14
فروردین

خارجی‌ها در عصر جدید :)

امشب یکی از اجراهای عصر جدید کمی متفاوت‌تر از بقیه بود. خارجی‌ها مهمان برنامه بودند، خارجی از نظر مرز جغرافیایی نه انسانیت. از کشور فلسطین و یمن بودند. شاید در اجرا خیلی هماهنگ نبودند اما به دل نشست اجرای ساده و به گفته‌ی خودشان غیر حرفه‌ایشان. به قول امین حیایی  پیامشان را مثلِ زبان فارسی حرف زدنشان رساندند :))

دمِ احسان علیخانی و مادر بزرگش هم گرم با دعای قشنگشان « خدا به زمین گرم بزنه باعث و بانی تمام جنگهای جهان را»


free b2evolution skin
1
بهمن

حرکت سیاسی به اضافه‌ی خدا

 کلاس دوم ابتدایی معلمم گفت: همه به جز ملانی بایستند. تفاوت‌هارا می‌دیدم اما فکر می‌کردم بعد از ادغام شدنمان در کلاس اول رنگ پوست و نژاد دیگر مهم نیست. با اینکار معلم حس حقارت یا هر چیز دیگری که بشود نامش را حقارت یا کوچک شدن گذاشت درونم ایجاد شد. با رویاهای دخترانه‌ی که فکر کنم بین همه مشترک است و به رنگ پوست و نژادمان کار ندارد روزها را سپری می‌کردم. دنیایی که روزهای یکشنبه‌اش را با خانواده در مراسم معنوی کلیسا شرکت می‌کردیم. پدرم خیلی مقید بودند و آن تایم طوری که همیشه نیم ساعتی زودتر می‌رفتیم.

من ملانی کنجکاو با اینکه دینم مسیح بود و در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده بودم اما همیشه در مورد ادیان دیگر کلکسیونی از سوالات بودم. دختری شاد و اجتماعی که از گفتگویی با دیگران لذت می‌بردم. پیانو زدن را دوست داشتم.


 یرای اولین بار که به دانشگاه رفتم. هم اتاقیم به خاطر سیاه پوست بودنم اتاقش را عوض کرد. حس کردم من مدادرنگیم که خیلی راحت خواست من در جعبه‌ی رنگهایش نباشم اما من بی خیال تر از اینها بودم که بخواهم خودم را درگیر کنم من دغدغه‌های زیادی داشتم اهل مطالعه بودم مارکسیسم می‌خواندم در مورد کمونیسم‌ها مطالعه داشتم و خیلی خیلی مسائل دیگر.

یک روز که غرق همین مطالعات خودم بودم دیدم گروهی از دانشجوها که بعدها فهمیدم ایرانی هستند جمع شده بودند و شعار می‌دادند. در مورد مسائلی صحبت می‌کردند که من هیچ اطلاعی از آن‌ها نداشتم.

در مورد شاه؟ با خودم گفتم شاه کیه؟ کم کم متوجه شدم که ایران شاهی دارد که عده‌ای مخالف او هستن و عده‌ای او را می‌خواهند. وقتی انقلاب شد. چیزی دیدم که تعجب آور بود و قابل هضم نبود به خصوص برای من که بزرگ شده‌ی غرب بودم. دیدم پیرمردی در ایران انقلاب کرده و جوانها دور و بر او جمع شده‌اند.یک حرکت سیاسی به اضافه‌ی خدا بود. برایم جالب بود و همین باعث شد که من در مورد ایران مطالعه کنم. چیزی نشد که همان پیرمرد شد قهرمان زندگی من. امام روح‌الله.

به من گفته شد برای اینکه بهتر به جواب سوالاتم برسم قرآن بخوانم.  با قرآن آشنا شدم. اتفاقا تا آن زمان من انجیل را کامل نخوانده بودم. آشنایی من با قرآن باعث شد که انجیل را تمام بخوانم.  بعد از یکی دو سال ملانی دختر کنجکاو مسلمان شد. بیست و دوسالم بود برای اولین بار که با حجاب اسلامی که فقط یک روسری به پوششم اضافه شده بود وارد کلاس شدم. استادم گفت: اوکی؟ چی خبره؟ گفتم مسلمان شده‌ام همه با تعجب نگاهم کردند. وقتی هم که برای اولین بار مادرم بعد مسلمان شدنم من را دید تابستان بود. نمی توانستم تصور کنم که مادرم با دیدن من چه می کند؟

وقتی من رادید گویی دیوانه‌ای دیده باشد گفت: مشکلت چیه؟

خب درگرمای  تابستان که همه لباس کوتاه و شلوارک می‌پوشیدن من با روسری بودم. گفتم: مامان من مسلمان شده‌ام. یادت هست که من در مورد  اسلام مطالعه می کردم.

