موضوع: "خاطره"

مملکت شاه می خواهد

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/11  •  16 نظر »

کمی هم خودمان را به نشنیدن بزنیم.روزنامه نخوانیم. کتاب نخوانیم. این همه به دنبال تحقیق و پژوهش نباشیم. همین طور دسته بندی های مطالب سایتهای علمی، فرهنگی و اجتماعی را پشت سرهم چک نکنیم.

می دانم همه نویسنده ایم. همه شاعریم. همه منتقدان در جه یک هستیم. همه کارشناس همه ی مسائل از بین الملل گرفته تا پیش پا افتاده داخلی هستیم. در مسائل سیاسی حرف نداریم. همه دکترای علوم سیاسی داریم. الحمدلله چنان سیاستمداریم که هیچ احتیاجی به خواندن کتاب های دم دستی مثل نهج البلاغه نداریم. در سیاست خودکفاییم اصلا نیاز به خواندن تاریخ اسلام که هیچ تاریخ انقلاب هم نداریم.

در مورد انتخابات که هیچ کس به پای ما نمی رسد. چنان به انتخابمان احترام می گذاریم که تا پای جان، پای انتخابمان ایستاده ایم. اصلا شعارمان این است که کسی که خربزه می خرد پای لرزش هم می ایستد. عجیب مردمی هستیم. از عجایب خلقتیم. من می خواهم بگویم کمی هم این چنین نباشیم. گاهی خوب است دل به دریا بزنیم. قیدِ خودمان را بزنیم. کمی هم گوش به حرف رهبر نباشیم. شاید ضرر نکنیم. چطور بگویم شاید ضرر در گوش به فرمان بودنمان باشد. کمی هم ببینیم دنیا چه می گویید. اصلا حرف حسابش چیست؟

باور کنید من تجربه کردم. کار خدابود. دیروز در مسیر برگشت به خانه با کارمند محترمی همسفر بودم. خداخیرش بدهد نظرات کارشناسانه ی خودش که هیچ، نظرات کارشناسان شبکه های ماهواره ای را بی هیچ چشم داشتی در اختیار همه ی ما قرار داد. شسته و ترتمیز. خودش هم کار ما را راحت کرد ونتیجه گرفت که بابا مملکت شاه می خواهد. شاه باید باشد که جلو دزدی ها گرفته شود. شاه باید باشد که اگر کسی کارش را درست انجام نداد فوری برکنارش کند. فقط حیف که زود پیاده شد. من مثل همیشه سوالات بی خود و بی در و پیکر به ذهنم هجوم آوردند. اگر پیاده نشده بود حتما از او کمک می گرفتم. می پرسیدم کدام شاه؟ من که در بین شاه های ایران کسی با چنین ویژگی های سراغ ندارم. همه دست نشانده ی آمریکا بودند. آمریکا رویایی دست نیافتنی برای ما! امّا از آنجایی که مردمی هستیم که بدون علم سخن نمی گوییم حرفش به دلم نشست. حدیث داریم در مورد چیزی که به آن علم نداری حرف نزن. ما چنین مردمی هستیم. الله اکبر !!!

خدابه من لطف کرده بود. به جز او کارشناس عزیز دیگری هم همسفر مابود. او چه زیبا در مورد آشوب خرمشهر نطق داشت. لذت بردم. به حال آنها چنان غبطه می خوردم که نگو. می گفت: کار خود نیروی انتظامی بوده. دارند مردم را می کُشند. رحم ندارند. این را که گفت احساس خطر کردم. حس کردم امنیت کشور حبابی بیش نیست. امّا باورش کمی سخت بود.

از دروغ های که تلویزیون تحویل مردم می دهد از مریم رجوی از همه چیز گفت و من سراپا گوش جان به او سپرده بودم. 

