858222@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p858222/1574757028636993064220977652.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;459&quot; height=&quot;306&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;⇐ ریاض&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;هستم، یک پسر الجزایری.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; داستان عاشقانه‌ی من از خوابگاه لَکنال شروع شد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم آشنایی با یک دختر ایرانی مسلمان سرنوشت من را تغییر دهد. اول مارس 2005 بود که برای اولین بار او را دیدم . با جمعی از دوستان در آشپزخانه جمع بودیم که نائل سر حرف را با این دانشجوی جدید باز کرد و تک تک ما را معرفی کرد. خیلی از دخترهای خوابگاه مسلمان بودند؛ نائله، مغیاما، یاسمینا، و&amp;#8230; اما او متفاوت بود. دختری به نام نیلوفر که محجب بود و روی عقایدش تعصب خاصی داشت. هیچ وقت ندیدم جایی به خاطر خواسته‌ی خودش از عقایدش کوتاه بیایید.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک دختر ایرانی که در بدو ورودش، به خاطر شیعه بودنش؛ یکی از دانشجوها همان روز اول عقاید او را زیر سوال برد؛ «چرا علی(ع) باید به جای پیامبر مبعوث بشه؟» و «چرا جشن عاشورا رو عزا کردید؟» و&amp;#8230; . سوال‌های که خیلی وقت‌ها برای من هم پیش آمده بود اما برای من خیلی مهم نبودند و به نظرم ارزش بحث کردن نداشتند. یک درصد هم فکر نکنید که معشوقه‌ی داستان عاشقانه‌ی من نیلوفر است!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;⇐&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;اتاق&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; اتاق شماره‌ی14 بود و اتاق نیلوفر شماره12. در خوابگاه همسایه بودیم. یک روز نیلوفر با دوستش امبروژا در آشپزخانه مشغول خوردن شکلات بود. رفتم پشت میزشان نشستم و پرسیدم: «شما اون روز با ویدد درباره اسلام حرف می‌زدید؟ همین که گفت بله؛ گفتم: «چی می‌گید هی از اسلام؟ من هیچ کدوم از این حرفا رو قبول ندارم از مسلمونا هم بدم میاد. برای همین خودم مسیحی شدم.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فهیمدم از حرفم ناراحت شد. پرسید «مگه مشکل اسلام چیه؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من که علت عقب موندگی کشورهای مسلمان را به خاطر دین اسلام می‌دانستم گفتم: «مگه نه اینکه ادعا می‌کنید اسلام تکامل آورده و به پیشرفت بشر کمک می‌کنه؟ کدوم پیشرفتی رو شما مسلمونا باعثش شدید؟ شما فقط مصرف کننده‌اید؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کلی برای من صغرا و کبرا چید. گفت: «مگه مشکلات رو کشورای مسلمون به وجود آوردن و &amp;#8230; ».&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حرف‌هایش برایم جالب بود. بحث کشیده شد به قرآن و انجیل! من نه از انجیل چیزی می‌دانستم و نه از قرآن! فقط نگاهش می‌کردم و جوابی برای سوالاتی که حالا او از من می‌پرسید نداشتم. گفت:«به نظر می‌رسه شما نمی‌دونید. من فکر می‌کنم بد نیست اول با دین خودتون آشنا بشید، و بعد قصد کنید اسلام را با مسیحیت مقایسه کنید؟»این حرفش برای من سنگین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;⇐همیشه&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;بساطِ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; بحث‌ در خوابگاه ما پهن بود. بیشتر دوستان هم به این بحث‌ها علاقه داشتند و استقبال می‌کردند. کم کم این بحث‌ها برای من هم جالب شد. دوست داشتم بیشتر از اسلام بدانم. برای همین یک روز از رشید و عمر خواستم که به  خوابگاهِ ما بیایند، البته خودشان هم مشتاق دیدن این دختر ایرانی شیعه بودند. منتظر بودیم که نیلوفر از اتاقش بیرون بیاید. دیدم به طرف آشپزخانه می‌رود. چند دقیقه بعد ما هم رفتیم. من و عمر مشغول صحبت بودیم که یک دفعه رشید جلو رفت و از او پرسید: « شما همون خانوم شیعه ایرانی هستید که توی خوابگاهه؟!». سوالش خنده دار بود. خُب حتما خانم نیلوفر از سوالش متوجه شد که رشید آمده تا او را ببیند. با خودم گفتم: « همون دیگه چیه؟  