موضوع: "مثبت جمهوری اسلامی"

مملکت شاه می خواهد

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/11  •  16 نظر »

کمی هم خودمان را به نشنیدن بزنیم.روزنامه نخوانیم. کتاب نخوانیم. این همه به دنبال تحقیق و پژوهش نباشیم. همین طور دسته بندی های مطالب سایتهای علمی، فرهنگی و اجتماعی را پشت سرهم چک نکنیم.

می دانم همه نویسنده ایم. همه شاعریم. همه منتقدان در جه یک هستیم. همه کارشناس همه ی مسائل از بین الملل گرفته تا پیش پا افتاده داخلی هستیم. در مسائل سیاسی حرف نداریم. همه دکترای علوم سیاسی داریم. الحمدلله چنان سیاستمداریم که هیچ احتیاجی به خواندن کتاب های دم دستی مثل نهج البلاغه نداریم. در سیاست خودکفاییم اصلا نیاز به خواندن تاریخ اسلام که هیچ تاریخ انقلاب هم نداریم.

در مورد انتخابات که هیچ کس به پای ما نمی رسد. چنان به انتخابمان احترام می گذاریم که تا پای جان، پای انتخابمان ایستاده ایم. اصلا شعارمان این است که کسی که خربزه می خرد پای لرزش هم می ایستد. عجیب مردمی هستیم. از عجایب خلقتیم. من می خواهم بگویم کمی هم این چنین نباشیم. گاهی خوب است دل به دریا بزنیم. قیدِ خودمان را بزنیم. کمی هم گوش به حرف رهبر نباشیم. شاید ضرر نکنیم. چطور بگویم شاید ضرر در گوش به فرمان بودنمان باشد. کمی هم ببینیم دنیا چه می گویید. اصلا حرف حسابش چیست؟

باور کنید من تجربه کردم. کار خدابود. دیروز در مسیر برگشت به خانه با کارمند محترمی همسفر بودم. خداخیرش بدهد نظرات کارشناسانه ی خودش که هیچ، نظرات کارشناسان شبکه های ماهواره ای را بی هیچ چشم داشتی در اختیار همه ی ما قرار داد. شسته و ترتمیز. خودش هم کار ما را راحت کرد ونتیجه گرفت که بابا مملکت شاه می خواهد. شاه باید باشد که جلو دزدی ها گرفته شود. شاه باید باشد که اگر کسی کارش را درست انجام نداد فوری برکنارش کند. فقط حیف که زود پیاده شد. من مثل همیشه سوالات بی خود و بی در و پیکر به ذهنم هجوم آوردند. اگر پیاده نشده بود حتما از او کمک می گرفتم. می پرسیدم کدام شاه؟ من که در بین شاه های ایران کسی با چنین ویژگی های سراغ ندارم. همه دست نشانده ی آمریکا بودند. آمریکا رویایی دست نیافتنی برای ما! امّا از آنجایی که مردمی هستیم که بدون علم سخن نمی گوییم حرفش به دلم نشست. حدیث داریم در مورد چیزی که به آن علم نداری حرف نزن. ما چنین مردمی هستیم. الله اکبر !!!

خدابه من لطف کرده بود. به جز او کارشناس عزیز دیگری هم همسفر مابود. او چه زیبا در مورد آشوب خرمشهر نطق داشت. لذت بردم. به حال آنها چنان غبطه می خوردم که نگو. می گفت: کار خود نیروی انتظامی بوده. دارند مردم را می کُشند. رحم ندارند. این را که گفت احساس خطر کردم. حس کردم امنیت کشور حبابی بیش نیست. امّا باورش کمی سخت بود.

از دروغ های که تلویزیون تحویل مردم می دهد از مریم رجوی از همه چیز گفت و من سراپا گوش جان به او سپرده بودم. 

می گفت: مریم رجوی برای اداره ی این مملکت کافی است. نیروهایش همه ی سپاه و ارتش و نیروی انتظامی و بسیج را حریفند. طوری از مریم رجوی می گفت که من شیفته اش شده بودم. فقط من مانده بودم سر یک دو راهی کوچک. اینکه برای مملکت داری شاه بهتر است یا مریم رجوی.

راننده هم که از این بحث های کارشناسانه خوشش آمده بود گفت: نه بابا آنها خیر و صلاح ما را نمی خواهند. فقط بلدند از آب گِل آلود ماهی بگیرند.

