18
دی

اندر حکایت من و زینب‌السادات

 زینب : مامان میایی باهم حرف بزنیم.

سایه همانطور که مشغول غذا پختن بود، رو کرد به زینب خاتون و گفت: موقع ناهار با هم حرف می‌زنیم.

زینب خاتون چشم‌هایش را ریز کرد. ابروهایش را در هم کشید. دست به کمر گذاشت و گفت: ماااا مااااان موقع ناهار خوردن که نمی‌شه! مگه خودت نگفتی هیچ وقت هیچ وقت نباید موقع غذا خوردن حرف بزنیم! * (سایه نوشت دارد)

سایه لبخندی زد و گفت: خب همین حالا بگو. گوشم با شماست.

زینب اخم هایش را در هم کشید. از عصبانیت سرخ شد. موهای بوجش را از جلوی چشمانش رد کرد و گفت: مااااا مااااان مگه نگفتی وقتی دو نفر می‌خوان با هم صحبت کنند باید همه حواسشون به هم باشه. خب تو که داری غذا درست می کنی!

سایه ببخشیدی گفت و شعله‌ی گاز رو کم کرد. در قابلمه را گذاشت و نشست روبروی زینب خاتون. دستان کوچک زینبش را گرفت و گفت: بگو مامان بگوشم دختر عزیزم.

زینب لبانش را جمع کرد. شروع کرد به مِن مِن کردن. نگاهش به همه جا بود جز سایه.

سایه همین طور که بادستش موهای دخترکش را صاف و مرتب می‌کرد گفت: بگو مامان چی شده؟

زینب با ناز گفت: مامان یه چیزی هست که سختمه بخوام بگم بهت**(سایه نوشت دارد)

خلاصه این گفتگو بین مادر و دختر ادامه داشت تا اینکه بالاخره زینب السادات توانست حرفش را بگوید. آن هم غیر مستقیم. گفت: مامان مینو که برای سن من مناسب نیست چرا دایی جان دیشب خونه‌ی ما فیلم مینو را دیدند. مگه خودت نگفته بودی که فیلم ترسناک نباید ببینیم….

 

سایه نوشت*: ناگفته نمونه که زینب موقع غذا خوردن از اول تا آخر یه ریز حرف می‌زنه :))

سایه نوشت **: بعد از این گفتگو زینب رو بغل کردم. چِلوندَمش، لُپشو کشیدم و تا شد بوسیدمش فقط و فقط برای همین یه جمله :))

سایه نوشت:در همین گفتگوی  کوتاه زینب دوسه بار به من گفت مامان مگه خودت نگفتی!!! یعنی دیوونه‌ی این بی‌ثباتی خودم در تربیت فرزند هستم. دیگه به روم آورد که چرا رو حرفی که می‌زنی نیستی :)).

 + کم پیش میاد خونه باشم و زینب السادات از مهد بیاد خونه…


free b2evolution skin
21
آذر

به نام من به کام دیگری

قبلا هم دعوت شده بودم برای سخنرانی اما این بار مدلش فرق می‌کرد. البته فکر نکنید که من خیلی سخنران هستم نه اصلا! از درد بی کسی مجبور می‌شوند من را دعوت کنند. نمی‌گویند اما من از چشم هایشان می‌خوانم. سواد هر چیزی را که نداشته باشم سواد چشم‌ها را خوب می‌دانم. 

جان شیرینم برایتان بگوید که چند روز پیش به اصرار قبول کردم که در محفلی حضور بهم رسانده و لالایی بخوانم برای مستمعینی که بدنبال وقتی برای استراحت می‌گردند. از طرف مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه‌ی شما فلان مرکز است و اگر زحمت نیست خودتان تحویل بگیرید. برای من که قبلا با یک تماس تلفنی باواسطه یا بی واسطه دعوت می شدم حالا بماند که قبول می کردم یا نه! این بار دعوتنامه در کار بود. ته دلم قندی آب شد گوشه لبم لبخندی نشست و خلاصه… 

تماس گرفتم و سراغی ازدعوت نامه گرفتم. گفتند دعوت نامه هست اما برای شما نیست! از قضا تشابه اسمی پیش آمده بود و من به داستان واقف بودم و آنها نه! البته من هم اصراری نکردم . مشغول کار شدم. از مرکز مربوطه تماس گرفتند که دعوت نامه را تحویل گرفتید یا نه؟

داستان را که برایشان تعریف کردم گفتند ما که اصلا فلانی را دعوت نکرده‌ایم این برنامه ویژه‌ی این گروه خاص است که شامل حال فلانی نمی‌شود. اما مهم این بود که فلانی با تمام اعتماد به سقفی که داشت خودش را دعوت شده می‌دانست.