قرار شد یه جور دیگه‌ای بحث رو باز کنی! من معرفی کنم. وای از دست تو رشید!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خودش رو معرفی کرد که رشید است و اهل الجزایر، و بعد عمر را معرفی کرد و شروع کرد از خودش گفتن! دیدم اگر با رشید باشد این ضایع بازی‌ها جمع شدنی نیست. رفتم جلو و توضیح دادم که :«این‌ها شنیدن یک شیعه ایرانی توی خوابگاهه. شنیدن هر ماه جلسات بحث داریم» و از این حرف‌ها&amp;#8230;. . سعی کردم مشخص نشود که شد، که این دو نفر به خواسته و دعوت من اینجا هستند. رشید بحث از صوفی بودن ایرانی‌ها پیش کشید و اینکه نظر شیعه‌ها درمورد صوفی‌ها چی هست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نیلوفر مثل همیشه جواب می‌داد با صبر و حوصله. مثلا داشت شام می‌خورد. طفلی گرسنه بود چون بین صحبت‌ها، هر چند دقیقه یک بار، به غذایش که دیگر سرد شده بود و از دهان افتاده بود نگاه می‌کرد. نتیجه‌ی بحث‌ها موکول شد به جلسات بعدی &amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;⇐همه&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;این‌ها یک مقدمه بود. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;صبح روز یکشنبه‌ صدای موسیقی زیبایی از اتاق نیلوفر به گوش می‌رسید. آرامش خاصی به من می‌داد. همینکه تمام شد صدای نیلوفر را شنیدم که داشت با یکی از بچه‌ها صحبت می‌کرد در مورد موسیقی و اینکه قرار شد برای نیلوفر موسیقی جدید بیاورند. در اتاق را باز کردم؛ سلام کردم و گفتم: «تو با این آهنگای قشنگی که داری موسیقی جدید می‌خوای چی کار؟ »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با این حرفم متوجه شد که من همه‌ را شنیده‌ام. گفت:« آفرین! آفرین! مستحبه وقتی به آدما می‌رسیم در پرسیدن چنین سوالی نفر اول باشیم». خندیدم و گفتم: «سلام علیکم». همینکه جواب سلام من را داد از او پرسیدم: «موسیقی جدید می‌خوای؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; گفت: «نه»؛ اما من خودم شنیدم که داشت به دوست ویرجینی می‌گفت که اگر موسیقی جدید داری برای من بیاور. گفتم:« خودم شنیدم؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خندید و گفت:« نگفتم موسیقی جدید هر چی داری بردار بیار. گفتم اگه ارزش شنیدن داشته باشه دوست دارم بشنوم.»شروع کردیم به  حرف زدن تا رسیدیم سر حلال بودن موسیقی؛ پرسیدم «از کجا می‌فهمی موسیقی حلاله؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی زرنگ بود دستم را خواند، گفت: «می‌پرسی که بدونی من چطور تشخیص می‌دم یا می‌خوای بدونی خودت باید چطور تشخیص بدی.»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سرم رو پایین انداختم و گفتم: «هر دو »&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت: «به مرجعم مراجعه می‌کنم و&amp;#8230; » داشت توضیح می‌داد اما من در همون کلمه‌ی مرجع مانده بود. پرسیدم: «مرجع؟؟ مرجع کیه؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اشاره‌ای کرد به لیوان نشسته‌ای که دستش بود؛ یعنی دو ساعتی هست که می‌خواهم بشورمش و نمی‌گذارید. کاملا مشخص بود که می‌خواست بحث را عوض کند. درِ اتاقم را باز گذاشتم. تا رسید جلوی در، گفتم: «همین آهنگی که صبح گوش می‌کردی بده. این چی بود؟». گفت: «آهنگ نیست، یه دعاس. عربیه. فارسی نیست.». رفت و فایلش را آورد. اما به نظر من عربی نبود. کلی نیلوفر توضیح داد اما من متوجه نشدم. پرسیدم:« در مورد چه کسی هست؟». گفت: «امام عصر.. آخرین اماممون&amp;#8230; امام شیعیان که زنده ست».&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفتم: «امامتون؟». اما خانم نیلوفر با تاکید بیشتر تکرار کرد «اماممون!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نیشخندی زدم و گفتم امام من که نیست؟ سوالات زیادی در مورد امام زمان پرسیدم و او برای من از ظهور و اینکه همراه امام زمان عیسی مسیح هم می‌آید گفت. شروع کردیم به بحث کردن که اصلا از کجا معلوم این امام فرزند حضرت رسول باشد و&amp;#8230; که دوباره او بحث رو عوض کرد!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رفت کتاب جالبی را آورد که روی جلد آن نوشته بود &lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کلیدهای &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;بهشت&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt; کتابی پر از دعا! هر دعا یک کلید به حساب می‌آمد. یکی از آن کلیدها را به من گفت «بخون». که بعد فهمیدم دعای کمیل بوده. شروع کردم به خواندن. با همان لحن عربی غلیظم. بلند بلند خواندم. چقدر قشنگ بود: &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;«یا الهی و سیدی و مولای و ربی&amp;#8230; ! صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک&amp;#8230; »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;. ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن. حرف‌ها خیلی خوب بود. همان‌های بود که همیشه حس می‌کردم باید باشد تا من را به خدا وصل کند. نصف صفحه رو خواندم. اشک امان نمی‌داد که کلمات را ببینم &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفتم: «می‌شه این کتاب رو بدی به من». شاید خانم نیلوفر ته دلش به من خندیده باشد که تو، همان پسری هستی که از دینت برگشته‌ای، مسیحی شده‌ای حالا از من کتاب دعای شیعه را می‌خواهی!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;او فقط همین یک کتاب دعا را داشت، با مهربانی که در نگاهش موج می‌زد گفت: « خودم هم به کلید نیاز دارم» به زور لبخند زدم و گفتم:« توی ایران که کلید زیاده خب این برای من باشه». حق می‌دادم به نیلوفر که نخواهد کتاب به این باارزشی را از دست بدهد. با خودم گفتم شاید تمام انرژی و مهربانی این دختر از همین کتاب باشد. کتاب عجیبی بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت از اینترنت پیدا کنم و بخوانم. می‌گفت: « این دعا رو امام به کمیل یاد دادند که وقتی نیازی مثل شما رو داره بدونه کدوم مسیر رو باید بره».&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پرسیدم: «کدوم امام؟»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت: «امام اولمون &amp;#8230; ببخشید. یادم نبود شما به امام نیا ندارید!خب، امام اول من؛ علی(ع).»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چیزی یک دفعه در دلم فرو ریخت. بعد از خواندن آن دعا دستی را بر شانه‌هایم احساس می‌کردم. دستی قوی و نیرومند و در عین حال مهربان و لطیف! اما حالا دیگر نبود! حس کردم تنها شدم. مثل یک کودک دور افتاده از مادر فقط،راه نجات را در  گریه کردن می‌دانستم. هیچ وقت این همه احساس نیاز به یک نیروی معنوی نداشتم. حاصل این‌ها شد یک لبخند تلخ که دوست داشتم زودتر از روی لب‌هایم محو شود. تنها راه سبک شدنم گریه کردن بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt; &lt;strong&gt;⇐پرسیدم «اگه بخوام بیشتر در باره مذهب ایرانیا بدونم، کجا باید مراجعه کنم».&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; پیشنهاد کرد یک دوره بروم حوزه علمیه قم. کمک کرد و سایتهای معتبر و حوزه‌های علمیه را به من معرفی کرد. شاید نیلوفر هیچ وقت فکر نمی‌کرد، ریاضِ الجزایری که از دین و مذهب خودش برگشته بود یک روز شیفته‌ی مذهب شیعه بشود، یک روز عاشقانه دوستدار و محب و شیعه‌ی امامان بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;سایه نوشت: و شاید این حکایت و قصه‌ی طلبه شدنِ ریاض، هم خوابگاهی خانم نیلوفر شادمهری نویسنده‌ی کتاب جذاب و پر از درسِ خاطراتِ سفیر باشد. خب کاملا واضحه که بخشی از این داستان تخیلِ سایه‌ست :)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yazenab.kowsarblog.ir/ریاض-هستم-یک-پسر-الجزایری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #800000;"><strong><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yazenab/quick-uploads/p858222/1574757028636993064220977652.jpg" alt="" width="459" height="306" /></strong></span></p>
