10
دی

علم بهتر است یا ثروت

همیشه از ما سوال پرسیدند که علم بهتر است یا ثروت؟ اولین سوالی که در ذهنمان ثبت شد و هیچ وقت برایش به جواب نرسیدیم.  تنها هنر معلم ادبیاتمان همین بودکه در ذهن ما این سوال را اساسی‌ترین سوال و جواب آن را حیاتی‌ترین جواب ثبت کند. همه هم یک رنگ و بدون هیچ تفاوتی یک صدا می‌گفتیم علم بهتر است. خودمان هم می‌دانستیم که حرف دلمان چیز دیگریست و تنها برای اینکه برچسب نخوریم، نقاب علم دوستی را بر چهره‌ی واقعیمان می‌پوشاندیم. سال اول حوزه در کلاس اخلاق در جواب همین سوال بر خلاف بقیه‌ی دوستان گفتم ثروت!!! هنوز حرفم تمام نشده زیر نگاه‌های پر از مهر هم کلاسی‌هایم داشتم له می‌شدم. بی‌تفاوت نسبت به واکنش دوستان دلایلم را برای بهتر بودن ثروت گفتم. از بین همه‌ فقط یک نفر از بچه‌ها حرفهای من را تائید کرد. بقیه هم لطف داشتند و حکمی صادر شد که طلبه نباید دنیا طلب باشد. اما مطمئن هستم در همان کلاس بودند کسانی که ثروت را بهتر از علم می‌دانستند اما چیزی نگفتند. شاید بعضی وقتها در جوابی که داده بودم شکی برایم پیش می‌آمد اما دوباره استصحاب می‌کردم و بر همان برتری ثروت خود می‌ماندم. شاید آن روزها بعضی جوابهایی که می‌دادم از سر لجاجت بود و تنها برای متفاوت بودن با بعضی‌ها که شدیدا روی اعصاب من رژه می‌رفتند. اما حالا ایمان دارم که در همان روزها هم کمی تا حدودی بزرگتر از زمان خودم فکر می‌کردم. اینکه می‌گفتم بستگی دارد ثروت را چگونه معنا کنیم. ثروت یک زن می‌تواند همسرش باشد. می‌تواند مادر بودنش باشد و خیلی حرفهایی که با تمام بچگی‌ها و شیطنت‌هایم به خودم نمی‌دیدم که من باشم که این حرفها را بزنم. اما دوباره این سوال چند وقتی است که ذهنم را مشغول خود کرده است. نمیدانم علم بهتر است یا ثروت؟ منظور همان ثروتی که خودم برای جنس مونث ذکر کردم. گاهی با خودم می‌گویم خب درست ثروت بهتر از علم است. اما اگر همین ثروت با علم همرا باشد کم از معجزه ندارد. خودم را توجیه می‌کنم پس مادری که همه‌ی ثروت فرزند خودش بحساب می‌آید بهتر است عالم هم باشد. یک مادری که تحصیلات عالیه دارد بهترین ثروت است و قطعا در تربیت فرزندانش موفق‌تر است. اما هیچ کدام از اینها حرف دلم نیست. همه توجیه‌اند. وقتی خودم را با مادرانی که به دنبال علم دانشگاهی نیستند و همه‌ی هستی خودشان را وقف بچه‌هایشان می‌کنند مقایسه می‌کنم می‌بینم این وسط من ضرر می‌کنم. آنها بهترین ثروت‌اند برای کوکانشان، اما من!!!


free b2evolution skin
8
دی

تمرین دوست داشتن

 

