23
فروردین

آرزویی بر باد رفته...

جوابش یکی دو کلام بیشتر نبود اما همان هم سخت بود. می‌دانست دوباره کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ هست. نگاه‌ها معنا دار شده بود. پچ پچ‌ها شروع شده بود.  خودش را به بی خبری زد. از جمع فاصله گرفت. به وسط باغ رسید. با  نزدیک کردن لیوان آب به لب‌هایش سعی می‌کرد بغضش را پنهان کند. ایستاده بود میان باغ. هوا بهاری بود اما هرچه نفس می‌کشید، هرچه از هوای بهار می‌دزدید نمی‌توانست هوای سرد و زمستانی دلش را بهاری کند.

چادر رنگی‌اش را روی زمین پهن کرد. کفش‌های ورنی مشکی‌اش را از پاهایش در آورد. چهار زانو نشست وسط گل‌های چادر. لیوان آب را روی زمین گذاشت. خواست چشم‌هایش را ببندد تا  خاطرات شیرین گذشته‌اش را مرور کند. کارش این بود که از امروز و فردا به گذشته‌ای پناه ببرد که پر بود از نقش شانه‌ای مردانه برای تکیه دادن. همه جای این باغ بوی خاطرات دو نفره‌ را برایش زنده می‌کرد. این که کسی نمی‌فهمد هم درد نبودن او را بیشتر می‌کند. هنوز پلک‌هایش روی هم نیامده بود. که دستهایی مهربان، گرمی جاری بودن زندگی را به دو دستش تزریق کردند. با اینکه این گرما را با تمام وجود حس می‌کرد و هر لحظه گدایی این محبت بود اما حالا بعد از نبودن او این حس بغضی می‌شود که راه گلویش را می‌ببندد. قفلی می‌شود بر دهانش و قدرت نه گفتن را از او می‌گیرد. نگاهش را به آسمان  انداخت تا مغلوب چشم‌های مادر نشود. شرمنده‌اش نشود.

گفت نمی‌توانم هیچ کس را به جای او ببینم. سخت است. چرا کسی به من فکر نمی‌کند. اشک‌های حلقه زده در چشمانش باران بهاری شدند برای گلهای دلتنگی‌اش. گرمی دست‌های مادرش داشت وجود سرد و یخ زده‌اش را به آتش می‌کشاند. بلند فریاد زد که ای کاش این دنیا پله‌های اضطراری داشت تا هر موقع خسته می‌شدی، فرار می‌کردی و خودت را به کسی که دوستش داشتی می‌رساندی. ای کاش می‌شد با عزیز از دست رفته‌ات تماس بگیری. این‌ها که نیست، هیچ، تازه باید گَرد فراموشی بر گذشته‌ی دوست داشتنی‌ت بپاشی… چرا می‌گویند خاک سرد است. من که هرچه می‌گذرد بیشتر دوست دارمت…به خودش که آمد دید مهمان آغوش پر از مهر مادرش است. آرام در دلش مرور کرد  مادر بودن آرزویی بود که با رفتنت، بر باد رفت. 

می‌دانست همه‌ی اینها بی‌فایده است. همه تصمیم گرفته‌اند که تنها نباشد. هنوز سنی ندارد. تا قبل از بودن او همین دوسال پیش تنها سرگرمی‌اش بستن موهایش با پاپیونهای رنگِ ستِ لباسش بود. هنوز هم کشوی علاقمندی‎هایش پراست از این گیرموهای رنگی و دوست داشتنی. زندگی ادامه دارد. پر است از زیبایی‌های که هنوز برای او کشف نشده‌اند….

 


free b2evolution skin
23
فروردین

عجب دنیایی می‌شد

عجب دنیایی می‌شد اگر قرار بود هر چیزی را تجربه کنیم. مثلا شعله‌گاز را روشن کنیم و به این نتیجه برسیم که شعله‌اش سوزان است. دوباره شعله‌ی دیگر را روشن کنیم و امتحان کنیم که آیا این هم سوزان است یا نه؟

شاید بخندید اما خیلی وقتها تجربه‌ی خودمان را هم باور نداریم. همیشه گیر مصداق و امور جزئی هستیم. باور نداریم که ما در این دنیا آنقدری فرصت نداریم که بخواهیم همه چیز را تجربه کنیم.


free b2evolution skin
18
فروردین

کمی مهربانتر باشیم....

خواستم بنویسم اما نمی‌دانم چگونه شروع کنم. شاید این هم ریشه در همان دردی دارد که برای بعضی‌ها فقط بهانه‌ایست برای خندیدن!!! 

باور کنید من معمولی‌تر از آن هستم که تصور می‌کنید! معمولی‌تر از آن زندگی می‌کنم که با آب و تاب می‌نشینید به قضاوتش! باور ندارید شاید همان چیزی که ابتدایی‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین نقطه‌ی آغازین هر روز شماست برای من سخت‌ترین حالت ممکن باشد. باورندارید شاید من برای اینکه قبول کنم که می‌شود بدون چادر اتو کرده هم سرکلاس نشست و درس را فهمید ماه‌ها تلاش کنم و مدام با خودم این را تکرار کنم که تمرکز داشتن به اتوی چادر یا خط اتوی مانتو نیست.باور ندارید که چقدر سخت است که تمام روز را به این فکر کنید که نصف مردم شهر متوجه واکس نشدن کفش شما باشند. یا سخت است در سفر مجبور باشید با لیوانی آب بخورید که همه آب خورده‌اند.

