15
فروردین

پیک بهاری

همه معترض بودیم که چرا تکلیف؟ ایام عید است تو را به خدا، به پیر و پیغمبر، اصلا به تمام مقدسات قسم تعطیلات را کوفتمان نکنید. ایام عید می خواهیم برای خودمان باشیم. خودِ خودمان نه، برای خانواده‌ی مان باشیم. اما هرچه عز و جِز کردیم فایده نداشت.

استاد هم با خونسردی تمام، یک خب تحویلمان داد و گفت: از هرچه بگذریم تعین تکلیف و مشق  استاد برای شاگرد خوش تر است. منتظر بودیم ببینیم استاد چه نسخه‌ای برای تنبلی ما می‌پیچد.

از همه جا قرعه به نام من‌ِ دیوانه زدند و از من شروع شد که باید در مورد ملکاسبأ تحقیق داشته باشم و سوالات فرعی و اصلی بنویسم و خلاصه بدون چون و چرا قبول کردم. دختر سربزیری شدم و سعی کردم استاد را در این جلسه‌ی آخر از دست خودم راضی نگه دارم. بعدی شد حضرت مریم بعدی مادر حضرت موسی…

 نوبت چهارمین نفر که شد. دیدم سر به زیر بودن خیلی هم خوب نیست. دستم را بالا گرفتم و گفتم حاج آقا ببخشید می‌شه…

حاج آقای کلاس ماهم دستی به عینکش برد یا نبرد نمی‌دانم اما هرچه بود که گفت دوباره اعتراض‌ها شروع شد!!!

گفتم استاد می‌شه من شخصیتی که می‌خوام تحقیق کنم خودم انتخاب کنم. می‌دانم این بی‌موقع حرف زدن‌هایم و این شجاعت‌های کاذبم در همه‌جا آخر یک روز سرم را به باد که چه عرض کنم  دودستی تقدیم به طوفان می‌کند.

احساس کردم که استاد تصورش چیزی دیگری بود. مطمئنم داشت با خودش روی جواب و نوع جمله بندی اینکه همین است و دیگر هیچ فکر می‌کرد. حس کردم با سوالم کوهی را از روی دوشش برداشتم. سخت است سر و کله زدن با دانشجو آن هم از نوع متاهلِ غرغرویش :)

گفتند کدام شخصیت قرآنی را می‌خواهید؟

من هم با خنده‌ای که نمی‌توانستم پنهانش کنم گفتم هم نام خودم.می‌خواهم با علاقه انجام بدهم. 

چرا احسنت نگفت مانده‌ام. خلاصه قبول کردند اما تا آخر ساعت همین طور می‌گفتند کسی اسمش مریم نیست یا ساره یا…. .

الان 15 فروردین است و من هنوز شروع نکرده‌ام. مانده‌ام با چه رویی سر کلاس حاضر شوم.

 


free b2evolution skin
5
اسفند

آلبوم خاطرات

برای سایه خیلی عزیز بود. برایش قصه می‌خواند و او را سیر از محبت مادری می‌کرد. شب که می‌شد درآسمان پر ستاره کودکی نه، نوجوانیش برای او قصه‌ها‌ی خیالی می‌بافت. نردبانی از یکی بود، یکی نبودها می‌ساخت. با او غرق می‌شد در چشمک ستاره‌های که سیاهی آسمان را زیبا می‌کردند. چند سال بعد دیگر او نبود، شدند آنها. حالا سایه مادر دو دختر ناز شده بود. هر دو را به یک اندازه دوست داشت. هنوز که هنوز است همان حس‌ها بین سایه و آنها هست. همان حس‌های قشنگ که حاضر نیست با هیچ چیز عوضشان کند. نمی‌داند جنس حسی که به آنها دارد را با چه کلمه یا جمله‌ای بیان کند. هر چه هست مثل نقاشی با آب رنگ می‌ماند روی بوم سفیدی که انتها ندارد. هنوز هم همانقدر عزیزند و دوست داشتنی. خودشان به تنهایی آلبومی از خاطراتند. سایه با نگاه کردن به آنها ورق می‌زند یک به یک لبخندها و تلخندهای نوجوانیش را. به آنها که نگاه می‌کند از ته دل می‌خندد به تمام غصه‌های که می‌خورد برای تمام هیچ‌های که برایش همه چیز بودند. سایه با آنها خودش را مرور می‌کند.

حالا همین آلبوم خاطرات را دودستی تقدیم دخترش کرده است. خواست که دنیایی کودکیش را با زینب سادات عزیزش تقسیم کند. اما سهم زینب سادات در این تقسیم « از دور نگاهت می‌کنم *» است. باور کنید دست خود سایه نیست چرا دروغ بگویم خب هر چه باشد این عروسک‌ها برای او بوده‌اند و همیشه در ذهنش تکرار می‌شود که برای خودش خواهند ماند. تا به امروز توانسته بود دخترش را قانع کند که وقتی بزرگ شدی با هر دو می‌توانی بازی کنی اما «ناگهان چقدر زود دیر می‌شود**»….