<p> </p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"><strong>⇐ ریاض</strong></span> <strong><span style="color: #800000;">هستم، یک پسر الجزایری.</span></strong> داستان عاشقانه‌ی من از خوابگاه لَکنال شروع شد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم آشنایی با یک دختر ایرانی مسلمان سرنوشت من را تغییر دهد. اول مارس 2005 بود که برای اولین بار او را دیدم . با جمعی از دوستان در آشپزخانه جمع بودیم که نائل سر حرف را با این دانشجوی جدید باز کرد و تک تک ما را معرفی کرد. خیلی از دخترهای خوابگاه مسلمان بودند؛ نائله، مغیاما، یاسمینا، و&#8230; اما او متفاوت بود. دختری به نام نیلوفر که محجب بود و روی عقایدش تعصب خاصی داشت. هیچ وقت ندیدم جایی به خاطر خواسته‌ی خودش از عقایدش کوتاه بیایید.</p>
<p style="text-align: justify;">یک دختر ایرانی که در بدو ورودش، به خاطر شیعه بودنش؛ یکی از دانشجوها همان روز اول عقاید او را زیر سوال برد؛ «چرا علی(ع) باید به جای پیامبر مبعوث بشه؟» و «چرا جشن عاشورا رو عزا کردید؟» و&#8230; . سوال‌های که خیلی وقت‌ها برای من هم پیش آمده بود اما برای من خیلی مهم نبودند و به نظرم ارزش بحث کردن نداشتند. یک درصد هم فکر نکنید که معشوقه‌ی داستان عاشقانه‌ی من نیلوفر است!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"><strong>⇐</strong> <strong>اتاق</strong></span> <strong><span style="color: #800000;">من</span></strong> اتاق شماره‌ی14 بود و اتاق نیلوفر شماره12. در خوابگاه همسایه بودیم. یک روز نیلوفر با دوستش امبروژا در آشپزخانه مشغول خوردن شکلات بود. رفتم پشت میزشان نشستم و پرسیدم: «شما اون روز با ویدد درباره اسلام حرف می‌زدید؟ همین که گفت بله؛ گفتم: «چی می‌گید هی از اسلام؟ من هیچ کدوم از این حرفا رو قبول ندارم از مسلمونا هم بدم میاد. برای همین خودم مسیحی شدم.»</p>
<p style="text-align: justify;">فهیمدم از حرفم ناراحت شد. پرسید «مگه مشکل اسلام چیه؟»</p>
<p style="text-align: justify;">من که علت عقب موندگی کشورهای مسلمان را به خاطر دین اسلام می‌دانستم گفتم: «مگه نه اینکه ادعا می‌کنید اسلام تکامل آورده و به پیشرفت بشر کمک می‌کنه؟ کدوم پیشرفتی رو شما مسلمونا باعثش شدید؟ شما فقط مصرف کننده‌اید؟»</p>
<p style="text-align: justify;">کلی برای من صغرا و کبرا چید. گفت: «مگه مشکلات رو کشورای مسلمون به وجود آوردن و &#8230; ».</p>
<p style="text-align: justify;">حرف‌هایش برایم جالب بود. بحث کشیده شد به قرآن و انجیل! من نه از انجیل چیزی می‌دانستم و نه از قرآن! فقط نگاهش می‌کردم و جوابی برای سوالاتی که حالا او از من می‌پرسید نداشتم. گفت:«به نظر می‌رسه شما نمی‌دونید. من فکر می‌کنم بد نیست اول با دین خودتون آشنا بشید، و بعد قصد کنید اسلام را با مسیحیت مقایسه کنید؟»این حرفش برای من سنگین بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;">⇐همیشه</span> <span style="color: #800000;">بساطِ</span></strong> بحث‌ در خوابگاه ما پهن بود. بیشتر دوستان هم به این بحث‌ها علاقه داشتند و استقبال می‌کردند. کم کم این بحث‌ها برای من هم جالب شد. دوست داشتم بیشتر از اسلام بدانم. برای همین یک روز از رشید و عمر خواستم که به  خوابگاهِ ما بیایند، البته خودشان هم مشتاق دیدن این دختر ایرانی شیعه بودند. منتظر بودیم که نیلوفر از اتاقش بیرون بیاید. دیدم به طرف آشپزخانه می‌رود. چند دقیقه بعد ما هم رفتیم. من و عمر مشغول صحبت بودیم که یک دفعه رشید جلو رفت و از او پرسید: « شما همون خانوم شیعه ایرانی هستید که توی خوابگاهه؟!». سوالش خنده دار بود. خُب حتما خانم نیلوفر از سوالش متوجه شد که رشید آمده تا او را ببیند. با خودم گفتم: « همون دیگه چیه؟  قرار شد یه جور دیگه‌ای بحث رو باز کنی! من معرفی کنم. وای از دست تو رشید!»</p>