مادرم با روسری‌ام مشکل داشت  من به او می‌گفتم که چون مسلمان شده‌ام باید با روسری بپوشم.

مادرم با اعصبانیت گفت این امکان نداره . دیگه کار بهت نمیدن با این سر و وضع.

همه اینها به یک طرف حالا من بعد از مدت طولانی به خانه برگشته بودم و مادرم غذاهای خوشمزه ای را آماده می‌کرد که من نمی‌توانستم بخورم چون با گوشت خوک بود و یا گوشتی که ذبح اسلامی نشده بود. ناراحتی مادرم خودم را هم ناراحت کرده بود. فقط این نبود من تقریبا همه‌ی دوستانم را ازدست دادم.

 دنیایی من کلا عوض شده بود. اما با دوستان جدیدی آشنا شدم که لحظات زیبایی را در کنار آنها داشتم. یک روز که در مرکز اسلامی بودم.  با یک جوان خوشتیپ  آشنا شدم. صحبت کردیم و او ایرانی بود. از من خواستگاری کرد. من اولین چیزی که به او گفتم این بود که شما در آمریکا هستی و می توانی با یک دختر سفید پوست ازدواج کنید. بعد از گفتگو قرار شد که استخاره کند. جواب استخاره شیرین بود و دلنشین اینکه عجله کن. ازدواج کردیم. من با سه فرزند به نام های حسین و سارا و رضا تازه مادر شوهر و پدر شوهرم را دیدم و آنها به مدت شش ماه مهمان من بودند. همه چیز خوب بود و عالی.

من هم با خانواده‌ی شوهرم راهی ایران شدم. بعد از این سفر من به ایران بود که همسرم را از دست دادم. من ایران بودم و در کنارش نبودم. زندگی من بالا و پایین زیاد داشت و دارد اما با توکل به خدا همه چیز برای من قابل تحمل است.

 مرضیه هاشمی مجری شبکه پرس تی وی
سایه نوشت:به امید آزادی ایشان

 

My teacher’s second grade elementary school said: All except Melanie. I saw the difference, but I thought that after the merger in the first class, the color of the skin and race was no longer important. By doing so, the teacher of sense of humility or anything else that could be called humiliation or shrinking was created within me. I spent days with the dreams of girls I think is common to all and not working with skin and race. The world we were attending on the Sabbath day with our family at the spiritual ceremony of the church. My father was very tight, and that time so that we were always half an hour earlier.
I was curious for Melanie, although I was a Christian man and grew up in a religious family, but I always had questions about other religions in collections. A happy and social girl who enjoyed talking with others. I liked the piano.
For the first time I went to college. My roommate was changing my room because of the blackness. I felt that I was in a fashion that I simply wanted to not be in a box of colors, but I was more careful about what I wanted to be involved in. I had a lot of concerns. I was studying Marxism. I studied communism and very many other issues
One day I was drowning myself in the same studies, I saw a group of students who later became aware of the Iranians and gathered and chanted. They talked about issues that I did not know about them
What about the king? I said to myself who the king was? Little by little I realized that Iran has a king who is opposed to him and some want him. When it was revolution I saw something surprising and digestible, especially for me who grew up in the West. I saw an old man in Iran revolution and the young people gathered around him. There was a political movement in addition to God. It was interesting to me, which made me study Iran. It was not that old man was the hero of my life. Imam Rouhollah.

