18
مرداد

لطفا گوسفند نباشید!

خاطرتان باشد گفتم در بین دوستانم هستند کسانی که احساس می‌کنند باید دلشان برای من بسوزد. طوری به من ترحم می‌کنند که انگار نه می‌شنوم و نه می‌بینم و نه می‌توانم سخن بگویم. تصورشان از من این است که قدم در بیراهه‌ی گذاشته‌ام که آخرش سقوط از لذت زندگی‌است. یکی از آنها می‌گفت: آدم باش کمی هم بین ما باش. حداقل خانواده‌ی سبز بخوان من امتداد در دستم لبخند می‌زدم. اما با تمام تفاوت‌های که با این دست از دوستانم دارم همیشه دوستشان دارم و دلتنگشان هستم. 
کتابی را به عنوان هدیه به من داد بیا حالا که مثل این دیوانه‌ها خوره‌ی کتاب داری حداقل از این دست کتاب‌ها بخوان! حداقل چیزی بخوان که رشد کنی!
نمی‌دانم دقیقا منظورش چه بود؟قد کشیدنم؟وزن اضافه کردنم؟ یانه! درکم بالا برود؟ به قولی با خواندن کتاب حرفی برای گفتن داشته باشم!
هدیه را که باز کردم خنده‌ام گرفت. کتاب را از دستم کشید گفت: جدی باش. عصبانی بود از نیش شل و بی مزه‌ی من. خودش می‌دانست وقتی شروع کنم به خندیدن ترک دیوار هم می‌شود نمایش مستربین و من نمی‌توانم خودم را جمع‌ و جور کنم و تا یک دل سیر نخندم بس نمی‌کنم. با همان عصبانیت ساختگیش گفت: بخوان و لطفا گوسفند نباش!
چشم‌های گرد و از حدقه بیرون زده‌ام که از خنده اشک می‌ریختند را سمت جلد کتاب چرخاندنم و گفتم: دستت درد نکنه یعنی من گوسفندم!حالا چرا گوسفند!همچنان می‌خندیدم.
از خنده‌ی من او هم خندید و گفت: حالا که مثل این جزامی‌ها، درد کتاب خوانی‌ات به ماهم سرایت کرده. حداقل از این کتاب‌ها بخوان! خدا خفه‌ات کند دختر… 
کتاب برایم جالب و جذاب نبود اما به خاطر دوست تازه بیمار شده‌ام خواندم. همه‌ی کتاب را نه جملات ناب، نظرات بزرگان و شعرهایش را خواندم. بولد مشخص بودند. موضوع کتاب روانشناسی بود. خود نویسنده پیشنهاد کرده بود که این کتاب و دست نوشته‌ها را به عنوان یک کتاب درسی بخوانید، نه برای سرگرمی.
حالا من باید بگویم خدا دوستم را خفه کند.کتاب برای من سرگرمی بود.شاید نویسنده‌ی کتاب من را حلال نکند. امروز اتفاقی کتاب را در قفسه‌ دیدم و به یاد دوست عزیزم افتادم.
جان کلام یکی از بخش‌های کتاب را برای شما می‌نویسم: برای رفع مشکلات؛ آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین‌ها را بالا بزن! آنگاه دستان خداوند را می‌بینی که زودتر از تو دست به کار شده‌.

سایه نوشت: قصد معرفی کتاب را ندارم چون خودم نظریات کتاب یا همه کلام بزرگانی که در کتاب آورده شده را قبول ندارم. نظریاتی مثل نظرات اشو، فروید، هلن کلر، دیل کارنگی، لوئیز هی نمیدونم همه اینها نظریه پرداز بودن یانه. در مقابل نظریات دکتر شریعتی وبرخی از دعاها و همچنین آیات قرآن و شعر های هم از حضرت مولانا و حافظ و جبران خلیل جبران عزیز هم دارد. در واقع آش شله قلمکار خوبی است. برای همه‌ی سلیقه‌ها.
فقط نمی‌توانم قبول کنم ما که‌ دینمان ریز ریز مسائلی را که در زندگی فردی و اجتماعی نیاز داریم را بیان کرده چرا باید منتظر نظریات دیگرانی مثل اوشو و فروید باشیم.


free b2evolution skin
14
تیر

من طلاق نمی خواهم...

هیچ کس نبود دستم را بگیرد بگوید دختر راه وِل افتاده‌ای. هرچیزی هم حد و اندازه  دارد. چرا تو حد و اندازه سرت نمی‌شود. حالا که من نمی‌توانم دل بکنم می‌گویند احسنت، ما به تو غبطه می‌خوریم. دوستان خوش فکری هم دارم که واقعا قصد کمک به من را دارند می‌گویند هنوز هم دیر نشده. از همین امروز شروع کن. می‌خواهند مرا از این منجلاب نجات دهند.

نمی‌دانم حرف کدام را گوش بدهم. دسته اول که فقط غبطه می‌خورند خب نخورند. این گوی و این میدان. عاشق شدن که کار ندارد. باید دلت آماده باشد. البته نه من همینطوری هم عاشق نشدم. نمی‌دانم از کجا شروع شد. چه سنی داشتم. می‌دانم فقط دلم لرزید. با او بودن شب و روزم شده بود. اولین حسی که من به او داشتم مطمئنم او هم به من داشت. می‌خواستم او را بخورم. اصلا او را ببلعم. یادش بخیر چقدر روزهای خوشی باهم داشتیم. اوایل دوران نامزدیمان من زیاد او را نمی‌فهمیدم. بیشتر او دست من را گرفت. او خودش را برایم شیرین می‌کرد. هرروز لباس جدید. فکر جدید.

