15
آبان

گیرم هوای پر زدنم هست! بال کو...

از دیشب یک ریز در گوشش می‌خوانم دختر همیشه که نباید همه چیز خوب باشد! گاهی دنیایی صورتی دخترانه و دست نخورده‌ات باید بهم بریزدتا تو خودت را دو دستی دست خدا بسپاری و بگویی از حالا به بعد با خودت… خودت می‌دانی و یک دنیا دلتنگی من!

اما سایه گوشش بدهکار حرفهای من نیست. دلش یک شیطنت ریز می‌خواهد. می‌گوید حالا که ریشه دوانده در لحظه لحظه‌ی زندگیم نمی‌شود. آنقدر عمیق شده که جز بودنش… سکوت می‌کند که شاید من شاعرانه‌هایش را کامل کنم. می‌گویم خودت را ولو کن در آغوش خدا، تا راحت شوی از این همه دلتنگی و وابستگی… مدام زمزمه می‌کند چه درد بی درمانی‌ست دلتنگی. عجب بازی‌ناجوانمردانه‌ای‌ست هرچه از جنس وابستگی‌ست….آرام در خودش می‌ریزد و مشق می‌کند، بر سر در دلتنگی‌هایش که من از تُ عبرت نمی‌گیرم دوست دارم تو را بارها و بارها تجربه ‌ات کنم…

باید برود، کوچ کند، هر کس دلش از اینجا می‌گیرد باید پرواز کند. لبخند می‌زند مژه‌هایش را حجاب چشمان نم زده‌اش می‌کند مثل همیشه می‌گوید …گیرم هوای پر زدنم هست! بال کو…

پُر از بغض‌ام …

سایه نوشت: شاید  دیگه اینجا نباشم…. لطفا فحش ندید. دلم براتون تنگ میشه… از همین‌جاهم دستای پشتیبان رو می‌بوسم و ازش می‌خوام نیاد دنبالم…. البته کلا محو نمی‌شما وبلاگ مرکز تخصصی معصومیه را به روز می‌کنم تولیدی نیست اما مطالب ناب و خوشگل میزارم… با نظراتتون اونجارو هم گرم کنید رنگی پنگی کنید…. سایه نوشت‌هام رو فعلا تویی دفتر خاطراتم یا یه وبلاگ گمنام دیگه ثبت می‌کنم… همه‌ی اینا بستگی داره بتونم دوریتون رو تحمل کنم یا نه… چون دلم خیلی کوچیکه تاب این یه دلتنگی رو دیگه نداره. یه چیز دیگه اینکه می‌دونم قدرت پشتیبان و دوستان خوبی چون شما  از ارداه‌ی من بیشتر…


free b2evolution skin
15
آبان

باور کن عشق زیباست....

جوانتر که بودم پُر از شور و نشاط بودم. حالا که به عقب برمی‌گردم خودم متوجه پژمرده‌شدنم می‌شوم. گاهی دلم برای آنروزها که غرق در رویاهای کوچک و بزرگ بودم تنگ می‌شود. برای تمام بچگی‌هایم و بلند پروازی‌هایم. برای تمام کله شقی‌هایم. دیروز دوستی به من گفت خوش بحالت که این همه سرزنده و سر حالی. می‌گفت با تو بودن آرامم می‌کند. می‌خواستم همانجا دودستی خودم را محکم بغل کنم برای خودم خوشحال شدم اما برای دوستم خیلی خیلی ناراحت. از چشماهایم نخوانده بود دلتنگی هایم را.. نمی‌دانست سایه همان سایه‌ی قبل نیست دلش کم آورده خیلی جاها شکسته… با خودم گفتم بعضی ها چقدر سخت زندگی می‌کنند که روزهای دلتنگی تو برای آنها نشاط آور است…

فکرم مشغول دوستم بودکه  بی اختیار سر از داستان نیمه نوشته‌ام در آوردم. داستانی که با انگیزه شروع شد اما نیمه‌های راه رهایش کردم. داستانی که شاید هیچ وقت تمام نشود. شما که غریبه نیستید این روزها حالم را بد می‌کند. داستانی که دوستش دارم اما این روزها  سادگی‌های فهیمه حالم را بد می‌کند… اما امشب یک قسمت از آن را با عشق تقدیم می‌کنم به دوست عزیزم!!!

… فهیمه…

-درونت جنجالی بپا می‌شود، راه فرار نداری .تپش قلبت به حدی تند می‌زند که سینه‌ات گنجایش قلبت را ندارد. گاهی قلبت ایست می‌کند.  زبانت بند می‌آید. لکنت زبان مانع می‌شودکه حرفت را بزنی. حرف‌هایت فراموشت می‌شود. چشمانت خیره می‌شوند. راه می‌گیرند، تعقیب می‌کنند معشوقه ای را که هیچ حس تو را نمی‌داند. هرچه خودت خودت را صدا کنی نمی‌شنوی . از خودت دورتر و هر لحظه به او نزدیک تر می‌شوی.