می گفت: مریم رجوی برای اداره ی این مملکت کافی است. نیروهایش همه ی سپاه و ارتش و نیروی انتظامی و بسیج را حریفند. طوری از مریم رجوی می گفت که من شیفته اش شده بودم. فقط من مانده بودم سر یک دو راهی کوچک. اینکه برای مملکت داری شاه بهتر است یا مریم رجوی.

راننده هم که از این بحث های کارشناسانه خوشش آمده بود گفت: نه بابا آنها خیر و صلاح ما را نمی خواهند. فقط بلدند از آب گِل آلود ماهی بگیرند.

این را که گفت فهمیدم او هم مثل من بی سواد است. فقط  می خواست که حرفی زده باشد. این را بگوییم اصلا کسی که ماهواره ندارد بی سواد است.

کارشناس همچنان می گفت و ماهم می شنیدیم. اینکه آخوندها باید بروند. آخوند را چه به مملکت داری . اوهم دقیقا حرف کارشناس محترم قبلی را می گفت اینکه مملکت شاه می خواهد. حیف و صد حیف که من باید پیاده می شدم. اما سوالات دوباره آمدند. کدام شاه؟ اصلا آخوندها کجا باید بروند؟ خب  شاه را آورده بودن بعد هم او را بردند؟ آخوندها را که کسی نیاورد از خود مردم بودند؟ امان از دست من با این سوالاتم…

مانده بودم که من بیدارم یا آن دو. اصلا این چه دردیست که دارد ایمانمان را تضعیف می کند. شاید هم ویروسی است که سر کم کاری عده ای که با انتخاب خودمان سرکار آمده اند دارد شیوع پیدا می کند. ویروسی به نام نادانی. نه بگوییم بی بصیرتی. مگر می شود ندانسته ادعا کنم. چرا عادتمان شده هرچیزی را بدون تحقیق، نه بدون کمی فکر کردن بپذیریم. من قبول دارم مملکت شاه می خواهد. اصلا مملکت نه جهان یک شاه می خواهد. پادشاهی که غم از دلهای همه مردم نه تنها ایران ببرد. اما این جهان درک فهم سخنان نائب اورا هنوز ندارد چه برسد به خود شاه را. من هم می دانم با آنها موافقم مملکت شاه می خواهد…

من و عشقم به تئاتر

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/07  •  17 نظر »

علاقه‌ی زیادی به تئاتر داشتم. با کلی منت کشی توانسته بودم دختر خاله ام که دوسال از من کوچکتر بود راضی کنم و متن نمایشنامه ای که داشت را بگیرم.  اما از قضای روزگار معلم پرورشی بی ذوقی داشتم. من بودم و معلم پرورشی که نگاهش را بین من و متن نمایشنامه تقسیم کرده بود. نمی توانستم حدس بزنم از متن خوشش آمده یانه. تند تند نفس می زدم. همینطور که با دکمه ی مانتو ام بازی می کردم در ذهنم جواب سوالات احتمالی را مرور می کردم. اما معلم بی ذوقم سری تکان داد یعنی فعلا برو. دستم را به نشانه ی اجازه بالا گرفتم : گفت مگه باتو نیستم برو.

چند روز گذشت و من به هر بهانه ای می رفتم سراغش، می خواستم به یادش بیاورم اما فایده ای نداشت. یک روز که احساس کردم همه چیز گل و بلبل است گفتم خانم اجازه یک وقت دیر نشود برای تمرین نمایش چیزی به مسابقات نمانده. چشمانش را ریز کرد و زُل زد به من. همیشه از این نگاهش میترسیدم اما بروی خودم نمی آوردم. البته چشمانم همه چیز را همیشه لو می دهند. نمی توانم حس هایم را آنچنان که باید پنهان کنم. شاید برای همین می توانست بعضی وقتها  جلو من بایستد. آهی کشید رفت سمت میزش. نمایشنامه را به همان شکلی که از من گرفته بود از کشوی میز بیرون آورد. معلوم بود که اصلا آن را نخوانده. گفت بگیر ولی یادت باشد باید رتبه بیاورید. من هم مثل این گنگ های مادر زاد سرم را به نشانه ی تائید حرفهایش تکان دادم. نشست روی صندلی و ادامه داد:یادم باشد هر چیزی را در تابلوی اعلانات مدرسه نصب نکنم. به همه چیز کار داری. برو از بچه های کلاس خودتان برای نمایش چند نفر را صدا کن و شروع کنید به تمرین کردن. من هنوز نگاهش می کردم و برگه های لوله شده که دست راستم بود را کف دست چپم می زدم. با عصبانیت گفت چرا ایستادی برو دیگر.