<p style="text-align: justify;">خودش رو معرفی کرد که رشید است و اهل الجزایر، و بعد عمر را معرفی کرد و شروع کرد از خودش گفتن! دیدم اگر با رشید باشد این ضایع بازی‌ها جمع شدنی نیست. رفتم جلو و توضیح دادم که :«این‌ها شنیدن یک شیعه ایرانی توی خوابگاهه. شنیدن هر ماه جلسات بحث داریم» و از این حرف‌ها&#8230;. . سعی کردم مشخص نشود که شد، که این دو نفر به خواسته و دعوت من اینجا هستند. رشید بحث از صوفی بودن ایرانی‌ها پیش کشید و اینکه نظر شیعه‌ها درمورد صوفی‌ها چی هست؟</p>
<p style="text-align: justify;">نیلوفر مثل همیشه جواب می‌داد با صبر و حوصله. مثلا داشت شام می‌خورد. طفلی گرسنه بود چون بین صحبت‌ها، هر چند دقیقه یک بار، به غذایش که دیگر سرد شده بود و از دهان افتاده بود نگاه می‌کرد. نتیجه‌ی بحث‌ها موکول شد به جلسات بعدی &#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;">⇐همه</span> <span style="color: #800000;">این‌ها یک مقدمه بود. </span></strong>صبح روز یکشنبه‌ صدای موسیقی زیبایی از اتاق نیلوفر به گوش می‌رسید. آرامش خاصی به من می‌داد. همینکه تمام شد صدای نیلوفر را شنیدم که داشت با یکی از بچه‌ها صحبت می‌کرد در مورد موسیقی و اینکه قرار شد برای نیلوفر موسیقی جدید بیاورند. در اتاق را باز کردم؛ سلام کردم و گفتم: «تو با این آهنگای قشنگی که داری موسیقی جدید می‌خوای چی کار؟ »</p>
<p style="text-align: justify;">با این حرفم متوجه شد که من همه‌ را شنیده‌ام. گفت:« آفرین! آفرین! مستحبه وقتی به آدما می‌رسیم در پرسیدن چنین سوالی نفر اول باشیم». خندیدم و گفتم: «سلام علیکم». همینکه جواب سلام من را داد از او پرسیدم: «موسیقی جدید می‌خوای؟»</p>
<p style="text-align: justify;"> گفت: «نه»؛ اما من خودم شنیدم که داشت به دوست ویرجینی می‌گفت که اگر موسیقی جدید داری برای من بیاور. گفتم:« خودم شنیدم؟»</p>
<p style="text-align: justify;">خندید و گفت:« نگفتم موسیقی جدید هر چی داری بردار بیار. گفتم اگه ارزش شنیدن داشته باشه دوست دارم بشنوم.»شروع کردیم به  حرف زدن تا رسیدیم سر حلال بودن موسیقی؛ پرسیدم «از کجا می‌فهمی موسیقی حلاله؟»</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی زرنگ بود دستم را خواند، گفت: «می‌پرسی که بدونی من چطور تشخیص می‌دم یا می‌خوای بدونی خودت باید چطور تشخیص بدی.»</p>
<p style="text-align: justify;">سرم رو پایین انداختم و گفتم: «هر دو »</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «به مرجعم مراجعه می‌کنم و&#8230; » داشت توضیح می‌داد اما من در همون کلمه‌ی مرجع مانده بود. پرسیدم: «مرجع؟؟ مرجع کیه؟»</p>
<p style="text-align: justify;">اشاره‌ای کرد به لیوان نشسته‌ای که دستش بود؛ یعنی دو ساعتی هست که می‌خواهم بشورمش و نمی‌گذارید. کاملا مشخص بود که می‌خواست بحث را عوض کند. درِ اتاقم را باز گذاشتم. تا رسید جلوی در، گفتم: «همین آهنگی که صبح گوش می‌کردی بده. این چی بود؟». گفت: «آهنگ نیست، یه دعاس. عربیه. فارسی نیست.». رفت و فایلش را آورد. اما به نظر من عربی نبود. کلی نیلوفر توضیح داد اما من متوجه نشدم. پرسیدم:« در مورد چه کسی هست؟». گفت: «امام عصر.. آخرین اماممون&#8230; امام شیعیان که زنده ست».</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: «امامتون؟». اما خانم نیلوفر با تاکید بیشتر تکرار کرد «اماممون!»</p>
<p style="text-align: justify;">نیشخندی زدم و گفتم امام من که نیست؟ سوالات زیادی در مورد امام زمان پرسیدم و او برای من از ظهور و اینکه همراه امام زمان عیسی مسیح هم می‌آید گفت. شروع کردیم به بحث کردن که اصلا از کجا معلوم این امام فرزند حضرت رسول باشد و&#8230; که دوباره او بحث رو عوض کرد!</p>
