ای کاش...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/25  •  ارسال نظر »

کاش همه تو بودند

 عجیب و دست نیافتنی

اما

سراسر دوست داشتنی.

اعتراف نامه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/23  •  ارسال نظر »

اگر آن روز ایستاده بودم و محکم درد خودم را گفته بودم هیچ وقت این اتفاق ها نمی افتاد. مقصر همه هستند نه من. همه، چون هیچ کس نگفت تو آن چیزی که من فکر می کردم نبودی. همه ایستادند و دور شدن مان از هم را نظاره کردند. امروز هم خیلی ها آمدنم به این جا را یکی از اشتباهات بزرگ زندگیم می دانند. اما من ترجیح دادم داروی تلخ آمدنم را به جان بخرم و این حس چندساله ای که کابوس زندگیم شده را به کمک تو تمامش کنم. این طوری به من خیره نشو. من همان رفیق قدیمی چند ساله ات هستم که به خاطر ندانم کاری هایم یک شبه همه چیز را خراب کردم. باور کن ایستادنم در مقابلت به اندازه ی خودش سنگین هست که دیگر تاب رو برگرداندن تو را ندارم. دوست خوبم همه چیز از آن حسادت بچه گانه آغاز شد‌. همه را مقصر می دانم چون خیلی ها مشوقم بودند. من ساده بودم فکر می کردم آنها خوبی من را می خواهند. نگو فقط می خواستند به وسیله ی من تو را از سر راهشان بردارند.به تو حق می دهم که هیچ وقت من را نبخشی. من هم قسم خورده ام که بقیه را نبخشم. خیلی از تو برایم بد گویی کردند، مه بعدها فهمیدم هیچ کدامشان راست نگفته اند. اصلا آن چه در موردتو گفته بودند همه ساخته ذهن خودشان بود. دوست عزیزم، من امروز آمدم که از سادگیم گله کنم. اعتراف کنم که چوب سادگیم را خوردم. تو رفیق ساده ی خودت را می شناختی پس چرا تلاش نکری ذهنیتم را نسبت به خودت عوض کنی. تو دیدی که من همان رفیق قبلی نبودم.تو که می دانستی آنها می خواستند دسیسه کنند و تورا از کاربیکار کنند. پس چرا کاری نکردی؟چرا من ساده ی در خواب رفته را بیدار نکردی؟ آنها از سادگیم و نزدکیم به تو سوء استفاده کردند؟ همان روز که مدیر به تو به عنوان کارمند نمونه اش تشویقی داد به من گفتندکه  از من  پیش مدیر بد گفته ای و مدیر عذر مرا می خواهد. می دانی اصلا فراموشم شده بود که تو از این اخلاق ها نداری. به تو حسودیم شد به خاطر جایگاهی که داشتی. نور چشمی بودی. لیاقتش را هم داشتی. بعد ها فهمیدم آنها همه ی این کارها را کردند که فقط تو نباشی چون می دانستند تورا به عنوان مدیر آینده معرفی کرده اند. من چه ساده بودم که همه ی حرف های آنها را باور کردم و مو به موی نقشه ی آنها را اجرا کردم. دوست عزیزم من را ببخش به خاطر سادگیم. دوست خوبم خیلی ها از سادگی دیگران بال پرواز می سازند برای به اوج رسیدن. غافلند از اینکه همین انسانهای ساده دلی دارند که اگر شکست پر پرواز آنها هم قیچی می شود. 

  رفیق قدیمی ام دوست داشتم مقابلم بودی. خودت، نه خیال بودنت . کی این کابوس وحشتناک زندگیم تمام می شود. کی تو من را می بخشی که مقابل هم بنشینیم،دستهایمان را به هم گره بزنیم. و مثل گذشته به چشم های هم زل بزنیم و هرکس زودتر خندید دیگری را مهمان کند. دوست خوبم، دلم از سادگیم به تنگ آمده. ای کاش بودی!!! 

سایه‌نوشت: این اعتراف نامه تمرینی بود که یکی از اساتید عزیزم خواسته بود بنویسم. شخصیتها ساختگی هستند. ولی الان که به اطرافم نگاه می کنم با خودم میگم کاش می شد بعضیارو منشن کرد.

مخاطب خاص

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/20  •  12 نظر »

وقتی واژه ای برای نوشتن پیدا نمی کنی، ذهنت قفل می شود.هنگ می‌کند.همه‌ی مخاطبانت را بلاک می‌کنی. اصلا برایت لایک یا کامنت دیگران مهم نیست.

وقتی واژه نباشد اصلا خواننده برایت مهم نیست. چون تنها وسیله‌ی ارتباطی تو با آنها قطع شده. شاید از آتش دل سوخته‌ات دودی بلند شود و  نظرهمه‌ی فالوور‌هایت را به سمت تو جلب کند.

وقتی واژه‌ای نباشد در حسرت نوشتن روز را به شب و شب را به صبح می‌رسانی .وقتی واژه‌ای نباشد می‌شوی مثل من. همه چیز برایت بی اهمیت می‌شود که به دور از شعار می‌گویی دنیا برای اهلش بماند ما که نه از اهل دنیاییم و نه از آخرت.