 حرفش سنگین بود. اما من هدفم چیز دیگری بود.اولین باری نبود که من در در کارهایی فرهنگی چیزی را به زور تحمیل می کردم. مثل گروهی که چند وقت پیش با نام دختران زهرا راه انداختیم و برنامه ی صبح گاه مدرسه را دست گرفتیم. هرچند به خاطر بی ذوقی معلم پرورشی سرخورده شده بودیم امّا هنوز امید در دلهای ما بود.

شروع کردیم به تمرین. سال دوم راهنمایی بودیم. همه از کلاس خودمان بودند. کلاس جیم.  شلوغ ترین و دردسر سازترین و البته درس خوان ترین کلاس مدرسه. که هر سه سال راهنمایی را طبقه دوم مدرسه ته سالن قرار داشت. خلاصه خودمان هم کارگردان بودیم، هم بازیگر. همه چیز بودیم. نمایش نامه سه تا پروانه داشت، یک راوی، یک صیاد و یک عنکبوت. در خاطرم نیست اگر نقشهای دیگری هم بوده.

 برای تمرینها خوب وقت می گذاشتیم. من قبل ترها کانون پرورش کودک و نوجوان برای دیدن تئاتر رفته بودم. همه چیز برای فضا سازی داشتند. من که دلم همینطور بهانه می آورد. رفتم سراغ معلم پرورشی ازاو خواستم برای ما یونولیت بخرد. برای درست کردن درخت، بوته و… . اما انگار معلم ریاضی بود یا هندسه خشک و سرد گفت نمی خواهد. رو کرد با عصبانیت به من و گفت اینقدر پیله نباش دختر.

یکی دو روز فکرم مشغول بود. دقیق روزش را نمی دانم. هرچه بود نه هوا خوب بود و نه روز کاری معلم پرورشی. من هم تصمیم کبری گرفتم. او که نبود مدیر هم راحتتر با ما و خواسته های ما کنار می آمد. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم. حالا که فکر می کنم علتش را تنها بی توجهی معلمم می دانم. از مدیر اجازه گرفتم که با بچه های گروه تئاتربه کانون پرورش فکری کودک و نوجوان برویم. توضیح خاصی از من نخواست فقط گفت خانم فلانی  در جریانند. آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم: بله در جریانند. نمی دانم چرا این دروغ را گفتم.با بچه ها که فکر می کردم من بزرگتر آنها هستم و الحق و الانصاف بچه های درسخوان و حرف گوش کن کلاس بودند راهی شدیم. به کانون که رسیدیم مسئولش که یک خانم تقریبا مسن بود اجازه ورود به ما ندادند حتی به سالن کانون. می گفت: از کجا معلوم که با اجازه ی مسئول های مدرسه آمده اید. یک وقت می بینی بمب تویی کیف هایتان باشد. گفت باید زنگ بزنم مدرسه. اینجایش را نخوانده بودم. من هرچه التماس کردم فایده نداشت. کم کم باران گرفت. همه قبول کردند که با مدیر تماس بگیرد جز من.. من دردم را به یکی از بچه ها گفتم. بچه ها که اصرار من را بی دلیل می دانستند معترض شدند که برگردیم. قرار شد برگردیم مدرسه بدون آنکه مسئول کانون با مدیر تماس بگیرد.