I was told to read Quran to better answer my questions. I met the Qur’an. Incidentally, until then I did not complete the gospel. My acquaintance with the Qur’an led me to read the gospel completely. After a couple of years, Melanie became a curious, Muslim girl. I was twenty-two years old when I first entered the classroom with Islamic hijab wearing a scarf attached to my shirt. My master said: Okay? What is the expert I said that I was Muslim, and everyone looked at me with amazement. When the first time my mother saw me was my summer, I saw it. Could I imagine what my mother is doing with me
“What’s your problem?” Said, when I saw that he had been seen crazy
Well, in the summer, when I was wearing all my shorts and shorts, I was wearing a scarf. I said: My mom is a Muslim. You remember that I was studying Islam.
My mother had a problem with scarlet. I told her that because I was Muslim, I should wear a scarf.
My mother said with angrily, that would not be possible. Do not hurt you this way.
All of this on one side. Now, after a long time, I had returned home and my mom was preparing delicious meals that I could not eat because it was with pork or meat that was not slaughtered. I also felt saddened by my mother. It was not just that I lost almost all my friends
My world has changed completely. But I met new friends who had beautiful moments next to them. One day I was in the center of Islam. I met a young man. We talked and he was an Iranian. She asked me. The first thing I told him was that you are in the US and you can marry a white girl. After the conversation it was set to take off. The answer was sweet, and it’s nice to hurry. We have married. I saw three children named Hossein and Sarah and Reza, the newborn husband and father of my husband, and they were my guest for six months. Everything was fine and excellent
I went to Iran with my husband’s family. After my trip to Iran, I lost my wife. I was Iran and I was not around. My life was high and low, but with all trust in God, everything is tolerable to me

Marzieh Hashemi, Presenter of Press TV
Shadow wrote in hope of his release

 


free b2evolution skin
6
شهریور

شایسته سالاری در مدیریت اسلامی

خبر انتصاب یک جوان سی‌وهشت ساله به عنوان ریاست سازمان تبلیغات برای ما جوان‌ها الهام بخش و دلگرم کننده بود. چون نشان‌دهنده‌ی این هست که شخص رهبری برای انتصاب و بکارگیری جوان‌ها در جایگاه و مسئولیت‌های تراز اول نظام پیش قدم هستند. شاید تصورمان از جانشین جناب خاموشی این بود که مثل بقیه‌ی مسئولین کشور شخصی ریش سفید و به اصطلاح با تجربه به عنوان رئیس سازمان تبلیغات معرفی شود. اما حضرت آقا چه زیبا با این عمل خود بر بکارگیری نیروهای جوان و کارآمد و صاحب فکر و اندیشه‌ی نو و خلاق تاکید نمودند و این تحقق شعار شایسته سالاری در مدیریت اسلامی است.

حضرت علی علیه السلام می فرمایند: ای مالک در بکارگیری کارگزاران که باید زیر نظر تو کار کنند هیچ شفاعتی را نپذیر مگر شفاعت کفایت و امانت را.


free b2evolution skin
11
تیر

مملکت شاه می خواهد

کمی هم خودمان را به نشنیدن بزنیم.روزنامه نخوانیم. کتاب نخوانیم. این همه به دنبال تحقیق و پژوهش نباشیم. همین طور دسته بندی های مطالب سایتهای علمی، فرهنگی و اجتماعی را پشت سرهم چک نکنیم.

می دانم همه نویسنده ایم. همه شاعریم. همه منتقدان در جه یک هستیم. همه کارشناس همه ی مسائل از بین الملل گرفته تا پیش پا افتاده داخلی هستیم. در مسائل سیاسی حرف نداریم. همه دکترای علوم سیاسی داریم. الحمدلله چنان سیاستمداریم که هیچ احتیاجی به خواندن کتاب های دم دستی مثل نهج البلاغه نداریم. در سیاست خودکفاییم اصلا نیاز به خواندن تاریخ اسلام که هیچ تاریخ انقلاب هم نداریم.

در مورد انتخابات که هیچ کس به پای ما نمی رسد. چنان به انتخابمان احترام می گذاریم که تا پای جان، پای انتخابمان ایستاده ایم. اصلا شعارمان این است که کسی که خربزه می خرد پای لرزش هم می ایستد. عجیب مردمی هستیم. از عجایب خلقتیم. من می خواهم بگویم کمی هم این چنین نباشیم. گاهی خوب است دل به دریا بزنیم. قیدِ خودمان را بزنیم. کمی هم گوش به حرف رهبر نباشیم. شاید ضرر نکنیم. چطور بگویم شاید ضرر در گوش به فرمان بودنمان باشد. کمی هم ببینیم دنیا چه می گویید. اصلا حرف حسابش چیست؟