این را می‌گویی اما دلت یک دایرکت می‌خواهد که فقط برای تو باشد.تو بنویسی و او بخواند و برایت لایک بفرستد. اصلا توننوسی و او بگوید کجایی؟

توبنویسی در لاک خودم روزگار سپری می‌کنم. کار به احدوالناسی ندارم. فقط مانده‌ام چرا همیشه رد پای همه را در زندگیم می‌بینم. من خودم را چسبیده‌ام کار به کسی ندارم. نمی‌دانم چرا روزگار بامن سرِ ناسازگاری گذاشته.

او بنویسد: خب وقتی خِفت می‌کنی یک گوشه و اجازه می‌دهی همه‌ی بدی‌های عالم روی افکارت چنبره بزنند حق نداری الم شنگه بپا کنی که چرا این شد و آن نشد.

دوست داری ادامه بدهد. او بنویسد و تو سکوت کنی. دلت می‌خواهد سکوتت را دوست داشته باشد.بنویسد وقتی باشی حرف هم که برای زدن نداشته باشی من دوستت دارم. سکوتت را هم دوست دارم. فقط باش. فقط برای من باش. در همین فکر‌ها هستی که همه‌ی این هارا می‌‌نویسد.

از خوشحالی در پوست خود جا نمی‌شوی . خودت را لوس می‌کنی برایش می‌نویسی: فکر کردم دوست نداشتي صدایم را بشنوي برای همین مرا از خودت دورم كرده‌ای. می نویسد: دوباره سر خود در مورد من قضاوت کردی. عزیزم کی شد بیایی و من برای تو وقت نداشته باشم. خودت می‌دانی برای من مخاطب خاص هستی.

این را که می نویسد دلت غنج می رود.دوباره می‌نویسی: مهر و رأفت تو  را می دانم.من از تو صبر و گشايشی نزديك، گفتاري راست ، پاداشي بزرگ می‌خواهم.

حس میکنی دارد به تو لبخند می زند. لبخندی که تمام وجودت را می‌گیرد.بعد می نویسد: همیشه همین بوده. تو فقط برای من باش.

به خودت که می آیی پُر از واژه شده ای. دوست داری بنویسی فقط از او بنویسی.

 

پ.ن:اَللّـهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً وَفَرَجاً قَريباً وَقَولاً صادِقاً وَاَجْراً عَظيماً

نعمتی ویژه ی خانومای طلبه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/18  •  10 نظر »

هی بگین چرا اینقد از کوثرنت وکوثربلاگ تعریف می کنی. چرا می گی این دوتا حکم خونه ی دوم ما رو دارن 😊 . به خاطر اینکه مثل تلگرام نیستن که قصدشون جاسوسی و هزار برنامه ی دیگه باشه. تولید ملی هم هستن😉. تازه پشتیبان هم داری که به هر مشکلی برخوردی نمیزارن آب تو دلت تکون بخوره نه مثل اینستا که با یه گوشی عوض کردن دیگه شمارتو قبول نکنه😡. تازه اگر یه روزی به سرت بزنه که  کوثرنت یا کوثربلاگ نباشی اصلن نمیشه به زور نگهت میدارن. فقط خودمون طلبه های خانوم چه خوش سعادتیم در داشتن چنین نعمتایی…

پ.ن: بعد از کلی جا افتادن تو اینستا و حالا یه تعداد کم ولی ثابت فالورا، با یه گوشی جدید همش پرید 😣. غم از دست دادن اینستا خیلی سخته اونم شب بیست و یکم ماه مبارک، حالا توی حال و هوایی شب قدر دلت هوای فالوراتو میکنه می خوای حلالیت بطلبی ازشون ( از این بی مزه بازی های اینستا البته من زیاد اهلش نبودم و نیستم ولی خب باید یه بهانه ای برای اشک ریختن اونم تو شب قدر داشته باشی) ولی اینستا نداری(چه قرآن بسری اصلن تکرار نشدنی). منم وقتی پیج جدیدم رو زدم اولین پستم متن بالا شد.( آخه توی پیج قبلیم استوری زیاد میزاشتم در مورد کوثرنت و به خصوص کوثر بلاگ بعد هی میومدن دایرکت که اینا چین، چقدر هی میگی کوثر نت و کوثر بلاگ  مثلاهمین غرفه فناوری نمایشگاه قرآن اصفهان رو هم گذاشتم😄.)

دوباره پ.ن: اصلن حمایت از کالای ایرانی به من نیومده. نمی دونم شاید هم گوشی هواویم نفرینم کرد. همدیگرو دوست داشتیم.همیشه باهم بودیم. شاید اگر دوربینش خراب نشده بود همچنان عاشقانه زندگی رو ادامه می دادیم ولی خب نمیشه منم دل دارم دلم از این عکسای یهوی می خواست😂😂.

دوباره دوباره پ.ن: باور کنیدخانوم خانوما اگر کسی کوثرنت یا کوثر بلاگ فعالیت نداشته باشه سنگ میشه. همه چیز آمادست فقط باید بسم الله بگیم و شروع کنیم. 

سایه‌نوشت: من و خودم یه شب باهم تنها اینستا فالوور هم بودیم. خیلی خوب بود خوش گذشت.😄

 

عَصَیْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتُرَ عَلَیْنَا

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/17  •  4 نظر »

 دل هم نخ نما می شود.

پُرز می ریزد.

باید او را شست، اتو کرد و مرتب تحویل صاحبش داد.

عَصَیْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتُرَ عَلَیْنَا

…من بر پوشانندگیت یقین دارم…

1 ... 5 6 7 ...8 ... 10 ...12 ...13 14 15 ... 19

 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