حالا من بودم و بچه های معترض و استرس روبرو شدن با مدیر و به خصوص معلم بی ذوقم. دوستم دلداریم می داد که خیالت راحت زنگ نمی زند مدرسه. این ها که بیکار نیستند. همین که رسیدیم مدرسه چشمتان روز بد نبیند. مدیر بچه ها را فرستاد کلاس و رو به من گفت : بیا دفتر.

دوستم همینطور که از پله ها بالا می رفت از چشم هایش باران فاتحه بر سرم می بارید.

چنین صحنه ای را در راه هزار بار برای خودم تصور کرده بودم. جرأت نداشتم سرم را بالا بگیرم.  بلند سرم دادکشید که چرا دروغ گفتی. خواستم توضیح بدهم که معلم پرورشی هم سر رسید. وای حالا چه خاکی برسرم بریزم. تنبل خانم پرورشی که از دست من آسایش نداشت و بد تر از همه  اینها همسایه بودن آنها با دایی ام را چکار کنم. همیشه شیطنت های من را برای زندای ام تعریف می کرد اما این بار خیلی برای من سنگین است . دروغ گفته ام. مدیر به قدری عصبانی بودکه جواب سلام معلم پرورشی را هم نداد. دوباره از من پرسید : چرا دروغ گفتی.

با تمام ترس و استرسی که داشتم دلم را به دریا زدم و گفتم: چون خانم برای ما یونولیت نمی خرد. برای فضا سازی درخت، گل.

 حرفم را قطع کرد و گفت: تو به خاطر این ها آبروی من  و مدرسه را بردی. با همان عصبانیت رو کرد به معلم  پرورشی و گفت: چرا نگفتی تا تهیه کنیم.

او هم مِن مِن کرد و گفت: خوب مقوا داریم بال درست کنند.

من یک شادی نیمه جانی درونم زنده شد و گفتم:با مقوا…آخه بال با مقوا که جالب در نمی آد مگه ابتدایی هستیم.

مدیر همانطور که دست به پهلو ایستاده بود و خیره به من نگاه می کرد گفت: فقط حرف نزن. فوری خودم را جمع و جور کردم و گفتم: چشم. ادامه داد خودت هم دیگه تو نمایش بازی نمی کنی.

 این را که گفت تمام دنیا رو سرم خراب شد. از همه شان بدم می آمد. سرم را زیر انداختم و یک راست رفتم آزمایشگاه مدرسه. مسئولش مهربان و صبور بود. گریه می کردم. آرامم کرد و گفت دوباره دست گل به آب دادی . همه چیز را برایش شرح دادم. گفت کارت اشتباه بوده ولی صبور باش همه چیز درست می شود.

من برعکس این روزهایم دختری قُد و شر بودم. همیشه متن ها را بعد از نمایش جمع می کردم. حالا برای تمرین کسی متن نداشت. معلم پرورشی وقتی دید بدون متن ها نمی توانند کاری از پیش ببرند. آمد سراغم و با تعهد بنا شد دوباره من هم باشم. خوشحال بودم و خوشحال ترشدم وقتی به قول مدیر نتیجه ی همین خود سری هایم را دیدم. یک دانشجوی تئاترکارگردان ما شد. برای فضا سازی همه چیز داشتیم. حتی هزینه ی لباس را خود مدیر از خودش پرداخت کرد. تئاتر ما دراستان سوم شد. اما مطمئن هستم اگر زودتر معلم بی ذوق من دغدغه داشت اول می شدیم.  

شباهت زیادی بین آن روزهایم و روزهای زیاد این چنینی در زندگیم با وضع الان کشور می بینم. شاید خیلی قابل هضم نباشد اما شرایط فعلی بیداری مسئولان را می‌طلبد و در کنارش صبوری و مطالبه گری ما را. باید به این دولت که کشتی‌اش به گِل نشسته کمک کنیم.