-چِرت می‌گی فهیمه.

-فقط منتظری تو را ببیند . نامت را بخواند … فهیمه… زیباست نه! تو هول می‌شوی. چه این لحظه آرامت می‌کند، با تمام اضطرابی که به جانت می‌اندازد. یخ می‌کنی، توان ایستادن نداری. مانده‌‌‌‌ای چگونه جوابش را بدهی . می‌گویی بله و جان به لبت می‌آید.

-بلند شو دیوانه..

-باور کن عشق زیباست….


free b2evolution skin
11
آبان

چشم‌های قاب گرفته :)

فکر کنم چشم‌هایم ضعیف شده باشند چون برای خواندن زیر نویس تلویزیون هزار جور عور و ادا در می آورم آخرش هم از بقیه کمک می‌گیرم. برای اطمینان، چون در ۹۰درصد از موارد درست خوانده‌ام البته از روی حدس. استیکرها در برابر قیافه‌ی من به هنگام خواندن زیر نویس تلویزیون و مطالب ریز تابلوها کم می‌آورند.

شاید هم ضعیف نشده‌باشند و مشکل از نوشته‌ها باشد که راه می‌گیرند جلو چشم‌های من. سر جایشان بند نمی‌شوند. رژه می‌روند. بالا و پایین می‌شوند. دوس دارند غلو کنند و بیشتر از آنچه هستند نشان داده شوند. هر چه هست زیر سر این ماس ماسَکه. گوشی‌ این همراه همیشگی را می‌گویم. 

سایه نوشت: یعنی برم دکتر برای من عینک می‌نویسه. با اینکه اصلا از عینک خوشم نمیاد و هنوز نرفتم دکتر اما چند مدل عینک را امتحان کردم ببینم کدوم بیشتر بهم میاد‌. یک دوستی می‌گفت عینک بد نیست یعنی چشم هات قاب گرفته می‌شوند…. گفتم بدونید شاید من هم چشمامو قاب گرفتم ;-)


free b2evolution skin
9
آبان

یادم تو را فراموش

گله داشت از این بازی پانتومیم
از سکوت….
از حرفهای که در میانه راه بین گفتن و نگفتن مانده‌اند، لانه کرده‌اند….
می‌ترسید که یک روز حرفهای نگفته‌اش سرپیچی کنند دورش بزنند…
با چشم‌هایش دست به یکی کنند…
زودتر دست بکار شد
یواشکی در گوشش خواند
می‌خواهم سمتت بیاییم …
اما می‌دانم
دلتنگی تکراری ترین بهانه‌ست…
خوب است بگویم دم دستی ترین بهانه…
چه بیزارم از این بهانه…
از گفته‌اش پشیمان شد
بغض کرد
آرام آرام زمزمه کرد
یادم تورا فراموش….
و رفت…


free b2evolution skin
6
آبان

کوتاه با داستان

من از قدیم الایام  منظورم زمانی است که هنوز سایه‌ای در کار نبود « خودم بودم و خودم. آزاد و رها» با کتاب‌های رضا امیرخانی و قبلتر از آن با کتاب‌های سید مهدی شجاعی عزیز حال می‌کردم. سال اول حوزه بودیم دقیقا ۸یا ۹سال پیش بن کتاب هدیه دادند. من تماما با آن بن کتابهای سید مهدی شجاعی را خریدم و با چه اشتیاقی خواندمشان.

هنوز رضا امیر خوانی را نمی‌شناختم. اصلا نمی‌دانستم که چنین کسی هم هست ، وجود خارجی دارد. اردوی راهیان نور به مناطق جنگی کتاب نازنین ارمیا را به من هدیه دادند. همان کتاب باعث شد که من علاقمند به نوشته‌های رضا امیر خانی شدم.

همیشه دوست داشتم و دارم بتوانم مثل آقای شجاعی ادبی بنویسم. ماه جبین یکی از داستان های زیبایی سید مهدی شجاعی است. داستانی که باعث شد من جزء طرفداران سرسخت ایشان باشم.

همچنین دوست دارم مثل رضا امیر خوانی داستان بنویسم. فعلا در حال خواندن رهش هستم. روزهای سختی با رهش دارم. وقتی که تمام شد برایتان از حال و هوای زیبایی آن می‌نویسم.

و اما….امروز در پیج رضا امیرخانی این عکس را دیدم. خوش‌به‌حال کسانی که می‌توانند در این جلسه شرکت کنند.

 

سایه نوشت:یک جور می‌گوید زمانی که سایه‌ای در کار نبود که انگار من دست‌و پایش را بسته‌ام. من او را با دنیایی خیلی از نویسنده‌های دیگر آشنا کردم. خودش هم می‌داند که اگر سایه‌ای در کار نبود محدود شده بود در همان چهار دیواری کوچکی که به خیال خودش دنیایی بزرگی بود. من او را با دنیای بزرگی آشنا کردم.

 


free b2evolution skin