شاید اصلا برای شما اتفاق نیافتاده باشد اما کمی مهربانتر به دنیایی پاک این دسته از انسانهای اطرافتان نگاه کنید. باور کنید گاهی برای یکی شدن با جمع باید خیلی وقت‌ها خودت را تا کنی بگذاری طاقچه‌ی بالا سرت تا راحتتر بقیه را بپذیری. برای آنها هم سخت است که بخواهند باشند اما نتوانند لذت بودن را ببرند. باورکنید سخت است که بخواهند خود را در پشت کلماتی که شما ناجوانمردانه نثارشان می‌کنید پنهان کنند و نقابی از لبخند بر چهره‌ی خود بپوشانند. نمی‌دانید و من می‌دانم که چقدر سخت است….

باورکنید فقط نیاز به تمرین و شاید کمی جرأت دارند که قدم در  دنیایی بی‌نهایت شما بگذارند فقط کمی مهربانتر باشید….


free b2evolution skin
13
بهمن

دنیا که به آخر نرسیده

بلند شو. فدای سرت، دنیا که به آخر نرسیده. بازی قهر دنیا هم، مثل بقیه‌ی بازی‌هایش جدی نیست.

بلند شو. فدای سرت نازنینم، اگر چرخ دنیا با چرخ رویاهای تو نمی‌چرخد. اگر بخواهی دل به دنیا بدهی با این یک ریز قهر و آشتی‌هایش تو را دق می‌دهد. تو را با تمام رویاهای شیرینت می‌بلعد یک وقت به خودت می‌آیی که غرق در کُنج تنهاییت عمری را به زیستن که نه تباه کرده‌ای…اگر گاهی دنیا بی خیال دلِ مهربان تو می‌شود تو هم بَلد باش و بی خیال دنیا شو. بلند شو بعضی از ثانیه‌ها تکرار نمی‌شوند. مثل همین باهم بودنمان. کاش می‌توانستم یقه‌ی دنیا را بچسبم و انتقام دلِ شکسته و باران اشک‌هایت را بگیرم… 

سایه نوشت: تقدیم به دوست عزیزم «همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!»*

*احمد شاملو


free b2evolution skin
11
بهمن

یــــافــتـــــــــــم! یــــافــتـــــــــــم!

گاهی باید فرصت بدهیم برای اینکه تمام کسانی که ایمان به بازی خود دارند دستشان برای ما که هیچ برای خودشان رو شود. هرچند به نظر خودشان بهترینند. به نظر خودشان بی مثل و مانند هستند.

هر کدام از ما در زندگی با خیلی ها آشنا شدیم، دوست شدیم، زندگی کردیم، خاطره ساختیم. هر کدام از ما شاید یک روز کسی یا کسانی را در زندگیمان پررنگ کردیم و از او اسطوره ساختیم. اما ناغافل باختیم. اینطور بگویم باخت برای ما نبوده و نخواهد بود. مسلما بازنده‌ی اصلی همان اسطوره است. اسطوره‌ی ساختگی ذهن ما. «بعضی‌ها را باید فقط از دور داشت هرچه به آنها و به زندگی‌شان نزدیک‌تر می‌شوی به همان اندازه از آنها فاصله می‌گیری*». به همان اندازه میفهمی که آنچه می گویند نیستند. زمین تا آسمان فرق است میان او که می‌شناختی و می‌گفتن با آن که می‌بینی. متنفرمی‌شوی…اصلا او که در ذهنت منفور می‌شود هیچ، تو را درگیر رنگ بازی‌هایش میکند و سخت می‌توانی اسطوره‌های یک رنگ را بپذیری.

سایه نوشت: یافتم یافتم فقط متعلق به جناب ارشمیدس نیست. تعریف از خودم نباشد من هم یافتم! یافتم تمام آنچه در ذهنم از او بافتم. گاهی باید گفت من هم می‌فهمم زیر و روهای که بافتی اما نفهمیدی که من دستت را خوانده‌ام.  سعی می‌کنم آدم‌های را که  به هر بهانه‌ای دوستشان دارم، در دورترین نقطه زندگی‌ام قرار دهم. می‌دانم و حق می‌دهم که همه ما انسانیم و ممکن‌الخطا، اما باور کنید در هرلباسی و در هر جایگاهی ما جایز الخطا نیستیم. متاسفم!!!

+دوست دارم فیس تو فیس زل بزنم تو چشماش، سرش داد بزنم بگم بَسِت نیست این همه فیلم بازی کردن یکم خودتو جمع کن لدفاً…

++  در تاریخ  97/10/1نوشته شده در دفتر خاطرات سایه خانوم

* این همان یافته‌ی سایه‌ست :)


free b2evolution skin