باور کنید من تجربه کردم. کار خدابود. دیروز در مسیر برگشت به خانه با کارمند محترمی همسفر بودم. خداخیرش بدهد نظرات کارشناسانه ی خودش که هیچ، نظرات کارشناسان شبکه های ماهواره ای را بی هیچ چشم داشتی در اختیار همه ی ما قرار داد. شسته و ترتمیز. خودش هم کار ما را راحت کرد ونتیجه گرفت که بابا مملکت شاه می خواهد. شاه باید باشد که جلو دزدی ها گرفته شود. شاه باید باشد که اگر کسی کارش را درست انجام نداد فوری برکنارش کند. فقط حیف که زود پیاده شد. من مثل همیشه سوالات بی خود و بی در و پیکر به ذهنم هجوم آوردند. اگر پیاده نشده بود حتما از او کمک می گرفتم. می پرسیدم کدام شاه؟ من که در بین شاه های ایران کسی با چنین ویژگی های سراغ ندارم. همه دست نشانده ی آمریکا بودند. آمریکا رویایی دست نیافتنی برای ما! امّا از آنجایی که مردمی هستیم که بدون علم سخن نمی گوییم حرفش به دلم نشست. حدیث داریم در مورد چیزی که به آن علم نداری حرف نزن. ما چنین مردمی هستیم. الله اکبر !!!

خدابه من لطف کرده بود. به جز او کارشناس عزیز دیگری هم همسفر مابود. او چه زیبا در مورد آشوب خرمشهر نطق داشت. لذت بردم. به حال آنها چنان غبطه می خوردم که نگو. می گفت: کار خود نیروی انتظامی بوده. دارند مردم را می کُشند. رحم ندارند. این را که گفت احساس خطر کردم. حس کردم امنیت کشور حبابی بیش نیست. امّا باورش کمی سخت بود.

از دروغ های که تلویزیون تحویل مردم می دهد از مریم رجوی از همه چیز گفت و من سراپا گوش جان به او سپرده بودم. 

می گفت: مریم رجوی برای اداره ی این مملکت کافی است. نیروهایش همه ی سپاه و ارتش و نیروی انتظامی و بسیج را حریفند. طوری از مریم رجوی می گفت که من شیفته اش شده بودم. فقط من مانده بودم سر یک دو راهی کوچک. اینکه برای مملکت داری شاه بهتر است یا مریم رجوی.

راننده هم که از این بحث های کارشناسانه خوشش آمده بود گفت: نه بابا آنها خیر و صلاح ما را نمی خواهند. فقط بلدند از آب گِل آلود ماهی بگیرند.

این را که گفت فهمیدم او هم مثل من بی سواد است. فقط  می خواست که حرفی زده باشد. این را بگوییم اصلا کسی که ماهواره ندارد بی سواد است.

کارشناس همچنان می گفت و ماهم می شنیدیم. اینکه آخوندها باید بروند. آخوند را چه به مملکت داری . اوهم دقیقا حرف کارشناس محترم قبلی را می گفت اینکه مملکت شاه می خواهد. حیف و صد حیف که من باید پیاده می شدم. اما سوالات دوباره آمدند. کدام شاه؟ اصلا آخوندها کجا باید بروند؟ خب  شاه را آورده بودن بعد هم او را بردند؟ آخوندها را که کسی نیاورد از خود مردم بودند؟ امان از دست من با این سوالاتم…

مانده بودم که من بیدارم یا آن دو. اصلا این چه دردیست که دارد ایمانمان را تضعیف می کند. شاید هم ویروسی است که سر کم کاری عده ای که با انتخاب خودمان سرکار آمده اند دارد شیوع پیدا می کند. ویروسی به نام نادانی. نه بگوییم بی بصیرتی. مگر می شود ندانسته ادعا کنم. چرا عادتمان شده هرچیزی را بدون تحقیق، نه بدون کمی فکر کردن بپذیریم. من قبول دارم مملکت شاه می خواهد. اصلا مملکت نه جهان یک شاه می خواهد. پادشاهی که غم از دلهای همه مردم نه تنها ایران ببرد. اما این جهان درک فهم سخنان نائب اورا هنوز ندارد چه برسد به خود شاه را. من هم می دانم با آنها موافقم مملکت شاه می خواهد…


free b2evolution skin
7
تیر

من و عشقم به تئاتر

علاقه‌ی زیادی به تئاتر داشتم. با کلی منت کشی توانسته بودم دختر خاله ام که دوسال از من کوچکتر بود راضی کنم و متن نمایشنامه ای که داشت را بگیرم.  اما از قضای روزگار معلم پرورشی بی ذوقی داشتم. من بودم و معلم پرورشی که نگاهش را بین من و متن نمایشنامه تقسیم کرده بود. نمی توانستم حدس بزنم از متن خوشش آمده یانه. تند تند نفس می زدم. همینطور که با دکمه ی مانتو ام بازی می کردم در ذهنم جواب سوالات احتمالی را مرور می کردم. اما معلم بی ذوقم سری تکان داد یعنی فعلا برو. دستم را به نشانه ی اجازه بالا گرفتم : گفت مگه باتو نیستم برو.