<p style="text-align: justify;">رفت کتاب جالبی را آورد که روی جلد آن نوشته بود <span style="color: #800000;"><strong>کلیدهای </strong><strong>بهشت</strong>.</span> کتابی پر از دعا! هر دعا یک کلید به حساب می‌آمد. یکی از آن کلیدها را به من گفت «بخون». که بعد فهمیدم دعای کمیل بوده. شروع کردم به خواندن. با همان لحن عربی غلیظم. بلند بلند خواندم. چقدر قشنگ بود: <strong><span style="color: #008000;">«یا الهی و سیدی و مولای و ربی&#8230; ! صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک&#8230; »</span></strong>. ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن. حرف‌ها خیلی خوب بود. همان‌های بود که همیشه حس می‌کردم باید باشد تا من را به خدا وصل کند. نصف صفحه رو خواندم. اشک امان نمی‌داد که کلمات را ببینم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: «می‌شه این کتاب رو بدی به من». شاید خانم نیلوفر ته دلش به من خندیده باشد که تو، همان پسری هستی که از دینت برگشته‌ای، مسیحی شده‌ای حالا از من کتاب دعای شیعه را می‌خواهی!!!</p>
<p style="text-align: justify;">او فقط همین یک کتاب دعا را داشت، با مهربانی که در نگاهش موج می‌زد گفت: « خودم هم به کلید نیاز دارم» به زور لبخند زدم و گفتم:« توی ایران که کلید زیاده خب این برای من باشه». حق می‌دادم به نیلوفر که نخواهد کتاب به این باارزشی را از دست بدهد. با خودم گفتم شاید تمام انرژی و مهربانی این دختر از همین کتاب باشد. کتاب عجیبی بود!</p>
<p style="text-align: justify;">گفت از اینترنت پیدا کنم و بخوانم. می‌گفت: « این دعا رو امام به کمیل یاد دادند که وقتی نیازی مثل شما رو داره بدونه کدوم مسیر رو باید بره».</p>
<p style="text-align: justify;">پرسیدم: «کدوم امام؟»</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «امام اولمون &#8230; ببخشید. یادم نبود شما به امام نیا ندارید!خب، امام اول من؛ علی(ع).»</p>
<p style="text-align: justify;">چیزی یک دفعه در دلم فرو ریخت. بعد از خواندن آن دعا دستی را بر شانه‌هایم احساس می‌کردم. دستی قوی و نیرومند و در عین حال مهربان و لطیف! اما حالا دیگر نبود! حس کردم تنها شدم. مثل یک کودک دور افتاده از مادر فقط،راه نجات را در  گریه کردن می‌دانستم. هیچ وقت این همه احساس نیاز به یک نیروی معنوی نداشتم. حاصل این‌ها شد یک لبخند تلخ که دوست داشتم زودتر از روی لب‌هایم محو شود. تنها راه سبک شدنم گریه کردن بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"> <strong>⇐پرسیدم «اگه بخوام بیشتر در باره مذهب ایرانیا بدونم، کجا باید مراجعه کنم».</strong></span> پیشنهاد کرد یک دوره بروم حوزه علمیه قم. کمک کرد و سایتهای معتبر و حوزه‌های علمیه را به من معرفی کرد. شاید نیلوفر هیچ وقت فکر نمی‌کرد، ریاضِ الجزایری که از دین و مذهب خودش برگشته بود یک روز شیفته‌ی مذهب شیعه بشود، یک روز عاشقانه دوستدار و محب و شیعه‌ی امامان بشود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;">سایه نوشت: و شاید این حکایت و قصه‌ی طلبه شدنِ ریاض، هم خوابگاهی خانم نیلوفر شادمهری نویسنده‌ی کتاب جذاب و پر از درسِ خاطراتِ سفیر باشد. خب کاملا واضحه که بخشی از این داستان تخیلِ سایه‌ست :)</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"> </p>
<p>.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;"><span style="color: #000000;"> </span></span></strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yazenab.kowsarblog.ir/ریاض-هستم-یک-پسر-الجزایری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yazenab.kowsarblog.ir/ریاض-هستم-یک-پسر-الجزایری#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yazenab.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=858222</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