هیچ آدمی یک شبه عوض نمی شود. نه خوب‌ها به یکباره از چشم خدا می‌افتند و بدترین می‌شوند. نه معجزه می‌شود و یکی، یک شبه برای ما همان کسی می‌شود که در آرزویش بودیم.
لباس آدم‌ها همیشه ثابت است. نمی‌خواهم بگویم احتمال تغییر نیست. نه! اما هیچ کس نمی‌تواند با اَجی مجی ذهن ما متحول بشود. این نگاه ماست که کاملتر می‌شود. این دیدِ ماست که هر روز لباسی نو به اندام روزگار و آدم‌هایش می‌پوشاند. این نگاه من و تو است که نسبت به آدم‌ها عوض می‌شود. این چشم‌های نیمه‌باز و نشسته در انتظار خواب است، که گاهی هوشیار می‌شوند و همه چیز را همانگونه که هست می‌بینند. خوب است بگویم زینت‌ها و مدل‌ها را کنار می‌گذارند و خودِ جنس واقعیت‌ها را نشان می‌دهند. نتیجه‌اش این می‌شود که همان آدمی که شاید تا دیروز بهترین آدم زندگی ما بود یک شبه شاید بدترین آدمی باشد که تا به حال دیده‌ایم یا برعکس.
 این منم که با ذهنم آدم‌های اطرافم را تصور می‌کنم. من در دفتر نقاشی ذهنم گاهی انسانها را رنگی و زیبا می‌کشم و گاهی سرد و سیاه. این منم که با خوب‌های ذهنم رویا می‌سازم و اگر خوب‌ها همانی نباشند که من خواسته‌ام تمام ساخته‌های ذهنی‌ام را خراب می‌کنم.
آدم‌ها هیچ کدامشان، چیزی که فکر می‌کنیم، نیستند! دیگران به وجود نیامده‌اند که تصورات ما را نسبت به خودشان بسازند. دیگران هم مثل ما! منتظر معجزه از سوی آنها نباشیم.
با خودمان تمرین کنیم که همه را قلباً دوست داشته باشیم اما برای ورودشان به شهر قلبمان آنها از دریچه‌ی عقل و نگاه واقعبینانه عبور دهیم.


free b2evolution skin
16
آذر

عشق‌بازی‌های کاغذی

ای کاش هنوز زمانه‌ی نامه نگاری بود. نامه نوشتن با تمام هیجان اینکه مبادا کلمه‌ای را جا بیندازی. تو باید آنقدر هنر نوشتن می‌دانستی که تمام حجم دلتنگی‌ات را می‌ریختی درون نامه.

کاش من جوان زمان نامه نگاری‌ها بودم. تمام شوق نامه نوشتن را داشتم و بالاتر از آن شوق رسیدنِ پستچیِ مهربانِ نامه رسان! کاش من هم جوان زمان نامه نوشتن‌ها بودم. هر نامه‌ای بویی از دوست داشتن داشت. هر نامه‌ای خود رمانی از خاطرات را برایم زنده می‌کرد. من هر روز به عشق نامه‌ای قدم می‌زدم. نگاه منتظرم را به دوطرف جاده تقسیم می‌کردم. سلام می‌کردم به همه‌ی درختان دوطرف جاده که نامرتب کنار هم ایستاده بودند و همه‌ سواد دلتنگی‌هایم را داشتند. همه‌ی آسمان و زمین ریتمی آرام و عاشقانه‌ای در گوشم می نواختند. قدم می‌زدم و با صدای دوچرخه‌ی تنها پستچی مهربانِ شهرمان خوشحال می‌دویدم. نامه را که آغشته به عطرش بود را می‌گرفتم و چنان می‌بوییدم که ریه‌هایم پر می شد از عطر بودنش. نامه را می‌خواندم نه یکبار که صد ها بار. بعد او را در صندوقچه‌ای که خاص نامه‌هایم بود می‌گذاشتم. لبخند می‌زدم و در صندوق چه را می‌بستم. از پنجره‌ی چوبی اتاقم چشمکی حواله‌ی آسمان می‌کردم. شیرینی طعم نامه تمام لحظاتم را شیرین و گرم می‌کرد…. ای کاش من هم جوان آن دوران خاطره ساز بودم و جوانی ما هم سهمی از این عشق بازی‌های کاغذی داشت.


free b2evolution skin
14
آذر

حالا انگار چی شده :)