ای کاش...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/25  •  ارسال نظر »

کاش همه تو بودند

 عجیب و دست نیافتنی

اما

سراسر دوست داشتنی.

اعتراف نامه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/23  •  ارسال نظر »

اگر آن روز ایستاده بودم و محکم درد خودم را گفته بودم هیچ وقت این اتفاق ها نمی افتاد. مقصر همه هستند نه من. همه، چون هیچ کس نگفت تو آن چیزی که من فکر می کردم نبودی. همه ایستادند و دور شدن مان از هم را نظاره کردند. امروز هم خیلی ها آمدنم به این جا را یکی از اشتباهات بزرگ زندگیم می دانند. اما من ترجیح دادم داروی تلخ آمدنم را به جان بخرم و این حس چندساله ای که کابوس زندگیم شده را به کمک تو تمامش کنم. این طوری به من خیره نشو. من همان رفیق قدیمی چند ساله ات هستم که به خاطر ندانم کاری هایم یک شبه همه چیز را خراب کردم. باور کن ایستادنم در مقابلت به اندازه ی خودش سنگین هست که دیگر تاب رو برگرداندن تو را ندارم. دوست خوبم همه چیز از آن حسادت بچه گانه آغاز شد‌. همه را مقصر می دانم چون خیلی ها مشوقم بودند. من ساده بودم فکر می کردم آنها خوبی من را می خواهند. نگو فقط می خواستند به وسیله ی من تو را از سر راهشان بردارند.به تو حق می دهم که هیچ وقت من را نبخشی. من هم قسم خورده ام که بقیه را نبخشم. خیلی از تو برایم بد گویی کردند، مه بعدها فهمیدم هیچ کدامشان راست نگفته اند. اصلا آن چه در موردتو گفته بودند همه ساخته ذهن خودشان بود. دوست عزیزم، من امروز آمدم که از سادگیم گله کنم. اعتراف کنم که چوب سادگیم را خوردم. تو رفیق ساده ی خودت را می شناختی پس چرا تلاش نکری ذهنیتم را نسبت به خودت عوض کنی. تو دیدی که من همان رفیق قبلی نبودم.تو که می دانستی آنها می خواستند دسیسه کنند و تورا از کاربیکار کنند. پس چرا کاری نکردی؟چرا من ساده ی در خواب رفته را بیدار نکردی؟ آنها از سادگیم و نزدکیم به تو سوء استفاده کردند؟ همان روز که مدیر به تو به عنوان کارمند نمونه اش تشویقی داد به من گفتندکه  از من  پیش مدیر بد گفته ای و مدیر عذر مرا می خواهد. می دانی اصلا فراموشم شده بود که تو از این اخلاق ها نداری. به تو حسودیم شد به خاطر جایگاهی که داشتی. نور چشمی بودی. لیاقتش را هم داشتی. بعد ها فهمیدم آنها همه ی این کارها را کردند که فقط تو نباشی چون می دانستند تورا به عنوان مدیر آینده معرفی کرده اند. من چه ساده بودم که همه ی حرف های آنها را باور کردم و مو به موی نقشه ی آنها را اجرا کردم. دوست عزیزم من را ببخش به خاطر سادگیم. دوست خوبم خیلی ها از سادگی دیگران بال پرواز می سازند برای به اوج رسیدن. غافلند از اینکه همین انسانهای ساده دلی دارند که اگر شکست پر پرواز آنها هم قیچی می شود. 

  رفیق قدیمی ام دوست داشتم مقابلم بودی. خودت، نه خیال بودنت . کی این کابوس وحشتناک زندگیم تمام می شود. کی تو من را می بخشی که مقابل هم بنشینیم،دستهایمان را به هم گره بزنیم. و مثل گذشته به چشم های هم زل بزنیم و هرکس زودتر خندید دیگری را مهمان کند. دوست خوبم، دلم از سادگیم به تنگ آمده. ای کاش بودی!!! 