این را که گفت فهمیدم او هم مثل من بی سواد است. فقط  می خواست که حرفی زده باشد. این را بگوییم اصلا کسی که ماهواره ندارد بی سواد است.

کارشناس همچنان می گفت و ماهم می شنیدیم. اینکه آخوندها باید بروند. آخوند را چه به مملکت داری . اوهم دقیقا حرف کارشناس محترم قبلی را می گفت اینکه مملکت شاه می خواهد. حیف و صد حیف که من باید پیاده می شدم. اما سوالات دوباره آمدند. کدام شاه؟ اصلا آخوندها کجا باید بروند؟ خب  شاه را آورده بودن بعد هم او را بردند؟ آخوندها را که کسی نیاورد از خود مردم بودند؟ امان از دست من با این سوالاتم…

مانده بودم که من بیدارم یا آن دو. اصلا این چه دردیست که دارد ایمانمان را تضعیف می کند. شاید هم ویروسی است که سر کم کاری عده ای که با انتخاب خودمان سرکار آمده اند دارد شیوع پیدا می کند. ویروسی به نام نادانی. نه بگوییم بی بصیرتی. مگر می شود ندانسته ادعا کنم. چرا عادتمان شده هرچیزی را بدون تحقیق، نه بدون کمی فکر کردن بپذیریم. من قبول دارم مملکت شاه می خواهد. اصلا مملکت نه جهان یک شاه می خواهد. پادشاهی که غم از دلهای همه مردم نه تنها ایران ببرد. اما این جهان درک فهم سخنان نائب اورا هنوز ندارد چه برسد به خود شاه را. من هم می دانم با آنها موافقم مملکت شاه می خواهد…

من و عشقم به تئاتر

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/07  •  17 نظر »

علاقه‌ی زیادی به تئاتر داشتم. با کلی منت کشی توانسته بودم دختر خاله ام که دوسال از من کوچکتر بود راضی کنم و متن نمایشنامه ای که داشت را بگیرم.  اما از قضای روزگار معلم پرورشی بی ذوقی داشتم. من بودم و معلم پرورشی که نگاهش را بین من و متن نمایشنامه تقسیم کرده بود. نمی توانستم حدس بزنم از متن خوشش آمده یانه. تند تند نفس می زدم. همینطور که با دکمه ی مانتو ام بازی می کردم در ذهنم جواب سوالات احتمالی را مرور می کردم. اما معلم بی ذوقم سری تکان داد یعنی فعلا برو. دستم را به نشانه ی اجازه بالا گرفتم : گفت مگه باتو نیستم برو.

چند روز گذشت و من به هر بهانه ای می رفتم سراغش، می خواستم به یادش بیاورم اما فایده ای نداشت. یک روز که احساس کردم همه چیز گل و بلبل است گفتم خانم اجازه یک وقت دیر نشود برای تمرین نمایش چیزی به مسابقات نمانده. چشمانش را ریز کرد و زُل زد به من. همیشه از این نگاهش میترسیدم اما بروی خودم نمی آوردم. البته چشمانم همه چیز را همیشه لو می دهند. نمی توانم حس هایم را آنچنان که باید پنهان کنم. شاید برای همین می توانست بعضی وقتها  جلو من بایستد. آهی کشید رفت سمت میزش. نمایشنامه را به همان شکلی که از من گرفته بود از کشوی میز بیرون آورد. معلوم بود که اصلا آن را نخوانده. گفت بگیر ولی یادت باشد باید رتبه بیاورید. من هم مثل این گنگ های مادر زاد سرم را به نشانه ی تائید حرفهایش تکان دادم. نشست روی صندلی و ادامه داد:یادم باشد هر چیزی را در تابلوی اعلانات مدرسه نصب نکنم. به همه چیز کار داری. برو از بچه های کلاس خودتان برای نمایش چند نفر را صدا کن و شروع کنید به تمرین کردن. من هنوز نگاهش می کردم و برگه های لوله شده که دست راستم بود را کف دست چپم می زدم. با عصبانیت گفت چرا ایستادی برو دیگر.

 حرفش سنگین بود. اما من هدفم چیز دیگری بود.اولین باری نبود که من در در کارهایی فرهنگی چیزی را به زور تحمیل می کردم. مثل گروهی که چند وقت پیش با نام دختران زهرا راه انداختیم و برنامه ی صبح گاه مدرسه را دست گرفتیم. هرچند به خاطر بی ذوقی معلم پرورشی سرخورده شده بودیم امّا هنوز امید در دلهای ما بود.