امروز با صحنه‌ای روبرو شد که تمام سیستم عصبی بدنش بهم ریخت. برای یک لحظه هیچ چیز نمی‌دید فقط رد نگاهی را دنبال می‌کرد که بین معصومیت و شیطنت مانده بود.  سایه سکوت کرده بود و درمقابل یک نفر یک ریز حرف می‌زد  و سعی می‌کرد با زبان کوچکش دل سایه را به دست آورد. سایه  نشست، و فقط صحنه‌ی جرم را نظاره می‌کرد.  همانطور که به قیافه‌ی آش و لاش عروسک‌های دوست داشتنی‌اش نگاه می‌کرد دو دست کوچ حلقه شدند دورگردنش و صدای که گفت مامان من بنزین بوسم تمام شده. 

سایه نوشت: یعنی به زور تونستم موهای عروسکای خوشگلمو مرتب کنم تا بتونم یه عکس ازشون بگیرم. حالا دکمه‌ها و پاپییون لباسشون هیچ هر چی فکر می‌کنم نمی‌تونم سرعت عملش در کندن پاهارو هضم کنم :))))….               

*رضا وائلي

**قیصر امین پور

 

 


free b2evolution skin
18
دی

اندر حکایت من و زینب‌السادات

 زینب : مامان میایی باهم حرف بزنیم.

سایه همانطور که مشغول غذا پختن بود، رو کرد به زینب خاتون و گفت: موقع ناهار با هم حرف می‌زنیم.

زینب خاتون چشم‌هایش را ریز کرد. ابروهایش را در هم کشید. دست به کمر گذاشت و گفت: ماااا مااااان موقع ناهار خوردن که نمی‌شه! مگه خودت نگفتی هیچ وقت هیچ وقت نباید موقع غذا خوردن حرف بزنیم! * (سایه نوشت دارد)

سایه لبخندی زد و گفت: خب همین حالا بگو. گوشم با شماست.

زینب اخم هایش را در هم کشید. از عصبانیت سرخ شد. موهای بوجش را از جلوی چشمانش رد کرد و گفت: مااااا مااااان مگه نگفتی وقتی دو نفر می‌خوان با هم صحبت کنند باید همه حواسشون به هم باشه. خب تو که داری غذا درست می کنی!

سایه ببخشیدی گفت و شعله‌ی گاز رو کم کرد. در قابلمه را گذاشت و نشست روبروی زینب خاتون. دستان کوچک زینبش را گرفت و گفت: بگو مامان بگوشم دختر عزیزم.

زینب لبانش را جمع کرد. شروع کرد به مِن مِن کردن. نگاهش به همه جا بود جز سایه.

سایه همین طور که بادستش موهای دخترکش را صاف و مرتب می‌کرد گفت: بگو مامان چی شده؟

زینب با ناز گفت: مامان یه چیزی هست که سختمه بخوام بگم بهت**(سایه نوشت دارد)

خلاصه این گفتگو بین مادر و دختر ادامه داشت تا اینکه بالاخره زینب السادات توانست حرفش را بگوید. آن هم غیر مستقیم. گفت: مامان مینو که برای سن من مناسب نیست چرا دایی جان دیشب خونه‌ی ما فیلم مینو را دیدند. مگه خودت نگفته بودی که فیلم ترسناک نباید ببینیم….

 

سایه نوشت*: ناگفته نمونه که زینب موقع غذا خوردن از اول تا آخر یه ریز حرف می‌زنه :))

سایه نوشت **: بعد از این گفتگو زینب رو بغل کردم. چِلوندَمش، لُپشو کشیدم و تا شد بوسیدمش فقط و فقط برای همین یه جمله :))

سایه نوشت:در همین گفتگوی  کوتاه زینب دوسه بار به من گفت مامان مگه خودت نگفتی!!! یعنی دیوونه‌ی این بی‌ثباتی خودم در تربیت فرزند هستم. دیگه به روم آورد که چرا رو حرفی که می‌زنی نیستی :)).

 + کم پیش میاد خونه باشم و زینب السادات از مهد بیاد خونه…


free b2evolution skin
21
آذر

به نام من به کام دیگری

قبلا هم دعوت شده بودم برای سخنرانی اما این بار مدلش فرق می‌کرد. البته فکر نکنید که من خیلی سخنران هستم نه اصلا! از درد بی کسی مجبور می‌شوند من را دعوت کنند. نمی‌گویند اما من از چشم هایشان می‌خوانم. سواد هر چیزی را که نداشته باشم سواد چشم‌ها را خوب می‌دانم. 