پ.ن: این اعتراف نامه تمرینی بود که یکی از اساتید عزیزم خواسته بود بنویسم. شخصیتها ساختگی هستند. ولی الان که به اطرافم نگاه می کنم با خودم میگم کاش می شد بعضیارو منشن کرد.

من و اولین روزه هایم

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/15  •  2 نظر »

اولین خاطرات روزه داری من چیزی خاصی ندارد. جز اینکه من هی روزه می‌گرفتم و بعد با دیدن یک خوراکی خوشمزه همچون یک ماشین بدون ترمز و افسار گسیخته به سمتش حمله ور می‌شدم و با اندکی عذاب وجدان می خوردم تا سیر می‌شدم. اصلا هم حالیم نبود که بعد باید همه‌ی این روزه‌ها را قضا کنم. حالا این روزهای بلند و روزه اولی‌ها را که می‌بینم از خودم خجالت می‌کشم که از روزهای کوتاه زمستان برای خودم غول ساخته بودم. سی روز ماه رمضان برای من حکم سی سال را داشت. امّا با این وجود ماه مبارک را دوست داشتم. البته همیشه گفته‌ام که من از زیر 12 سالگی‌ام خالی الذهن هستم. انگار عمدا کسی پاک کن برداشته و تمام خاطراتم را پاک کرده. تمامِ که نه یک چیزهای کم رنگی یادم می‌آید. بعضی‌هایش هم دیگران که تعریف می‌کنند من خودم تصویر ذهنی می‌سازم. طوری که باورم می‌شود، این بوده و ساخته ی ذهن من نیست. خلاصه اینکه از سحر‌ها هم دقیق نمی‌دانم این ها بوده‌اند یانه ولی از تعریف همه اعضای خانواده به یقین رسیده‌ام که خاطره‌ای که می‌نویسم اتفاق افتاده. حال و هوای سحرهای خانه ی ما دلچسب و شیرین بود. البته سختی دلکندن از رختخواب در سرمای زمستان دلچسب نبود و حال گیری اساسی بود. حالا غرولندهای مادر که اذان شد چرا بلند نمی‌شوید هم اضافه‌اش کنم اصلا دلچسب نبود ولی جزء خاطرات شیرین می‌شود حسابش کرد آن هم به خاطر تکرار نشدنش . شاید اگر تکرار می‌شد دلم هوایش را نمی‌کرد. سحرهای سرد زمستان چهار پنج نفری می‌چپیدیم دور تا دور بخاری. معمولا هم پیروزی از آنِ خواهر کوچکترم که فرز‌تر از من بود می‌شد. زودتر از من از خواب بلند می‌شد. کلا همین بود از مدرسه هم که می آمد دراز می‌کشید پشت بخاری طوری که فقط سرو گردنش را می‌دیدی. من کلا از این مدل آدم‌ها خوشم نمی‌آمد. دوست داشتم همیشه شق و رق و عصا قورت داده باشم. در رفتارم کوچترین ان قلتی نباشد. البته بعد ها خیلی‌اش یادم رفت و من هم شدم از همان دسته دخترهای که هزار جور ادا و اطوار در می‌آورند. البته خصوصیات خوبی هم داشت ولی این رفتارش لجم را در می‌آورد. من هم شخصیتِ زیر جلدی بدی داشتم. همیشه خودم را برای بابا لوس می‌کردم. و خواهر هایم از این رفتار من بدشان می‌آمد. همیشه دستِ اول ترین اخبار را خودم برای بابا می‌گفتم. او هم مشتاق ِ شنیدن! اگر بخواهم نمودار شخصیتی خودم را در دوران ابتدای و راهنماییم بکشم چیز خوبی در نمی‌آید. یعنی نمی‌توانم بگویم فلان اخلاق خوبم می چربد به سایر ویژگی‌های اخلاقیم. جز زود رنج بودنم که تا نا کجا آباد امتداد