شروع کردیم به تمرین. سال دوم راهنمایی بودیم. همه از کلاس خودمان بودند. کلاس جیم.  شلوغ ترین و دردسر سازترین و البته درس خوان ترین کلاس مدرسه. که هر سه سال راهنمایی را طبقه دوم مدرسه ته سالن قرار داشت. خلاصه خودمان هم کارگردان بودیم، هم بازیگر. همه چیز بودیم. نمایش نامه سه تا پروانه داشت، یک راوی، یک صیاد و یک عنکبوت. در خاطرم نیست اگر نقشهای دیگری هم بوده.

 برای تمرینها خوب وقت می گذاشتیم. من قبل ترها کانون پرورش کودک و نوجوان برای دیدن تئاتر رفته بودم. همه چیز برای فضا سازی داشتند. من که دلم همینطور بهانه می آورد. رفتم سراغ معلم پرورشی ازاو خواستم برای ما یونولیت بخرد. برای درست کردن درخت، بوته و… . اما انگار معلم ریاضی بود یا هندسه خشک و سرد گفت نمی خواهد. رو کرد با عصبانیت به من و گفت اینقدر پیله نباش دختر.

یکی دو روز فکرم مشغول بود. دقیق روزش را نمی دانم. هرچه بود نه هوا خوب بود و نه روز کاری معلم پرورشی. من هم تصمیم کبری گرفتم. او که نبود مدیر هم راحتتر با ما و خواسته های ما کنار می آمد. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم. حالا که فکر می کنم علتش را تنها بی توجهی معلمم می دانم. از مدیر اجازه گرفتم که با بچه های گروه تئاتربه کانون پرورش فکری کودک و نوجوان برویم. توضیح خاصی از من نخواست فقط گفت خانم فلانی  در جریانند. آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم: بله در جریانند. نمی دانم چرا این دروغ را گفتم.با بچه ها که فکر می کردم من بزرگتر آنها هستم و الحق و الانصاف بچه های درسخوان و حرف گوش کن کلاس بودند راهی شدیم. به کانون که رسیدیم مسئولش که یک خانم تقریبا مسن بود اجازه ورود به ما ندادند حتی به سالن کانون. می گفت: از کجا معلوم که با اجازه ی مسئول های مدرسه آمده اید. یک وقت می بینی بمب تویی کیف هایتان باشد. گفت باید زنگ بزنم مدرسه. اینجایش را نخوانده بودم. من هرچه التماس کردم فایده نداشت. کم کم باران گرفت. همه قبول کردند که با مدیر تماس بگیرد جز من.. من دردم را به یکی از بچه ها گفتم. بچه ها که اصرار من را بی دلیل می دانستند معترض شدند که برگردیم. قرار شد برگردیم مدرسه بدون آنکه مسئول کانون با مدیر تماس بگیرد.

حالا من بودم و بچه های معترض و استرس روبرو شدن با مدیر و به خصوص معلم بی ذوقم. دوستم دلداریم می داد که خیالت راحت زنگ نمی زند مدرسه. این ها که بیکار نیستند. همین که رسیدیم مدرسه چشمتان روز بد نبیند. مدیر بچه ها را فرستاد کلاس و رو به من گفت : بیا دفتر.

دوستم همینطور که از پله ها بالا می رفت از چشم هایش باران فاتحه بر سرم می بارید.

چنین صحنه ای را در راه هزار بار برای خودم تصور کرده بودم. جرأت نداشتم سرم را بالا بگیرم.  بلند سرم دادکشید که چرا دروغ گفتی. خواستم توضیح بدهم که معلم پرورشی هم سر رسید. وای حالا چه خاکی برسرم بریزم. تنبل خانم پرورشی که از دست من آسایش نداشت و بد تر از همه  اینها همسایه بودن آنها با دایی ام را چکار کنم. همیشه شیطنت های من را برای زندای ام تعریف می کرد اما این بار خیلی برای من سنگین است . دروغ گفته ام. مدیر به قدری عصبانی بودکه جواب سلام معلم پرورشی را هم نداد. دوباره از من پرسید : چرا دروغ گفتی.

با تمام ترس و استرسی که داشتم دلم را به دریا زدم و گفتم: چون خانم برای ما یونولیت نمی خرد. برای فضا سازی درخت، گل.

 حرفم را قطع کرد و گفت: تو به خاطر این ها آبروی من  و مدرسه را بردی. با همان عصبانیت رو کرد به معلم  پرورشی و گفت: چرا نگفتی تا تهیه کنیم.

او هم مِن مِن کرد و گفت: خوب مقوا داریم بال درست کنند.

من یک شادی نیمه جانی درونم زنده شد و گفتم:با مقوا…آخه بال با مقوا که جالب در نمی آد مگه ابتدایی هستیم.

مدیر همانطور که دست به پهلو ایستاده بود و خیره به من نگاه می کرد گفت: فقط حرف نزن. فوری خودم را جمع و جور کردم و گفتم: چشم. ادامه داد خودت هم دیگه تو نمایش بازی نمی کنی.

 این را که گفت تمام دنیا رو سرم خراب شد. از همه شان بدم می آمد. سرم را زیر انداختم و یک راست رفتم آزمایشگاه مدرسه. مسئولش مهربان و صبور بود. گریه می کردم. آرامم کرد و گفت دوباره دست گل به آب دادی . همه چیز را برایش شرح دادم. گفت کارت اشتباه بوده ولی صبور باش همه چیز درست می شود.

من برعکس این روزهایم دختری قُد و شر بودم. همیشه متن ها را بعد از نمایش جمع می کردم. حالا برای تمرین کسی متن نداشت. معلم پرورشی وقتی دید بدون متن ها نمی توانند کاری از پیش ببرند. آمد سراغم و با تعهد بنا شد دوباره من هم باشم. خوشحال بودم و خوشحال ترشدم وقتی به قول مدیر نتیجه ی همین خود سری هایم را دیدم. یک دانشجوی تئاترکارگردان ما شد. برای فضا سازی همه چیز داشتیم. حتی هزینه ی لباس را خود مدیر از خودش پرداخت کرد. تئاتر ما دراستان سوم شد. اما مطمئن هستم اگر زودتر معلم بی ذوق من دغدغه داشت اول می شدیم.  

شباهت زیادی بین آن روزهایم و روزهای زیاد این چنینی در زندگیم با وضع الان کشور می بینم. شاید خیلی قابل هضم نباشد اما شرایط فعلی بیداری مسئولان را می‌طلبد و در کنارش صبوری و مطالبه گری ما را. باید به این دولت که کشتی‌اش به گِل نشسته کمک کنیم.

نعمتی ویژه ی خانومای طلبه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/18  •  8 نظر »

هی بگین چرا اینقد از کوثرنت وکوثربلاگ تعریف می کنی. چرا می گی این دوتا حکم خونه ی دوم ما رو دارن 😊 . به خاطر اینکه مثل تلگرام نیستن که قصدشون جاسوسی و هزار برنامه ی دیگه باشه. تولید ملی هم هستن😉. تازه پشتیبان هم داری که به هر مشکلی برخوردی نمیزارن آب تو دلت تکون بخوره نه مثل اینستا که با یه گوشی عوض کردن دیگه شمارتو قبول نکنه😡. تازه اگر یه روزی به سرت بزنه که  کوثرنت یا کوثربلاگ نباشی اصلن نمیشه به زور نگهت میدارن. فقط خودمون طلبه های خانوم چه خوش سعادتیم در داشتن چنین نعمتایی…

پ.ن: بعد از کلی جا افتادن تو اینستا و حالا یه تعداد کم ولی ثابت فالورا، با یه گوشی جدید همش پرید 😣. غم از دست دادن اینستا خیلی سخته اونم شب بیست و یکم ماه مبارک، حالا توی حال و هوایی شب قدر دلت هوای فالوراتو میکنه می خوای حلالیت بطلبی ازشون ( از این بی مزه بازی های اینستا البته من زیاد اهلش نبودم و نیستم ولی خب باید یه بهانه ای برای اشک ریختن اونم تو شب قدر داشته باشی) ولی اینستا نداری(چه قرآن بسری اصلن تکرار نشدنی). منم وقتی پیج جدیدم رو زدم اولین پستم متن بالا شد.( آخه توی پیج قبلیم استوری زیاد میزاشتم در مورد کوثرنت و به خصوص کوثر بلاگ بعد هی میومدن دایرکت که اینا چین، چقدر هی میگی کوثر نت و کوثر بلاگ  مثلاهمین غرفه فناوری نمایشگاه قرآن اصفهان رو هم گذاشتم😄.)

دوباره پ.ن: اصلن حمایت از کالای ایرانی به من نیومده. نمی دونم شاید هم گوشی هواویم نفرینم کرد. همدیگرو دوست داشتیم.همیشه باهم بودیم. شاید اگر دوربینش خراب نشده بود همچنان عاشقانه زندگی رو ادامه می دادیم ولی خب نمیشه منم دل دارم دلم از این عکسای یهوی می خواست😂😂.