جان شیرینم برایتان بگوید که چند روز پیش به اصرار قبول کردم که در محفلی حضور بهم رسانده و لالایی بخوانم برای مستمعینی که بدنبال وقتی برای استراحت می‌گردند. از طرف مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه‌ی شما فلان مرکز است و اگر زحمت نیست خودتان تحویل بگیرید. برای من که قبلا با یک تماس تلفنی باواسطه یا بی واسطه دعوت می شدم حالا بماند که قبول می کردم یا نه! این بار دعوتنامه در کار بود. ته دلم قندی آب شد گوشه لبم لبخندی نشست و خلاصه… 

تماس گرفتم و سراغی ازدعوت نامه گرفتم. گفتند دعوت نامه هست اما برای شما نیست! از قضا تشابه اسمی پیش آمده بود و من به داستان واقف بودم و آنها نه! البته من هم اصراری نکردم . مشغول کار شدم. از مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه را تحویل گرفتید یا نه؟

داستان را که برایشان تعریف کردم گفتند ما که اصلا فلانی را دعوت نکرده‌ایم این برنامه ویژه‌ی این گروه خاص است که شامل حال فلانی نمی‌شود. اما مهم این بود که فلانی با تمام اعتماد به سقفی که داشت خودش را دعوت شده می‌دانست.

شرط ورود به جلسه داشتن کارت دعوت بود و حالا من که مثلا مهمان نیمچه ویژه‌ی برنامه بودم دعوت نامه‌ای نداشتم.نه آنها من را می‌شناختند و نه من آنها را. قرار شد من بدون دعوت نامه بروم و خودم را معرفی کنم. 

روز موعود که فردای همین امروز می شد رسید. هیچ کس که من را نمی‌شناخت خودم را هم معرفی کردم اما کسی نشناخت. کمی نشستم دیدم فایده ندارد. گفتم شاید یادشان از من رفته برای همین با مسئول مربوطه تماس گرفتمکه من فلان جا نشسته‌ام. 

منتظر بودم تا نوبت به ارائه بحث من برسد که درواقع برنامه‌ی اصلی به حساب می‌آمد. که دیدم به به فلانی با کارت دعوت من خیلی راحت وارد شد. لبخندزنان و خرسند از اینکه توانسته بود در برنامه شرکت کند خودش را به ردیف آخر رساند و نشست. ته دلم گفتم کارت دعوت غصبی هم این همه لبخند دارد. خلاصه با اینکه در برنامه متوجه شد که داستان از چه قرار بوده اما خداروشکر رو که نیست همان داستان سنگ پا و این صحبت ها اصلا بروی مبارکشان نیاوردند… 

سایه نوشت: به شدت واقعی بود :))


free b2evolution skin
6
آبان

کوتاه با داستان

من از قدیم الایام  منظورم زمانی است که هنوز سایه‌ای در کار نبود « خودم بودم و خودم. آزاد و رها» با کتاب‌های رضا امیرخانی و قبلتر از آن با کتاب‌های سید مهدی شجاعی عزیز حال می‌کردم. سال اول حوزه بودیم دقیقا ۸یا ۹سال پیش بن کتاب هدیه دادند. من تماما با آن بن کتابهای سید مهدی شجاعی را خریدم و با چه اشتیاقی خواندمشان.

هنوز رضا امیر خوانی را نمی‌شناختم. اصلا نمی‌دانستم که چنین کسی هم هست ، وجود خارجی دارد. اردوی راهیان نور به مناطق جنگی کتاب نازنین ارمیا را به من هدیه دادند. همان کتاب باعث شد که من علاقمند به نوشته‌های رضا امیر خانی شدم.

همیشه دوست داشتم و دارم بتوانم مثل آقای شجاعی ادبی بنویسم. ماه جبین یکی از داستان های زیبایی سید مهدی شجاعی است. داستانی که باعث شد من جزء طرفداران سرسخت ایشان باشم.

همچنین دوست دارم مثل رضا امیر خوانی داستان بنویسم. فعلا در حال خواندن رهش هستم. روزهای سختی با رهش دارم. وقتی که تمام شد برایتان از حال و هوای زیبایی آن می‌نویسم.

و اما….امروز در پیج رضا امیرخانی این عکس را دیدم. خوش‌به‌حال کسانی که می‌توانند در این جلسه شرکت کنند.

 

سایه نوشت:یک جور می‌گوید زمانی که سایه‌ای در کار نبود که انگار من دست‌و پایش را بسته‌ام. من او را با دنیایی خیلی از نویسنده‌های دیگر آشنا کردم. خودش هم می‌داند که اگر سایه‌ای در کار نبود محدود شده بود در همان چهار دیواری کوچکی که به خیال خودش دنیایی بزرگی بود. من او را با دنیای بزرگی آشنا کردم.

 


free b2evolution skin