شرط ورود به جلسه داشتن کارت دعوت بود و حالا من که مثلا مهمان نیمچه ویژه‌ی برنامه بودم دعوت نامه‌ای نداشتم.نه آنها من را می‌شناختند و نه من آنها را. قرار شد من بدون دعوت نامه بروم و خودم را معرفی کنم. 

روز موعود که فردای همین امروز می شد رسید. هیچ کس که من را نمی‌شناخت خودم را هم معرفی کردم اما کسی نشناخت. کمی نشستم دیدم فایده ندارد. گفتم شاید یادشان از من رفته برای همین با مسئول مربوطه تماس گرفتمکه من فلان جا نشسته‌ام. 

منتظر بودم تا نوبت به ارائه بحث من برسد که درواقع برنامه‌ی اصلی به حساب می‌آمد. که دیدم به به فلانی با کارت دعوت من خیلی راحت وارد شد. لبخندزنان و خرسند از اینکه توانسته بود در برنامه شرکت کند خودش را به ردیف آخر رساند و نشست. ته دلم گفتم کارت دعوت غصبی هم این همه لبخند دارد. خلاصه با اینکه در برنامه متوجه شد که داستان از چه قرار بوده اما خداروشکر رو که نیست همان داستان سنگ پا و این صحبت ها اصلا بروی مبارکشان نیاوردند… 

سایه نوشت: به شدت واقعی بود :))


free b2evolution skin
6
آبان

کوتاه با داستان

من از قدیم الایام  منظورم زمانی است که هنوز سایه‌ای در کار نبود « خودم بودم و خودم. آزاد و رها» با کتاب‌های رضا امیرخانی و قبلتر از آن با کتاب‌های سید مهدی شجاعی عزیز حال می‌کردم. سال اول حوزه بودیم دقیقا ۸یا ۹سال پیش بن کتاب هدیه دادند. من تماما با آن بن کتابهای سید مهدی شجاعی را خریدم و با چه اشتیاقی خواندمشان.

هنوز رضا امیر خوانی را نمی‌شناختم. اصلا نمی‌دانستم که چنین کسی هم هست ، وجود خارجی دارد. اردوی راهیان نور به مناطق جنگی کتاب نازنین ارمیا را به من هدیه دادند. همان کتاب باعث شد که من علاقمند به نوشته‌های رضا امیر خانی شدم.

همیشه دوست داشتم و دارم بتوانم مثل آقای شجاعی ادبی بنویسم. ماه جبین یکی از داستان های زیبایی سید مهدی شجاعی است. داستانی که باعث شد من جزء طرفداران سرسخت ایشان باشم.

همچنین دوست دارم مثل رضا امیر خوانی داستان بنویسم. فعلا در حال خواندن رهش هستم. روزهای سختی با رهش دارم. وقتی که تمام شد برایتان از حال و هوای زیبایی آن می‌نویسم.

و اما….امروز در پیج رضا امیرخانی این عکس را دیدم. خوش‌به‌حال کسانی که می‌توانند در این جلسه شرکت کنند.

 

سایه نوشت:یک جور می‌گوید زمانی که سایه‌ای در کار نبود که انگار من دست‌و پایش را بسته‌ام. من او را با دنیایی خیلی از نویسنده‌های دیگر آشنا کردم. خودش هم می‌داند که اگر سایه‌ای در کار نبود محدود شده بود در همان چهار دیواری کوچکی که به خیال خودش دنیایی بزرگی بود. من او را با دنیای بزرگی آشنا کردم.