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. دختری بود به نام سایه که دروبلاگستانی روزگار می‌گذراند. این وبلاگستان برایش سرزمین رویایی بود که با هیچ کجای مجاز آباد برابری نمی‌کرد. در آنجا دنیایی داشت پروانه‌ای و رویایی. روزها صبح خروس خوان کلیک می‌کرد و وارد سرزمین رویاییش می‌شد. یک روز از همین روزها که داشت با لباس گلدار همیشه‌گی‌اش قدم بر چشمان مجاز می‌گذاشت و از ذهن پریشانش واژه  می‌چید. که با واژه‌ها پذیرایی دوستان باشد.

 شد آنچه که نباید می‌شد. تصمیم گرفت که نباشد. چنین شد که او بقچه‌ی دلتنگی‌ها و خاطراتش را بست و رفت. اما از قضای روزگار دوستانی داشت در وبلاگستان که همه از محبت و مهربانی قابل قیاس با هیچ احدالناسی نبودند و نخواهند بود. همه‌ی این دوستان به یک طرف و رفیق شفیق سریشی هم یک طرف.

سایه مانده بود دلِ خودش را بدست آورد یا دلِ دوستان را. این شد که پا گذاشت روی دلِ خودش و به خانه‌اش برگشت.

 

سایه نوشت: من اومدم :)


free b2evolution skin
15
آبان

گیرم هوای پر زدنم هست! بال کو...

از دیشب یک ریز در گوشش می‌خوانم دختر همیشه که نباید همه چیز خوب باشد! گاهی دنیایی صورتی دخترانه و دست نخورده‌ات باید بهم بریزدتا تو خودت را دو دستی دست خدا بسپاری و بگویی از حالا به بعد با خودت… خودت می‌دانی و یک دنیا دلتنگی من!

اما سایه گوشش بدهکار حرفهای من نیست. دلش یک شیطنت ریز می‌خواهد. می‌گوید حالا که ریشه دوانده در لحظه لحظه‌ی زندگیم نمی‌شود. آنقدر عمیق شده که جز بودنش… سکوت می‌کند که شاید من شاعرانه‌هایش را کامل کنم. می‌گویم خودت را ولو کن در آغوش خدا، تا راحت شوی از این همه دلتنگی و وابستگی… مدام زمزمه می‌کند چه درد بی درمانی‌ست دلتنگی. عجب بازی‌ناجوانمردانه‌ای‌ست هرچه از جنس وابستگی‌ست….آرام در خودش می‌ریزد و مشق می‌کند، بر سر در دلتنگی‌هایش که من از تُ عبرت نمی‌گیرم دوست دارم تو را بارها و بارها تجربه ‌ات کنم…

باید برود، کوچ کند، هر کس دلش از اینجا می‌گیرد باید پرواز کند. لبخند می‌زند مژه‌هایش را حجاب چشمان نم زده‌اش می‌کند مثل همیشه می‌گوید …گیرم هوای پر زدنم هست! بال کو…

پُر از بغض‌ام …

سایه نوشت: شاید  دیگه اینجا نباشم…. لطفا فحش ندید. دلم براتون تنگ میشه… از همین‌جاهم دستای پشتیبان رو می‌بوسم و ازش می‌خوام نیاد دنبالم…. البته کلا محو نمی‌شما وبلاگ مرکز تخصصی معصومیه را به روز می‌کنم تولیدی نیست اما مطالب ناب و خوشگل میزارم… با نظراتتون اونجارو هم گرم کنید رنگی پنگی کنید…. سایه نوشت‌هام رو فعلا تویی دفتر خاطراتم یا یه وبلاگ گمنام دیگه ثبت می‌کنم… همه‌ی اینا بستگی داره بتونم دوریتون رو تحمل کنم یا نه… چون دلم خیلی کوچیکه تاب این یه دلتنگی رو دیگه نداره. یه چیز دیگه اینکه می‌دونم قدرت پشتیبان و دوستان خوبی چون شما  از ارداه‌ی من بیشتر…


free b2evolution skin