بعضی وقتها برق نگاهش چنان با دلم بازی بازی می‌کرد که توجه همه را به من جلب می‌کرد. برای همین ترجیح می‌دادم خلوت دونفره‌ای داشته باشیم.او هم این را دوست داشت. چون اینطوری من همه‌ی حواسم به او بود و خودم را هم از نگاه منتقدانه‌ی اطرافیانم که می‌گفتند دیوانه‌ای نجات می‌دادم. کم کم هرجا می ‌رفتم خودش را  به من می‌رساند. انگار تعصب داشته باشد. می‌ترسیدم بد دل باشد. یک جورایی به من بد دلیش ثابت شده بود ولی باور نداشتم. همیشه بود. نه می‌گذاشت در جمع باشم نه مثل قبل می‌توانستم سینما بروم یا فیلم ببینم. داشتم از او می‌ترسیدم. اما بازهم داشتنش برایم افتخاری بود که با هیچ چیز حاضر نبودم عوضش کنم. خودم هم به بد دلیش که نه دلم نمی‌آید خداییش بگویم بد دل به تمام توجه‌اش به خودم دامن می‌زدم.

یادش بخیر‌های زیادی با او دارم. دور از چشم خانواده قرار‌های زیادی باهم می‌گذاشتیم. حتی مسافرت هم باهم رفته بودیم. همه برایم عزیزند. دلم می‌خواهد همه را نفرین کنم که دچار چنین عشق شیرینِ درد آوری بشوند. که هم دوستش داری و هم گاهی از دوست داشتنش خسته می‌شوی. باورکنید گاهی دلم می‌خواهد طلاق بگیرم. عشقی که بودنش هم خوب است هم بد خب به چه درد می‌خورد. اما نه خودم به این رسیده‌ام که در ترازوی بودن و نبودنش کفه‌ی بودنش را دلم بیشتر می‌خواهد.

بعضی وقت‌ها فکر می کنم که او من را گرفت یا من او را. او با شاخه گل سر راه من قرار گرفت یا من. هرچه هست ترکش برایم محال ممکن است. محال ممکنی شیرین. فقط نمی‌دانم چرا گاهی دوست دارم عشقم را بین همه تقسیم کنم. خنده ندارد. من مطمئن هستم شماهم با او بودن را دوست خواهید داشت. هرچند شاید از خوابتان، گاهی خوراکتان و خیلی تفریحات زود گذرتان وقتی عاشق شدید مجبور باشید بزنید. من از نگاه او هم فهمیده‌ام فقط با من بودن را نمی‌خواهد. من را دوست دارد ولی می‌خواهد تجربه‌ی شیرین زندگی کردن با خودش را به همه بچشاند.

اولین باری که دوستیمان جدی شد و به ماندن همیشگیمان باهم ختم شد. به خاطر دوست عزیزم بود که منِ او را به من داد. نمی‌دانم چگونه از او تشکر کنم. منِ اوی رضا امیر خوانی. دو روزه سر و ته‌ش را هم آوردم.  مثل سفره‌ای  بود پر از خوراکی‌های دوست داشتنی. هر چه می‌خوردم سیر نمی‌شدم. چپیده بودم در اتاق و انگار جز علی و مهتاب کسی دیگر را نمی‌دیدم. وای که چه لحظه‌های خوبی بود. از همین جا من عاشقش شدم. او هم فهمید برای همین با لباس داستان راستان خوشگل‌تر از قبل آمد. هی نگاهش را در نگاهم انداخت یعنی که دوستم دارد. خب من هم جوان بودم. لبخند زدم. سکوت کردم. سکوت هم که نشانه‌ی رضایت است. خلاصه حالا نمی‌دانم ترکش کنم یانه؟ آنها که هنوز عاشق نشده‌اند. فریب خورده‌اند. عمرشان به هدر رفته است. آنها هم که من را نمی‌فهمند و می‌گویند عشقت را ترک کن با تمام احترامی که به آنها دارم باید بگویم نمی‌توانم. با من از جدایی حرف نزنند.

ادامه دارد….


free b2evolution skin
7
تیر

کتاب افعی کُشی

 

کتاب افعی کُشی نوشته مهدی کُرد فیروز جایی.

خواندن کتاب خالی از لطف نیست.هرچند می شد بهتر از این نوشته شود و حتی جزءی تر و شیرین تر.

با این حال توصیه می کنم کتاب را بخوانید و به کسانی که به جادو شدن و دعانویسی اعتقاد دارند معرفی کنید.


free b2evolution skin
27
فروردین

از زندگی امام محبوبمان چه می دانیم؟

 

«قدیس» داستان دلدادگی یک کشیش مسیحی است که پس از دستیابی به یک نسخه‌ی خطی تاریخی، با مطالعه آثار فراوانی از نویسندگان مسیحی و اهل تسنن، امیر مؤمنان را به نیکی می‌شناسد. نویسنده در این اثر با زکاوت و زیبایی سیری از تاریخ مظلومیت و اقتدار امیرمؤمنان علی علیه السلام را روایت کرده است.رمان «قدیس» که توسط انتشارات نیستان درباره زندگی مولای متقیان حضرت (ع) منتشر شده، تبلیغ و توزیع می‌شود.:

سایه نوشت: امروز کتاب قدیس را خریداری کردم خیلی خوشحالم چون تعریف کتاب را زیاد شنیده بودم …


free b2evolution skin