دوباره دوباره پ.ن: باور کنیدخانوم خانوما اگر کسی کوثرنت یا کوثر بلاگ فعالیت نداشته باشه سنگ میشه. همه چیز آمادست فقط باید بسم الله بگیم و شروع کنیم. 

یه دوباره پ.ن دیگه: من و خودم یه شب باهم تنها اینستا فالوور هم بودیم. خیلی خوب بود خوش گذشت.😄

 

تقدیم به استاد رائفی پور

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/10  •  ارسال نظر »

یک روز امام حسن علیه السلام از راهی عبور می کردند.مردی از اهالی شام با حضرت روبرو شد. بدون مقدمه شروع به ناسزا گفتن نسبت به امام علیه السلام کرد. وقتی ناسزا گفتن مرد شامی تمام شد. امام به او نزدیک شد و با تبسم به او سلام کردند.با مهربانی به آن مرد فرمودند: اگر اجازه می دهید به شما کمک کنم. اگر چیزی لازم دارید برایتان فراهم کنم. اگر راه را گم کرده ای آن را به تو نشان دهم. اگر گرسنه ای تو را سیر کنم. اگر فقیر هستی، بی نیازت کنم. به هر حال اگر حاجتمندی حاضرم در برآورده شدن حاجت تو بکوشم. مرد شامی که رفتار کریمانه امام حسن علیه السلام را دید، شروع کرد به گریه  کردن و از رفتاری که نسبت به حضرت داشت شرمنده شد و گفت:گواهی می دهم که تو خلیفه خدا روی زمین هستی.

  • پ.ن:تشکر از استاد رائفی پور عزیز که نشون داد نیروی ارزشی انقلابی و اخلاقیست و برای ناموس دشمن هم حرمت نگه میداره.

ازخودمان شروع کنیم

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/02/28  •  2 نظر »

ازخودمان شروع کنیم

بحث حمایت از تولید ملی داغ بود. هر کس نظر و ایده ی خودش را مطرح می کرد .

-عجب شعاری من کیف کردم .

-خوشم آمد تواین وضعیت بیکاری بهترین اسم را آقا برای سال انتخاب کردند.

-به در میگن که دیوار بشنوه …اما دولت سرش بکار خودشه…

-…..

من هاج و واج نگاه می کردم. از همه کوچک تر و کم سن و سال تر بودم. به محض اینکه می خواستم لب به سخن باز کنم نگاه های مهربان تر از مهربان بزرگترهای جمع من رو متوجه اشتباهم می کرد.

 خلاصه بحث رسید سر سلفی گرفتن. هرکسی می خواست با گوشی همراه خودش سلفی بگیرد . خلاصه با کلی بالاپایین کردن گوشیا و تو سر و مغز زدن سلفی بگیران جمع، خان دایی با ابهتی که داشت گوشی سام سونگشو درآورد و گفت همه آماده…

پسر خاله ی ناخوش احوالمان که تازه قصد کرده بود برای کلاس کارش گوشی جدید تهیه کند گفت: من به نیت شعار امسال می خوام گوشی جی ال ایکس بخرم. همه نظراتشون رو اعلام کردن احسنت ها و تمجیدهای همراه با خنده جو مهمانی رو تغییر داد. همه اندر احوالات حمایت از تولید ملی پسر خاله محو بودیم که ناگهان گوشی یکی از حضار با صدایی رسا اسباب سقوط پسر خاله ی نازنین ما را از برج تمجید ها و تحسین ها فراهم کرد. مانده بود مات و مبهوت این گوشی …. هنوزخداحافظی او تمام نشده اسم و قیمت گوشی را جویا شد و گفت خدایا ازت ممنونم…من این گوشیو می خرم قیمتش برام اصلا مهم نیست .جی ال ایکس هم من نخرم بقیه ی میخرند خداییش این بکار من میاد … حضار هم در تائید پسر خاله ی نازنین ما گفتند : انتخابت حرف نداره پسر، دوربین فلان، حافظه فلان و…

نمی دانستم چه کنم فقط سکوت را جایز ندانستم و گفتم: در شگفتم از شما جماعت. همه همین را خواهند گفت من نه دیگری!!! غافل از آنکه باید از خودمان شروع کنیم .

1 2

 
 
دانلود نرم افزارهای قبله نما