لیلی با من است...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/28  •  16 نظر »

لیلی با من است

او هم مثل من یک زن است. مثل من مادر دختری که همه آرزوهایمان در بودن او خلاصه شده است. مثل من عاشقانه دخترش را به آغوش می کشد. بوسه بارانش می کند. مثل من، نه دیگر شبیه هم نیستیم. از اینجا به بعد فقط اشتراکمان در مادر بودن است. اینجا تفاوتها خودنمایی می کنند. تفاوتمان در بودن و نبودن دخترمان است.

تفاوتها از روز نکبت آغاز شد. لیلی اش نیست. باور نمی کند. هنوز هم عاشقانه اورا می بویید. می بوسد. احمقانه است که ازاو بخواهند آرام شود. من برای تو می نویسم گریه کن. تا می توانی گریه کن. احمقانه است از مجنون بخواهیم در فراق لیلی اش گریه نکند. ناله نزند.اصلا به چشم هایت بگو خون ببارند. برای لیلی ات خون گریه کن. من برای تو می نویسم. این صحنه برای ما تازگی ندارد. تو در این درد تنها نیستی. قصه اش مفصل است. شاید باور نکنی این صحنه ها در تاریخ بی شمارست. من آرزو می کنم آخرین صحنه اش را لیلی تو بازی کرده باشد. نمی خواهم خسته ات کنم . شاید بهترین نقش را لیلی بازی کرده باشد. لیلی فقط نفس نکشید. شاید اگر گاز اشک آور در کار نبود لیلی ات بود…باور کن اگر بدانی تیر سه شعبه چیست؟ سر شش ماهه ات بر نیزه در مقابلت یعنی چه؟اسارت و همسفر بودنت با چشمانی که تورا از بالای نی نگاه میکنندیعنی چه؟ ضجه میزنی. های های گریه می کنی. لیلی ات را فراموش می کنی. اماخوب گوش کن مادر بی قرار لیلی، صدایی مهربان و کوچکتر از صدای لیلی ات می خواند لیلی با من است…

ازخودمان شروع کنیم

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/28  •  2 نظر »

ازخودمان شروع کنیم

بحث حمایت از تولید ملی داغ بود. هر کس نظر و ایده ی خودش را مطرح می کرد .

-عجب شعاری من کیف کردم .

-خوشم آمد تواین وضعیت بیکاری بهترین اسم را آقا برای سال انتخاب کردند.

-به در میگن که دیوار بشنوه …اما دولت سرش بکار خودشه…

-…..

من هاج و واج نگاه می کردم. از همه کوچک تر و کم سن و سال تر بودم. به محض اینکه می خواستم لب به سخن باز کنم نگاه های مهربان تر از مهربان بزرگترهای جمع من رو متوجه اشتباهم می کرد.

 خلاصه بحث رسید سر سلفی گرفتن. هرکسی می خواست با گوشی همراه خودش سلفی بگیرد . خلاصه با کلی بالاپایین کردن گوشیا و تو سر و مغز زدن سلفی بگیران جمع، خان دایی با ابهتی که داشت گوشی سام سونگشو درآورد و گفت همه آماده…

پسر خاله ی ناخوش احوالمان که تازه قصد کرده بود برای کلاس کارش گوشی جدید تهیه کند گفت: من به نیت شعار امسال می خوام گوشی جی ال ایکس بخرم. همه نظراتشون رو اعلام کردن احسنت ها و تمجیدهای همراه با خنده جو مهمانی رو تغییر داد. همه اندر احوالات حمایت از تولید ملی پسر خاله محو بودیم که ناگهان گوشی یکی از حضار با صدایی رسا اسباب سقوط پسر خاله ی نازنین ما را از برج تمجید ها و تحسین ها فراهم کرد. مانده بود مات و مبهوت این گوشی …. هنوزخداحافظی او تمام نشده اسم و قیمت گوشی را جویا شد و گفت خدایا ازت ممنونم…من این گوشیو می خرم قیمتش برام اصلا مهم نیست .جی ال ایکس هم من نخرم بقیه ی میخرند خداییش این بکار من میاد … حضار هم در تائید پسر خاله ی نازنین ما گفتند : انتخابت حرف نداره پسر، دوربین فلان، حافظه فلان و…

نمی دانستم چه کنم فقط سکوت را جایز ندانستم و گفتم: در شگفتم از شما جماعت. همه همین را خواهند گفت من نه دیگری!!! غافل از آنکه باید از خودمان شروع کنیم .

تکه نخ و مهندسان ایتالیایی

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/28  •  11 نظر »

تکه نخی را به پسرش ایرج داد و گفت : این نخ را دور سرم اندازه بزن . حالا حتما نخ را گره بزن تا اندازه ی آن بهم نخورد.