دارد. حالا شرح این قضایا بماند. برگردم به همان اولین سال روزه داریم. که نمی‌دانم دقیق همان سال است یا نه! گفتم من حافظه بلند مدتم به شدّت تعطیل است. آن روزها آشپز خانه در ماه مبارک مثل نمایشگاهی منظم و درخشان بود و من مثل یک بازدید کننده همه جایش را برانداز می‌کردم. در مورد یخچال که اصلا زبانم قاصر است. یخچال حکم ویترین را برای من داشت. به نظرم همه چیز باارزش و نفیس بود حتی همان پنیر ساده که در حالت عادی هزار بار غُرغُر می‌کردم که چرا فلان و بهمان است. وای که اگر کره و عسل در یخچال می‌دیدم زانوهایم به لرزه می‌افتادن. خودم را گم می کردم. با همه بداخلاقی می‌کردم. بعضی وقت‌ها هم یواشکی ناخنک می‌زدم. یک روز که نمی‌دانم دقیقا چندمین روز ماه مبارک بود. فرصتی پیش آمد و من در خانه تنها شدم. البته دو سه ساعتی به اذان مغرب مانده بود. در یخچال را باز کردم کاسه‌ی کره و عسل چنان با دلم بازی کرد که عقل از سرم برد. فرصت را غنیمت شمردم. کاسه را برداشتم. در آشپز خانه را نیمه بستم و پشت در نشستم. انگار خودم هم از تنهاییم خجالت می‌کشیدم. حالیم نبود که خدا هست. می بیند. شاید اگر خواهر کوچکترم بود هیچ وقت به خوم اجازه نمی‌دادم روزه‌ام را باز کنم . خلاصه نان را آغشته به کره و عسل می‌کردم و چنان می‌بلعیدم که انگار تا به حال نخورده بودم. فضای خوفناک و هولناکی بود. از صدای در حیاط به خودم آمدم. بابا بود. چیزی نمانده بود که آبرویم برود. این وقت روز با لقمه‌ای که در دهان بود چه باید می‌کردم. فوری لقمه‌ام را نجویده قورت دادم. همه چیز را هم زیر کابینت قایم کردم. جلو تلویزیون دراز کشیدم. سعی کردم همه چیز عادی باشد. فکر کنم موفق هم شدم. ولی حس می‌کردم فهمید یا حداقل از یک چیز های بو برده بود. برای طبیعی جلوه دادن خودم را به ضعف شدید زده بودم. نمی‌دانم و لی از شواهد پیدا بود که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. فردای آن روز مامان با حالتی از تعجب گفت نمی‌دانم چرا از صبح همین طور مورچه‌ها رژه می‌روند. یک آن یادم افتاد که کاسه‌ی عسل زیر کابینت را بر نداشتم. تمام روز منتظر بودم تا فرصتی پیدا شود و آثار جنایت خودم را محو کنم. امّا هیچ موقعیتی پیدا نشد که تازه بدتر هم می‌شد. همین طور که تلوزیون می‌دیدم نگاهم درگیر آشپز خانه و کابینت روبروی بود. در همین فکر‌ها بودم و ضعفی که ناشی از روزه‌ی امروزم بود. با تمام فشار‌های روحی سنگینی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کردم و هجوم فکرهای تازه‌ای که بر اعصابم چنگ می‌زد. خوابم برد. از خواب که بلند شدم. مادرم دغدغه ی مورچه‌ها را نداشت. بوی دمپختک هم تمام خانه را برداشته بود. عجب عطری داشت. من یواشکی زیر کابینت را دید زدم. خبری از کاسه ی عسل و نان خشک شده‌ی دیروزم نبود. مادرم هم هیچ وقت به روی من نیاورد. 

1 3

 
 
جنین خوش اخلاق من