 


free b2evolution skin
3
آبان

خاشقجی

وسط های بحث بود که سوار تاکسی شدم. یکی از مسافرها مرد مسنی بود. بین ۶۰تا ۶۵به نظر می‌آمد. دقیقا کنار دست من نشسته بود.خیلی مرتب و اتو کشیده. موهای سرش سفید یک دست نبود. خاکستری، رنگ مورد علاقه‌ی من. تمام مسیر حرف زد. خوش صحبت بود. به دل می‌نشست. حرفهایشان را درست متوجه نشدم. مدام از قاچاقچی صحبت می‌کرد. اینکه کشته شده.  کم کم دو زاریم افتاد که منظورش خاشقجی، روزنامه‌نگار عربستانی است. ظاهرش غلط انداز بود. فکر می‌کردم پیرمردی است که اهل مطالعه باشد اما نه. کم کم کنسولگری هم به جملاتش اضافه شد می‌گفت کنسو‌گرین. برایش مهم نبود. مهم حرفی بود که می‌خواست بگوید نقدی بود که داشت و مُصر بود برای زدنش. بن سلمان را خیلی جالب توصیف می‌کرد.

یادم به یک همسفر دیگرم افتاد خانمی که از کتف دردش برایم می‌گفت و هربار می‌گفت: کِفت‌و‌بالم درد می‌کنه.

سایه نوشت: اینها قشر تحصیل کرده جامعه نیستند. نماینده‌ی‌ مجلس هم نیستند. شیرین صحبت می‌کنند. ادعای هم ندارند. دلم می‌خواست از fatf و موزه‌ی لوور هم می‌گفتند ;-)