چند روز گذشت و من به هر بهانه ای می رفتم سراغش، می خواستم به یادش بیاورم اما فایده ای نداشت. یک روز که احساس کردم همه چیز گل و بلبل است گفتم خانم اجازه یک وقت دیر نشود برای تمرین نمایش چیزی به مسابقات نمانده. چشمانش را ریز کرد و زُل زد به من. همیشه از این نگاهش میترسیدم اما بروی خودم نمی آوردم. البته چشمانم همه چیز را همیشه لو می دهند. نمی توانم حس هایم را آنچنان که باید پنهان کنم. شاید برای همین می توانست بعضی وقتها  جلو من بایستد. آهی کشید رفت سمت میزش. نمایشنامه را به همان شکلی که از من گرفته بود از کشوی میز بیرون آورد. معلوم بود که اصلا آن را نخوانده. گفت بگیر ولی یادت باشد باید رتبه بیاورید. من هم مثل این گنگ های مادر زاد سرم را به نشانه ی تائید حرفهایش تکان دادم. نشست روی صندلی و ادامه داد:یادم باشد هر چیزی را در تابلوی اعلانات مدرسه نصب نکنم. به همه چیز کار داری. برو از بچه های کلاس خودتان برای نمایش چند نفر را صدا کن و شروع کنید به تمرین کردن. من هنوز نگاهش می کردم و برگه های لوله شده که دست راستم بود را کف دست چپم می زدم. با عصبانیت گفت چرا ایستادی برو دیگر.

 حرفش سنگین بود. اما من هدفم چیز دیگری بود.اولین باری نبود که من در در کارهایی فرهنگی چیزی را به زور تحمیل می کردم. مثل گروهی که چند وقت پیش با نام دختران زهرا راه انداختیم و برنامه ی صبح گاه مدرسه را دست گرفتیم. هرچند به خاطر بی ذوقی معلم پرورشی سرخورده شده بودیم امّا هنوز امید در دلهای ما بود.

شروع کردیم به تمرین. سال دوم راهنمایی بودیم. همه از کلاس خودمان بودند. کلاس جیم.  شلوغ ترین و دردسر سازترین و البته درس خوان ترین کلاس مدرسه. که هر سه سال راهنمایی را طبقه دوم مدرسه ته سالن قرار داشت. خلاصه خودمان هم کارگردان بودیم، هم بازیگر. همه چیز بودیم. نمایش نامه سه تا پروانه داشت، یک راوی، یک صیاد و یک عنکبوت. در خاطرم نیست اگر نقشهای دیگری هم بوده.

 برای تمرینها خوب وقت می گذاشتیم. من قبل ترها کانون پرورش کودک و نوجوان برای دیدن تئاتر رفته بودم. همه چیز برای فضا سازی داشتند. من که دلم همینطور بهانه می آورد. رفتم سراغ معلم پرورشی ازاو خواستم برای ما یونولیت بخرد. برای درست کردن درخت، بوته و… . اما انگار معلم ریاضی بود یا هندسه خشک و سرد گفت نمی خواهد. رو کرد با عصبانیت به من و گفت اینقدر پیله نباش دختر.

یکی دو روز فکرم مشغول بود. دقیق روزش را نمی دانم. هرچه بود نه هوا خوب بود و نه روز کاری معلم پرورشی. من هم تصمیم کبری گرفتم. او که نبود مدیر هم راحتتر با ما و خواسته های ما کنار می آمد. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم. حالا که فکر می کنم علتش را تنها بی توجهی معلمم می دانم. از مدیر اجازه گرفتم که با بچه های گروه تئاتربه کانون پرورش فکری کودک و نوجوان برویم. توضیح خاصی از من نخواست فقط گفت خانم فلانی  در جریانند. آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم: بله در جریانند. نمی دانم چرا این دروغ را گفتم.با بچه ها که فکر می کردم من بزرگتر آنها هستم و الحق و الانصاف بچه های درسخوان و حرف گوش کن کلاس بودند راهی شدیم. به کانون که رسیدیم مسئولش که یک خانم تقریبا مسن بود اجازه ورود به ما ندادند حتی به سالن کانون. می گفت: از کجا معلوم که با اجازه ی مسئول های مدرسه آمده اید. یک وقت می بینی بمب تویی کیف هایتان باشد. گفت باید زنگ بزنم مدرسه. اینجایش را نخوانده بودم. من هرچه التماس کردم فایده نداشت. کم کم باران گرفت. همه قبول کردند که با مدیر تماس بگیرد جز من.. من دردم را به یکی از بچه ها گفتم. بچه ها که اصرار من را بی دلیل می دانستند معترض شدند که برگردیم. قرار شد برگردیم مدرسه بدون آنکه مسئول کانون با مدیر تماس بگیرد.