در جواب نگاه متعجب پسرش گفت: پسر عمویت قصد دارد قطعه یدکی وسیله ای را از ایتالیا سفارش دهد1. می خواهم  این تکه نخ را به او بدهی و به او بگویی با همین نخ دور سر مهندسان ایتالیایی را اندازه بزند اگر اندازه سر آنها از ما بیشتر بود سفارش ساخت قطعه را به آنها بدهد که تصور می کند از ما بهتر هستند.2

 

پ.ن:1 ملتی که به خودش اعتماد ندارد، همیشه منتظر است برای او چیزی فراهم کنند و به او بدهند. وقتی منتظر بودید برایتان غذای آماده بیاورند، دیگر غذا درست نمی کنید؛ غذا درست کردن هم بلد نمی شوید. این یکی از خطرات عمده است، خیلی هم واضح است؛ یعنی چیز فلسفیِ پیچیده مشکلی نیست. اما همین شی ء واضح و سازوکار واضح برای عقب ماندگی کشور، گاهی از نظر ماها مورد غفلت قرار می گیرد.«بیانات مقام معظم رهبری»

پ.ن: 2 دکتر حسابی و حمایت از تولید ملی

عشق های آبکی

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/23  •  2 نظر »

سوار تاکسی شدم. با من مسافرانش تکمیل شد.ماشین راه افتاد.راننده از طرفداران محسن ابراهیم زاده بود. یک بند تا خود ترمینال زیر گوشمان خواند که:«بزار ببینن کنارمنی، بین همه آدما تو یار منی، تو دوا وپرستارمنی…..علاقه ای که به تو دارم دلیه». ریتم آهنگ هنوزهم تو سرمن هست. جناب راننده نمی دانست که با پخش این ترانه داغ دل یکی از مسافرانش را تازه می کند. البته شاید داغ دل خیلیها با این آهنگ ها تازه می شود. این خانم فقط برون گرا بود و تحت تاثیر این ترانه ناخودآگاه شروع کرد به دردو دل کردن با خانمی که بین من و او بود. من غرق در فضای شیرین مجازی دنبال لایک و کامنت فالورها بودم. درست متوجه حرف هایش نشدم. بین راه متوجه شدم که هردو همکار هستند. از صحبت هایشان فهمیدم. صحبت بر سر این بودکه چرا به خانم فلانی اضافه کار تعلق گرفته در حالیکه اضافه کاری نداشته است . کارمند بیمارستان بودند ولی معلوم نشد کدام قسمت مشغول هستند. نمیدانم چه شد که صحبتشان به اینجا رسید. از این جای حرف هایشان چشم هایم به گوشی دوخته شده بود ولی گوشم به حرف های آنهابود. یکی از آنها که حس کردم تحت تاثیر محسن ابراهیم زاده قرار گرفته است گفت:« اِیی، این وسط کی میگه دستت درد نکنه، به خدا خونه را بیشتری با پولم خودم ساختم.امّا بشکنه دستی که نمک نداره». تازه دلم به حالش داشت می سوخت. بویی کباب جگرمن داشت بلند می شد . خیلی حرف ها به سینه اش مانده بود. شاید قند باد می گرفت اگر برای کسی نمی گفت . امّا از بس که غُر می زد دل من بیشتربه حال شوهرش سوخت. با خودم گفتم بیچاره شوهرت از دست تو چه میکشد. فقط انرژی منفی بود. دوست داشت که رفتارش مورد تائید بقیه قرار بگیرد. او حرف بزند و بغل دستیش های های به حال او گریه کند.گیج بودم  نمی دانستم حق را به او بدهم یا به شوهرش؟

او که می گفت من ناخودآگاه متوجه خودم و رفتارم با همسرم شدم.به خودم که رسیدم بند بند زندگیم تبصره خورد.تقریباً 99 در صد خودم را صاحب حق می دانستم. البته یکصدم از رفتارها و اتفاقات آنها برای ما پیش نیامده بود. شاید اگر من هم جایی او بودم یا همسرم جایی شوهر او بود اورا بهتر درک می کردم. تازه هردو عاشق و دیوانه ی هم بوده اند. با کلی واسطه به هم رسیده بودند. صورتش را ندیده بودم. می خواستم برگردم و اورا ببینم.من عاشق داستانهای عاشقانه هستم. حالا با یک لیلی شکست خورده همسفر بودم.دوست داشتم او را ببینم. اما خیلی ضایع بود. من به عشق بعد از ازدواج ایمان دارم. البته منکر عشق های قبل از ازدواج نیستم. دوست داشتم مثلا من و همسرم هم قبل از ازدواج عاشق هم میشدیم. خانواده ها مخالف بودند.من و او خودمان را به آب و آتش می زدیم که یا او یا هیچکس و در جواب همه می گفتم پدر عشق بسوزد. نمی توانم از او دل بکنم. دل کندن کار من نیست.  اما شنیده بودم که عشق های خیابانی عاقبتی ندارند.یادم هست یکی از معلم های دوران راهنماییم همیشه می گفت :« عشق آبکی »برای همین هیچ وقت گِرد عشق های این مدلی نرفتم. امروزه  تنوع عشق ها زیاد شده مدل مجازی هم الحمدلله فراوان است. مزیتی که این عشق ها نسبت به عشق  های خیابانی دارند این است که اصلا سن و سال نمی شناسد . مهم این است که عاشق شوی بقیه ی موارد را هم نداشتی موردی نیست. با همین فکر هابودم که از ماشین پیاده شدم. درب خانه را که باز کردم. صحنه ای رادیدم که شاید هیچ وقت این قدر من را تحت تاثیر قرار نداده بود. همسرم مشغول شستن ظرف ها بود. ناخودآگاه بلندگفتم بابا عجب زنی هستی !. سلام کردم و مثل همیشه با لبخند جواب سلام شنیدم. شاید خیلی از اتفاقات کوچک برای ما عادی شده باشد. اصلا به چشم نیایند. بعضی وقت ها خدا می خواهد ندیده های زندگیت را به چشمت بیاورد.