free b2evolution skin
1
مهر

مارمولک

یک‌سالی هست که با وعده‌ی ساختمان جدید در این زیرزمین روزگار می‌گذرانیم. برای کسی که بار اول می‌آید یا گاه‌گداری سر به ما می‌زندجای دنج و خوبی است.نقلی و تر تمیز. اما برای ما که صبح تا ظهرمان را آنجا سر می‌کنیم جایی نمور ، خفه، دلگیر و خسته کننده است. همه‌ی دیوارها یک دست کاغذ دیواری کرم قهوه‌ای است.
خیلی‌ها موقع رفتن نمی‌دانند از کدام طرف باید بروند. من هم با خنده‌های ریزریز و گزیدن لب‌ها راهنمایی‌میکنم.هر چقدر مراجعه کننده‌ها از موقعیت بالاتری برخوردار باشند، خنده هم زورش بیشتر می‌شود. فقط کافی است به چهره‌ی همکارم نگاه کنم تا دوروز ریسه می‌رویم. دست خودمان نیست. ما با ترک دیوار هم مثنوی می‌سراییم و تا دنیاست می‌خندیم. برای ما زیر زمین‌نشین‌ها‌ی آسمان ندیده این حرکت از نمایش مستربین هم کمدی‌تر و خنده‌دار تر است.
از این که بگذریم بوی خفه‌کننده‌ی سرویس بهداشتی ریه‌هایمان را عیب دار کرده است. اسپری‌های خوشبوکننده هم کار ساز نیست. ما خفه می‌شویم، تمام می‌شویم و شاید این مرگ تدریجی ما روشن کننده‌ی موتور خیلی‌ها بشود و زودتر ساختمان جدید را آماده کنند. عکس من و همکارم با گلهای قرمز در قسمت ورودی ساختمان جدید به عنوان جانباختگان ساختمان ۱۷شهریور ثبت شود. شاید هم یادبودی از ما در محوطه‌ی ساختمان جدید بسازنند. شاید شادی روح ما هم که شده در محوطه دکه‌‌ای بزنند و هر روز عطرهای و اسپری‌های خوشبوکننده را با قیمت‌های ۷۰ درصد تخفیف به مراجعه کنندگان عرضه ‌کنند. خودمان کم مست و مدهوش هستیم، هر از چندگاهی هم رهگذران با التماس ، اجازه استفاده از سرویس می‌خواهند. ماهم دلمان ریش می‌شود. انگار گربه‌ی شرک را می‌بینیم.از خود گذشتگی می‌کنیم. سری تکان می‌دهیم و دلی را شاد می‌کنیم و خاطری را آسوده.
اتاق من روبروی در ورودی است. جدیدا هم میزم را جابه‌جا کرده‌ام . روبروی در اتاق. در ورودی را می‌بینم. از بس که غافل گیر می‌شویم. ساختمان ما نزدیک یکی از ادارات است. هفته‌ای دوسه بار مراجعه کننده‌های آن اداراه سری هم به ما می‌زنند. طفلی‌ها چه بی سواد چه باسواد تا خود اتاق من یا همکارم پیش می‌روند. با اینکه تابلو زده‌ایم که ورود آقایان ممنوع انگار نمی‌بینند. خب حق می‌دهم اگر مثل من باشند همه سربه‌هوا و گرفتار. کجا یک تکه کاغذ یا تابلو را می‌بینند. می‌آیند و ما باید هربار بگوییم ببخشید بفرمائید بالا!
یکی از همین‌ها به خاطر اینکه ضایع نشود گفت فایل قرآنی می‌خواستم. آن هم شد سوژه‌ای خنده‌ی ما.
همه اینها به یک طرف امان از مهمان‌های ناخوانده‌ای به نام مارمولک. که یکهو جلوت سبز می‌شوند و به کمتر از آنی هم غیب می‌شوند. فقط زهره‌ی تو آب می‌شود. من‌هم که بادیدن یک سوسک قلبم ایست می‌کند و جان به جان آفرین تسلیم می‌کنم. مارمولک که جای خود دارد و حکمش برای من شیر دل اژده‌های هفت سر است.
تازه با کلی خرج کردن سلیقه و آب و تاب دادن مبل‌های چرمی سنگین را با مچ‌های باریک و بازوه‌های کم زورمان جابه جا کرده بودیم. در دلمان هم احساس غرور می‌کردیم که ما می‌توانیم. تمام که شد به‌به و چه چهی هم نثار یکدیگر کردیم که چه سلیقه‌ی. چقدر تغییر کرده. خلاصه هندوانه بود که به خاطر خوش سلیقگی من و همکارم این میان در هوا مانده بود که با ورود مارمولک بر زمین افتاد. هیچ چیزی از او نماند. باجهشی خودم را روی مبل اتاق همکارم انداختم. هر چه التماس کردم از خنده نمی‌توانست زنگ بزند و گروه امداد که متشکل از آقایان هست را به کمک بطلبد. خودم تماس گرفتم با هر کلمه‌ی من همکارم بیشتر می‌خندید.
_الو سلام علیکم
_سلام علیکم، بفرمایید حاج خانم
_آقای فلانی هستند
_نخیر نیستند
_ای وای چرا؟
بنده خدا نگران شد گفت چیزی شده حاج خانوم
_نه ، یعنی بله،یه مارمولک خیلی بزرگ اومده اتاق من
متوجه شدم که از خنده نمی‌توانست حرف بزند.کمی مکث کرد و گفت:نگران نباشید من خودم می آیم.
چادر من روی صندلی بود که مارمولک زیر آن جا خوش کرده بود. مجبور شدم خودم را میان چادر همکارم قنداق کنم. از من قد بلند‌تر است. هرجای از چادر را می‌گرفتم بازهم روی زمین کشیده می‌شد.
امدادگر خودش را رساند. از بس که خندیده بود صورتش قرمز شده بود. با حالتی که یعنی حق دارید که بترسید گفت: کجاست.
صندلی‌‌ام را که نشان دادم خم شد خبر از مارمولک نبود من سمت راست ورودی، که سمت راست اتاق خودم هم می‌شد در آشپزخانه ایستادم. یک پله می‌خورد و بالاتر از بقیه‌ی اتاق‌ها است. یک امتیاز دیگر اینکه اپن است. برای من اپن یا جا کفشی فرق نمی‌کند. مثل وقتی که با دیدن موش جفت پا و با چادر پریدم روی جاکفشی. از بلندی هم می‌ترسم. اما بلندی بهتر از موش یا مارمولک است….

سایه نوشت: ادامه دارد :))


free b2evolution skin