حالا من بودم و بچه های معترض و استرس روبرو شدن با مدیر و به خصوص معلم بی ذوقم. دوستم دلداریم می داد که خیالت راحت زنگ نمی زند مدرسه. این ها که بیکار نیستند. همین که رسیدیم مدرسه چشمتان روز بد نبیند. مدیر بچه ها را فرستاد کلاس و رو به من گفت : بیا دفتر.

دوستم همینطور که از پله ها بالا می رفت از چشم هایش باران فاتحه بر سرم می بارید.

چنین صحنه ای را در راه هزار بار برای خودم تصور کرده بودم. جرأت نداشتم سرم را بالا بگیرم.  بلند سرم دادکشید که چرا دروغ گفتی. خواستم توضیح بدهم که معلم پرورشی هم سر رسید. وای حالا چه خاکی برسرم بریزم. تنبل خانم پرورشی که از دست من آسایش نداشت و بد تر از همه  اینها همسایه بودن آنها با دایی ام را چکار کنم. همیشه شیطنت های من را برای زندای ام تعریف می کرد اما این بار خیلی برای من سنگین است . دروغ گفته ام. مدیر به قدری عصبانی بودکه جواب سلام معلم پرورشی را هم نداد. دوباره از من پرسید : چرا دروغ گفتی.

با تمام ترس و استرسی که داشتم دلم را به دریا زدم و گفتم: چون خانم برای ما یونولیت نمی خرد. برای فضا سازی درخت، گل.

 حرفم را قطع کرد و گفت: تو به خاطر این ها آبروی من  و مدرسه را بردی. با همان عصبانیت رو کرد به معلم  پرورشی و گفت: چرا نگفتی تا تهیه کنیم.

او هم مِن مِن کرد و گفت: خوب مقوا داریم بال درست کنند.

من یک شادی نیمه جانی درونم زنده شد و گفتم:با مقوا…آخه بال با مقوا که جالب در نمی آد مگه ابتدایی هستیم.

مدیر همانطور که دست به پهلو ایستاده بود و خیره به من نگاه می کرد گفت: فقط حرف نزن. فوری خودم را جمع و جور کردم و گفتم: چشم. ادامه داد خودت هم دیگه تو نمایش بازی نمی کنی.

 این را که گفت تمام دنیا رو سرم خراب شد. از همه شان بدم می آمد. سرم را زیر انداختم و یک راست رفتم آزمایشگاه مدرسه. مسئولش مهربان و صبور بود. گریه می کردم. آرامم کرد و گفت دوباره دست گل به آب دادی . همه چیز را برایش شرح دادم. گفت کارت اشتباه بوده ولی صبور باش همه چیز درست می شود.

من برعکس این روزهایم دختری قُد و شر بودم. همیشه متن ها را بعد از نمایش جمع می کردم. حالا برای تمرین کسی متن نداشت. معلم پرورشی وقتی دید بدون متن ها نمی توانند کاری از پیش ببرند. آمد سراغم و با تعهد بنا شد دوباره من هم باشم. خوشحال بودم و خوشحال ترشدم وقتی به قول مدیر نتیجه ی همین خود سری هایم را دیدم. یک دانشجوی تئاترکارگردان ما شد. برای فضا سازی همه چیز داشتیم. حتی هزینه ی لباس را خود مدیر از خودش پرداخت کرد. تئاتر ما دراستان سوم شد. اما مطمئن هستم اگر زودتر معلم بی ذوق من دغدغه داشت اول می شدیم.  

سایه‌نوشت: شباهت زیادی بین آن روزهایم و روزهای زیاد این چنینی در زندگیم با وضع الان کشور می بینم. شاید خیلی قابل هضم نباشد اما شرایط فعلی بیداری مسئولان را می‌طلبد و در کنارش صبوری و مطالبه گری ما را. باید به این دولت که کشتی‌اش به گِل نشسته کمک کنیم.


free b2evolution skin