الحمدلله.

آرامم دخترم، این آرامش سهم همه ی ماست.

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/21  •  2 نظر »

  فیلم آنام را دوست داشتم. همه ی قسمت های آن را دنبال می کردم. رابطه های عاشقانه اش را کار نداشتم. تنها رابطه ای که با عث می شد این فیلم را دنبال کنم رابطه ی آرزو و مارال بود. اما این دوقسمت آخر حسابی حالم را بد کرد. دوست نداشتم مارال بمیرد. برعکس همه ی فیلم های ایرانی که همه چیز به خوبی تمام می شد فیلم آنام با مرگ مارال همه بیننده هایش را ناراحت کرد. لحظه ی مرگ مارال که خودش حدیث مفصلی دارد و هزار نقد شاید به آن وارد باشد غمناک بود. بغض عجیبی داشتم. شاید من اگر جایی مارال بودم هیچ وقت صبر نمی کردم . حق من بود که دخترم را بغل کنم. آرام شوم. دستانش رابگیرم. صورتش را بوسه باران کنم. برایش مادری کنم. با تمام غمی که مرگ مارال بر دلم گذاشته بود به این فکر می کردم که چگونه او از بلندی به پایین پرت نشد.  شاید اگرمن بودم از بالای آن تپه به پایین می افتادم. اصلاچرا مارال این لحظات آخر ادبی شده بود. مُردنش  رمانتیک بود. من احتمالا موقع مرگم اگر رمانتیک باشد یا شعر های هوشنگ ابتهاج یا جملاتِ نابِ جبران خلیل جبران را می خوانم. البته نمی دانم بستگی دارد که قبل از آن چه کتابی خوانده باشم. من به شدت جوگیر کتابهای می شوم که می خوانم. یک جورایی خودم را برای کتابهای که دوست دارم لوس می کنم. آنقدر که هم من وابسته می شوم به آنها هم کتابها به من.

ذهنم چقدر از این شاخه به آن شاخه می پرد. آرام ندارد. فکر کنم در اثر حرکت جوال ذهن باشد .گفتم من جوگیر هستم. اصلا این حرکت جوال ، گتره نویسی ، توصیف مکان ، تکمیل متن هر کدامشان به حدی تکرار شده اند که اگر یک روز در ذهنت مرورشان نکنی، انگار چیزی گم کرده ای. این هم هنر استاد است خوب می داند باید چگونه مارا درگیر نویسندگی کند. چگونه این تکنیک ها را به خورد ذهنمان بدهد که فراموششان نکنیم و مهارت کافی داشته باشیم.

چرا هیچ مناسبتی نیست که بنویسیم . اصلا همین تمام شدن فیلم آنام خودش می تواند یک مناسبت باشد. یک مناسبت رسانه ای. فکر ش را بکنید اگر همین آنام نبود من ذهنم بی هدف یا با هدف دنبال هیچ کدام از این موارد نمی رفت. اصلا بغض نمی کردم . اشک نمی ریختم. فکرمن درگیر حجاب مارال در جوانی و اُپن شدن او در پیری نمی شد. به قدری از تمام شدن آنام اعصاب من خوردشده که باور کنید بعد از تلگرام الحرام به نظرم تمام شدن آنام هم روپوشی برای فاجعه ی برجام بود. والا مارال حیف بود بمیرد.

خودم هم از این نقد خوبم در شگفت هستم. با تمام شُکی که از این مدل تمام شدن فیلم به من جوگیر وارد شد. اما جملات آخر فیلم که از زبان مارال بود جبرانِ این غم سنگین را کرد«آرامم دخترم ، این آرامش سهم هممونه،یه جایی این شوخی جذاب زندگی تمام میشه و…اگر فهمیدی همه چیز دنیا شوخی بوده،همه چیزو بردی.»،«اگر پرده ها افتاد واو موقع جرأت چشم تو چشم شدن رو نداشتی بدون که همه چیز را باختی …»،«این بخشش هست که زندگی رو برای آدما قابل تحمل می کنه.».

 

1 ... 8 9 10 ...11 ... 13 ...15 ...16 17 18 19

 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