خودت هستی و خودت

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/31

دوست داری که باشد. اما نبودنش هم، آزارت نمی دهد. با این حال گاهی حیات خلوت دلت را آب و جارو می کنی. حصیری پهن می کنی. نان سنگک گرم با چای تازه دم قند پهلو در استکانهای کمر باریک می ریزی. منتظرش می مانی.

خودت را می آرایی. حرفهایت را سبک سنگین می کنی. لبخندت را که کنج لبانت نشسته پنهان می کنی. غافل از اینکه چشمانت تمام لبخندهایت را فریاد می زند.موهای خیالت را تا کمر می بافی. اما او که باید نمی آید. مثل همیشه خسته می شوی. می نویسی من مبتلا ترینم به خودم.

جناب چشم هایت رد خیال بافی هایت را می گیرد. دوباره به او می رسد. نم نم باران هم خلوت تو را با او عاشقانه تر می کند. می نویسی امروز خسته ام بیا. می دانی اعتنا نمی کند. از عشقت به او فریاد می زنی. از حسی که نسبت به او داری می نویسی. اما مثل همیشه بی اعتنا به تو ایستاده در گوشه ی خیالت. می نویسی بیا.

نرمی دستانش را دوست داری. حلاوت و تازگی نگاهش را. به تو که خیره می شود بند بند دلت آب می شود. قهرش را تاب نمی آوری. خسته می شوی. فکرت به سمت رمالها می رود. درست است فقط یک طلسم می تواند تو را از او و او را از تو بگیرد. یک جادو. باید یک کاسه آب برداری چهارقل بخوانی و چهار گوشه ی دلت بریزی. یا آیت الکرسی بخوانی و فوت کنی همه جای دلت را. اصلا بلندشو اسفندی دود کن. چشم حسود و ناپاک را از خودت دور کن. مگر می شود او با تو قهر باشد. خب خودت هستی و خودت. خسته می شوی.می نویسی این من، مثل همیشه نمی تواند خودش را بنویسد. با خودش غریبه تر از آن است که خودش را مشق کند.

برگه را مچاله می کنی. چشم هایت را می بندی. دراز می کشی. پاهایت را روی هم می اندازی. آه می کشی.

 
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی