موضوع: "خاطره"

مارمولک

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/07/01  •  2 نظر »

یک‌سالی هست که با وعده‌ی ساختمان جدید در این زیرزمین روزگار می‌گذرانیم. برای کسی که بار اول می‌آید یا گاه‌گداری سر به ما می‌زندجای دنج و خوبی است.نقلی و تر تمیز. اما برای ما که صبح تا ظهرمان را آنجا سر می‌کنیم جایی نمور ، خفه، دلگیر و خسته کننده است. همه‌ی دیوارها یک دست کاغذ دیواری کرم قهوه‌ای است.
خیلی‌ها موقع رفتن نمی‌دانند از کدام طرف باید بروند. من هم با خنده‌های ریزریز و گزیدن لب‌ها راهنمایی‌میکنم.هر چقدر مراجعه کننده‌ها از موقعیت بالاتری برخوردار باشند، خنده هم زورش بیشتر می‌شود. فقط کافی است به چهره‌ی همکارم نگاه کنم تا دوروز ریسه می‌رویم. دست خودمان نیست. ما با ترک دیوار هم مثنوی می‌سراییم و تا دنیاست می‌خندیم. برای ما زیر زمین‌نشین‌ها‌ی آسمان ندیده این حرکت از نمایش مستربین هم کمدی‌تر و خنده‌دار تر است.
از این که بگذریم بوی خفه‌کننده‌ی سرویس بهداشتی ریه‌هایمان را عیب دار کرده است. اسپری‌های خوشبوکننده هم کار ساز نیست. ما خفه می‌شویم، تمام می‌شویم و شاید این مرگ تدریجی ما روشن کننده‌ی موتور خیلی‌ها بشود و زودتر ساختمان جدید را آماده کنند. عکس من و همکارم با گلهای قرمز در قسمت ورودی ساختمان جدید به عنوان جانباختگان ساختمان ۱۷شهریور ثبت شود. شاید هم یادبودی از ما در محوطه‌ی ساختمان جدید بسازنند. شاید شادی روح ما هم که شده در محوطه دکه‌‌ای بزنند و هر روز عطرهای و اسپری‌های خوشبوکننده را با قیمت‌های ۷۰ درصد تخفیف به مراجعه کنندگان عرضه ‌کنند. خودمان کم مست و مدهوش هستیم، هر از چندگاهی هم رهگذران با التماس ، اجازه استفاده از سرویس می‌خواهند. ماهم دلمان ریش می‌شود. انگار گربه‌ی شرک را می‌بینیم.از خود گذشتگی می‌کنیم. سری تکان می‌دهیم و دلی را شاد می‌کنیم و خاطری را آسوده.
اتاق من روبروی در ورودی است. جدیدا هم میزم را جابه‌جا کرده‌ام . روبروی در اتاق. در ورودی را می‌بینم. از بس که غافل گیر می‌شویم. ساختمان ما نزدیک یکی از ادارات است. هفته‌ای دوسه بار مراجعه کننده‌های آن اداراه سری هم به ما می‌زنند. طفلی‌ها چه بی سواد چه باسواد تا خود اتاق من یا همکارم پیش می‌روند. با اینکه تابلو زده‌ایم که ورود آقایان ممنوع انگار نمی‌بینند. خب حق می‌دهم اگر مثل من باشند همه سربه‌هوا و گرفتار. کجا یک تکه کاغذ یا تابلو را می‌بینند. می‌آیند و ما باید هربار بگوییم ببخشید بفرمائید بالا!
یکی از همین‌ها به خاطر اینکه ضایع نشود گفت فایل قرآنی می‌خواستم. آن هم شد سوژه‌ای خنده‌ی ما.
همه اینها به یک طرف امان از مهمان‌های ناخوانده‌ای به نام مارمولک. که یکهو جلوت سبز می‌شوند و به کمتر از آنی هم غیب می‌شوند. فقط زهره‌ی تو آب می‌شود. من‌هم که بادیدن یک سوسک قلبم ایست می‌کند و جان به جان آفرین تسلیم می‌کنم. مارمولک که جای خود دارد و حکمش برای من شیر دل اژده‌های هفت سر است.
تازه با کلی خرج کردن سلیقه و آب و تاب دادن مبل‌های چرمی سنگین را با مچ‌های باریک و بازوه‌های کم زورمان جابه جا کرده بودیم. در دلمان هم احساس غرور می‌کردیم که ما می‌توانیم. تمام که شد به‌به و چه چهی هم نثار یکدیگر کردیم که چه سلیقه‌ی. چقدر تغییر کرده. خلاصه هندوانه بود که به خاطر خوش سلیقگی من و همکارم این میان در هوا مانده بود که با ورود مارمولک بر زمین افتاد. هیچ چیزی از او نماند. باجهشی خودم را روی مبل اتاق همکارم انداختم. هر چه التماس کردم از خنده نمی‌توانست زنگ بزند و گروه امداد که متشکل از آقایان هست را به کمک بطلبد. خودم تماس گرفتم با هر کلمه‌ی من همکارم بیشتر می‌خندید.
_الو سلام علیکم
_سلام علیکم، بفرمایید حاج خانم
_آقای فلانی هستند
_نخیر نیستند
_ای وای چرا؟
بنده خدا نگران شد گفت چیزی شده حاج خانوم
_نه ، یعنی بله،یه مارمولک خیلی بزرگ اومده اتاق من
متوجه شدم که از خنده نمی‌توانست حرف بزند.کمی مکث کرد و گفت:نگران نباشید من خودم می آیم.
چادر من روی صندلی بود که مارمولک زیر آن جا خوش کرده بود. مجبور شدم خودم را میان چادر همکارم قنداق کنم. از من قد بلند‌تر است. هرجای از چادر را می‌گرفتم بازهم روی زمین کشیده می‌شد.
امدادگر خودش را رساند. از بس که خندیده بود صورتش قرمز شده بود. با حالتی که یعنی حق دارید که بترسید گفت: کجاست.
صندلی‌‌ام را که نشان دادم خم شد خبر از مارمولک نبود من سمت راست ورودی، که سمت راست اتاق خودم هم می‌شد در آشپزخانه ایستادم. یک پله می‌خورد و بالاتر از بقیه‌ی اتاق‌ها است. یک امتیاز دیگر اینکه اپن است. برای من اپن یا جا کفشی فرق نمی‌کند. مثل وقتی که با دیدن موش جفت پا و با چادر پریدم روی جاکفشی. از بلندی هم می‌ترسم. اما بلندی بهتر از موش یا مارمولک است….

سایه نوشت: ادامه دارد :))

من و عشقم به تئاتر 2

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/06/13  •  6 نظر »

بعد از اینکه استعدادم در بازیگری برای مدیر و معلم پرورشی رو شد. حالا نوبت این بود که من هم قیمتم را بالا ببرم. آنها دست نیاز به سمت من دراز کنند و من نازکنم. سال سوم راهنمایی تئاتر برایم مهم نبود. بود امّا خاطره‌ی سال دوم مانع از پیش قدمی‌ام می‌شد. به رتبه سوم در استان اکتفا کرده بودم. برای کارنامه‌ی بازیگری‌‍‌ام کم تجربه‌ای نبود. 

دنبال تجربه‌های جدید و امتیازات ویژه‌ای بودم. از یک طرف دوست داشتم همه‌ی ساعت‌ها زبان انگلیسی داشتم. با خانم پامس. همیشه فکر می‌کردم خارجی است. معلم ‌های وارداتی. برای من که ذهنی آنه گونه داشتم و زمان خودم را با زمان خاطرات مادرم یکی می‌کردم چیز غریبی نبود. اما از قضا همه‌ی جد و آبادش ساکن شهر خودمان بودند. این را یکی از بچه‌های کلاس گفت شناسنامه‌ی همه را داشت دقیقِ دقیق. 

از طرف دیگر فقط دوست داشتم خوش باشم. کلا کلاس ما الکی خوش‌های روزگار بودند. بچه‌های باحال و پر انرژی. یادش بخیر وسط حیاط مدرسه حلقه‌ی بیست نفره می‌زدیم.عمو زنجیر باف بازی می‌کردیم. یا ساعت‌های بیکاری وسطی بازی. حس خوبی داشت. دوست دارم دوباره می‌شد به همان دوران برگردم و بمانم. 

بالاترین معدل را کلاس ما داشت. این یک پوئن مثبت برای کلاس ما به حساب می‌آمد. به جز این ما دو نفر از پولدارترین بچه‌های شهر را در کلاس داشتیم. همیشه مدیر به کلاس ما که می‌رسید خوش‌اخلاقترین مدیر می‌شد. عصبانی هم می‌شد اما بروی خودش نمی‌آورد گاهی اوقات در کلاس ما لبخند ساختگی به لب داشت و خودِ این برای ما لذتی بی حد و اندازه داشت. خلاصه دلمان قرص بود هم به معدل و هم بهاره و زینت. بماند که من دومی را نداشتم اما هنرمند کلاس به حساب می‌آمدم. هنرمند ارزشی. با خون جگری هم که پارسال سر تئاتر خورده بودم به یک سطح قابل قبولی از شهرت هم دست پیدا کرده بودم. کمی هم خودم را تحویل بگیرم و بگویم که معلم پرورشی بی‌ذوقم می‌توانست به وسیله‌ی من خودی نشان بدهد. هر چه باشد همه‌ی فعالیت‌های فرهنگی مدرسه‌ی پای او حساب می‌شد.

من غرق در رویاهای خودم و تعریف جدیدی از موفقیت، سرم گرم زندگی‌ام بودم. که این بار معلم پرورشی دنبال من فرستاد و ازمن خواست که تئاتر امسال را هم من قبول کنم. علاوه برآن در گروه سرود هم باشم. سرم را به نشانه‌ی اینکه قبول می‌کنم تکان دادم. گفت: چرا به جای زبان یک مثقالی کله‌ی به این بزرگی را تکان می‌دهی؟ خوشحال نشدی؟

خودم را جمع و جور کردم و گفتم: نه خیلی هم خوشحال شدم خانم…

حس کردم خیلی کش‌دار و بی‌حال گفتم. انگار حروف قد کشیده بودند و دهان من گنجایش آنها را نداشت. گیر افتاده بودند بین زبان و لب و دندان‌هایم.

معلم پرورشی‌ام دوباره با همان نگاه‌های ترسناک که نه نیمه ترسناکش نگاهی به سر تاپای من کرد و گفت: خوبی؟ اگر نمی‌توانی تا بسپارم به کسی دیگر؟

حرفش بوتکی بود که محکم به سرم خورد گفتم نه هستم. بعد پشیمان شدم اما کاری بود که قبول کرده بود. نمایشنامه‌ای را آماده کردم  در مورد فلسطین. شعر کتاب دوم دبیرستان، زیتون جبران خلیل جبران را هم به پیشنهاد خواهرم برای اجرای آخر نمایش توسط خودم گذاشتم. همه چیز خوب بود با همان گروه پارسال کار کردم البته یکی دونفری حذف شدند. نقش برایشان نبود و به درد این کار ما نمی‌خوردند. همه چیز خوب بود. تمرین‌ها سر وقت انجام می‌شد. فقط مربی تئاتر نداشتیم. خودم و یکی دیگر از بچه‌ها بانک ایده بودیم. هر روز یک بازی سر بچه‌ها در می‌آوردیم. اما نتیجه خوب شد. و ما در مدارس شهرمون اول شدیم و راهی استانی شدیم هنوز مانده بود تا مسابقات استانی. در این بین به مناسبت دهه فجر جشن بزرگی بین مدارس استان برگزار شد. تئاتر با مدرسه ما شد. بعد اطلاع دادند که تعداد برنامه‌ها زیادند و ما زمان کمتری برای اجرای تئاتر داریم و بنا شد من فقط همان شعر جبران خلیلی جبران را اجراء کنم. روز جشن فرارسید. وقتی وارد سالن شدم. چشم‌هایم گرد شد. بدنم سرد شد. دو ردیف جلو همه مرد بودند. معلم پرورشی یکی دو قدم جلوتر از من راه می‌رفت خودم را به او رساندم و گفتم چرا مرد اینجاست؟ گفت: باید باشه و شروع کرد به سلام و احوال پرسی با یکی از آنها. من عقب‌تر ایستادم. تمام شد پرسیدم من باید جلوی اینها اجرا کنم؟ نگاهش تلخ و غضبناک شد گفت: چه اشکال داره ؟

گفتم من لباسام پوشیده نیست؟ من… گفت: دوباره بازی‌ات گرفته دختر؟ من چی؟

گفتم:ولی من نمی‌تونم لباسم مناسب نیست؟

با عصبانیت گفت: همه چیز خوبه؟ موهات که پیدا نیست؟

گفتم: خانم من بلوز شلوار جلو این همه مرد؟ حجابم چی میشه آخه؟

لبخندی زورکی مهمان چهره‌ی غضبناکش کرد که شاید بتواند دلِ من را به دست بیاورد گفت: حجابت خوبه دخترم؟ نترس!!!

هر موقع استرس داشتم پناه می‌بردم به دکمه مانتوام و شروع می‌کردم به بازی کردن با آن گفتم: خانم آخه من…

حرفم را نزده قیچی کرد و گفت: همیشه دردسری! اجرا می‌کنی بدون هیچ بهانه‌ای!

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: نه خانم. زبانم نمی‌چرخید. حروف دوبار قد کشیده بودند. زبانم سنگین شده بود. چشم‌هایم همه را مَرد می‌دید.

هرچه اصرار می‌کرد فایده نداشت.گفت : دخترم مطمئن باش امتیاز بهترین نقش را به مدرسه‌ی ما می‌دهند. هدایای نفیس می‌دهند به برگزیده‌ها. دلم به حالش می‌سوخت. با این که دلخوشی از من نداشت ولی امسال خودش آمده بود سراغم. وقتی ناامید شد نشست لب پله‌، دستش را رو پیشانی‌اش گذاشت. جگرم کباب شده بود برایش. اما نمی‌توانستم راضی بشوم که با یک حجاب حداقلی جلو مردها تئاتر بازی کنم. اصلا یاد نگرفته بودم که خودم را به نمایش بگذارم. نوبت ما رد شد. نفس راحتی کشیدم. اما جرأت نداشتم نزدیک معلم پرورشی بشوم. هنوز که هنوز است وقتی او را می‌بینم از کار آن روزم خجالت می‌کشم. خجالت فقط برای اینکه حرفش را گوش نکردم. به قول خودش رو و آبرو زد و من سمج و یک دندنه حرفش را زمین گذاشتم. همیشه می‌گفت دختر به همه چیز کار داری؟ حرف هم حرف خودت باید باشد؟ هزار جور  ادا و اطوار هم داری؟ عمراً از این به بعد کار دستت بدهم. این حرفها همیشگی بود از همان سال اول راهنمایی ولی بازهم برای خیلی از کارها می‌فرستاد دنبالم. تا آخر آن روز با من حرف نزد. روز بدی بود. چند بار دیدم که از شدت عصبانیت از من و خصوصیات اخلاقیم برای سایر همکارانش می‌گفت. با آنها که صمیمی‌تر بود از عیب‌هایم هم می‌گفت. برای آنها که حجابشان را تاج بندگی می‌دانستند از حجابم و مقید بودن به آن می‌گفت. و با افتخار می‌گفت چون آقایون تشریف داشتند گفت حجابم خوب نیست برای همین اجرا نداشت. آنها به به و چه چهشان به آسمان  که نه تا سقف سالن بالا می‌رفت. با این که از کار آن روزم کمی ناراحتم‌ که چرا نتوانستم خواسته‌ی معلم پرورشی‌ام رابرآورده کنم متعجب می‌مانم از خودم و کارهایم که چطور توانستم تصمیم درستی بگیرم. باید اعتراف کنم که واقعا دوست داشتم که می‌شد من هم اجرا می‌کردم. وقتی بقیه‌ی کارها را دیدم مطمئن شدم که اجرای من برگزیده می‌شود. ‌ این حس دلم را قلقلک می‌داد. وسوسه می‌شدم و سعی می‌کردم خودم را راضی کنم اما هر بار سرم را تکان می‌دادم و با خودم می‌گفتم نه! 

با این حال خوشحالم شاید اگر آن روز راضی می‌شدم که با همان نیمچه حجابم بازی کنم کم‌کم، بود و نبود همان حجاب حداقلی  هم دیگر برایم مهم نبود.

سایه نوشت: خوشحالم که آنروز اجرا نداشتم. شاید اگر آنروز اعتقاداتم را زیر پا می‌گذاشتم حالا من هم شده بودم یکی از همین سلبریتی‌های حرف مُفت‌زن این‌روزها :)). شده بودم یکی از همین‌ها که چادر  را بازیچه‌ی دنیایشان و شهرتشان کرده‌اند و خیلی راحت در زندگی شخصیشان برائت از چادر را فریاد می‌زنند.

 

راه‌ها منتظرند

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/21  •  18 نظر »

همه همین هستیم. می آیم که مثلا زندگی کنیم. کودکیم، بزرگ می‌شویم. درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، ازدواج می‌کنیم، بچه می‌آوریم و بعد همه‌ی ما مثل هم می‌میریم. تمام می‌شویم. اطرافیانمان مثل همه باران اشک می‌ریزند و دلشان بی تاب و دل تنگمان می‌شوند. خاک سرد است و چیزی نمی‌شود که مارا فراموش می‌کنند. خلاصه می‌شویم در پنج‌شنبه‌ها که بیایند فاتحه‌ای نثارمان کنند. خیلی دوستمان داشته باشند، یس و الرحمانی بخوانند. خاطرمان بی‌اندازه عزیز باشد خیراتی را هم چاشنی فاتحه و قرآنشان کنند. دفتر ما بسته می‌شود. خوبیمان را شاید جایی به یاد بیاورند و اگر بدی کرده باشیم هربار که دل طرف بگیرد آهی می‌کشد آنجا گُرز آتشی می‌شود بر سرمان.

این برای من و تو فقط نیست. برای همه هست حتی عزیزانمان. همه همین مسیر را داریم. چه مسیر تکراری!

اگر زندگی همین است، که نامش زندگی نیست مُردگی است، تمام شود بهتر است. چه رنجی است که باید بکشیم و چه جام زهری است که باید بنوشیم. اگر زندگی می‌کنیم که تمام شویم خوب است خودمان تمامش کنیم. مگر تهی مغز باشیم که عمری خون دل بخوریم و آخر هیچ چیز دستمان را نگیرد. 

خالی‌ام!

من تمام شدن را نمی‌خواهم! اگر بناست بمیرم همین جوانی بهترین زمان است، هنوز خودم را درگیر هیچ چیزی نکرده‌ام.هنوز هم آنقدر روغنکاری نشده‌ام که رفتن برایم سخت باشد. نمی‌توانم تصور کنم که روزی برسد که من جوان نباشم. عجوزه‌ای پیر شده باشم که با عصا راه برود. روزها نگاهم را با سلام خورشید به در بدوزم که شاید روزی کسی سراغی از من بگیرد. نمی‌خواهم باشم زمانی که کسانی که دوستشان دارم نباشند. 

چه سخت است نوشتن سهراب…

                                              ” دلم عجیب گرفته است

                                                  خیال خواب ندارم….”

اگر دنیا این است که باید بدویم تا زندگی کنیم، نمی‌خواهم. حالا باید برای نبودن با که بجنگم با دلی که میل به بودن دارد یا بجنگم با خدایی که من را آورده که باشم. بودنی که دستِ خودمان نبوده. آورده که هر موقع وقتش رسید ما را به تازیانه مرگ … چه می‌گویم به جنون رسیده‌ام. مرگ چه طعم تلخی دارد. چه آزار دهنده است به مرگ اندیشیدن. بهتر است بگویم با مرگ زندگی کردن. چرا باید مُرد؟ مُردن را چرا بعضی شیرین می‌دانند. چه مساله‌ی عجیبی است.  بعضی مرگ برایشان مثل زندگی‌است. مثل پری در آسمان به نسیمی خود را در آغوش فرشته‌ی مرگ می‌اندازند. اصلا زندگی می‌کنند که بمیرند. من چرا آماده نیستم. مرگ طعم شیرین عسل دارد یا طعم تلخ زهر ماری که زهرش کشنده است. این جمله را از همین حالا تا محرم خود ارباب باید تکرار کنم احلی من العسل. 

نمی خواهم مثل همیشه بگویم که نمی‌فهمم نه برعکس می‌فهمم ولی رسیدن به چنین یقینی و چنین باوری جز جنون چه می‌تواند باشد. من دوست دارم که بمانم ماندنی ابدی این شاید ناچیز ترین خواسته‌ی هر جوانی که نه بزرگترین خواسته اش باشد. چقدر خدا سخت می‌گیرد. عجب پازلی است زندگی که با مرگ کامل می‌شود. نه مرگ هم قطعه‌ای عادی از این پازل است. تا نباشد زندگی معنا پیدا نمی‌کند. در مقابل زندگی هم تا مرگ نباشد معنی پیدا نمی‌کند. 

سایه نوشت: ‌وقتی دلت گرفته باشد خواب از سرت پریده باشد سهراب هم می‌شود حافظ. تفال زدن به سهراب چه شیرین است شاید همان احلی من العسل همین خط خطی‌های ذهن سهراب باشد: 

راه‌ها منتظرند

تاتو…

هرکجا که بخواهی برسی

لحظه ها را دریاب  پای در راه گذار …

 

سالاد میوه

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/10  •  3 نظر »

یک ریز حرف می‌زد. سرم را برد از همه چیز گله داشت از قطع برق و آب، گرمی هوا از هر چه فکر کنید. من هم زمان که میوه‌ها را می‌شستم سرم را به نشانه‌ی تائید تکان می‌دادم. گاهی هم لبخندی می‌زدم که نگوید چقدر بد عنق و جدی ست. همه جایی خانه را برانداز کرد. نگاهش که به میوه‌ها رسید بحث را عوض کرد که تابستان با تمام جذابیتش که آن هم از نظر من ندارد تنها می‌تواند با داشتن میوه‌های خوش مزه‌اش کمی متفاوت‌تر از بقیه‌ی فصل‌ها باشد. والا برای مَنِ تنبل که زمستان، کلاسِ درس حکم پیک نیک را دارد و تنها هدفم از مدرسه رفتن تفریح و فرار از خانه است، زمستان و تابستان فرقی ندارد. هرچند باید گفت هیجانی که سه فصل دیگر برای من دارند یکی از آنها را این روزهای کش‌دار و جهنمی تابستان ندارد. تازه افتخار صاحبِ نمره‌‌های تک شدن آن‌ هم در کلاس خرخوان‌ها که نمره‌های لوس و مامانی ۲۰ و ۱۹را پشت سر هم قطار می‌کنند حس شیرین و هیجانی دارد که باید خودت تک بیاوری تا درک کنی. حالا تابستان قفسی است که نمی‌توانم پرواز کنم. هیجانی ندارد. دل آدم می‌میرد. با این گرمایی بی مزه‌اش چاره‌ای جز خوابیدن زیر باد کولر ندارم. دراز بکشم و با گوشی نازنینم سفر کنم به سراسر دنیا. با چهره‌های مشهور گپ بزنم خوش‌و بشی هرچند کوتاه داشته باشم. حالا در این بین اگر دستم برسد به بشقاب میوه، دلی هم از عزا در می‌آورم.

از حرف‌هایش خسته شده بودم. میوه‌ها را داشتم درون ظرف می‌چیدم. با خودم گفتم همین حالاست که بگویدچرا فقط دو نوع میوه. چرا فقط گیلاس و هلو؟ هلو را که با دستمال خشک می‌کردم با خودم گفتم حتما میوه مورد علاقه‌اش هلو است. این را از رک گویی و پر حر‌فیش می‌گویم. اینکه می دانستم تنبل است اما بلند پرواز. این را از یکی از دوستانم یاد گرفتم شخصیت هرکسی را با توجه به میوه‌ی مورد علاقه‌اش می‌گفت. مثلا من خودم سرگردانم بین میوه‌ها. می‌شود گفت شخصیت من به نوعی سالاد میوه است.

امادر مورد این دوستم حدسم اشتباه است کسی که میوه‌ی محبوبش هلو باشد ارزش زیادی برای رفاقت قائل است نه این دوست من که نه تنها رفیق که برای خانواده هم ارزشی قائل نمی‌شود. شاید میوه‌ی مورد علاقه‌اش گیلاس باشد. این را از غر زدن‌هایش می‌گویم. اینکه فقط طعمِ تلخ زندگی را خوب چشیده و به جای تجربه گرفتن حالا شده‌اند آینه‌ی دق برای او. اما نه از اینکه به راحتی ابراز احساسات می‌کند محال است میوه‌ی محبوبش گیلاس باشد.

اماهیجان زده است. به هر حرف و سخن که خوب است، به در و دیوار هم واکنش نشان می‌داد که به نظرم باید عشق گلابی باشد! گلابی! به خصوص که می‌دانستم زود باور است. و دوستی‌هایش لحظه‌ایست.

بگذریم من ظرف میوه را مقابلش گذاشتم. انتظار داشتم بگوید گلابی ندارید!!! اما نه تنها سوال نپرسیدکه نمی‌دانست هلو و گیلاس را در چشمش بگذارد یا گوشش. انگاردستِ کمی از من ندارد اوهم یه سالاد میوه است. 

مذاکره

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/29  •  4 نظر »

حرف زدن با بعضی از آدم‌ها مثل مذاکره‌ی امروز ما و زینب کوچولو بی نتیجه است. وقتی کلی تلاش کنی که اجی مجی لاترجی صحیح است و او اصرار که نه اجی مجی یا فرجی. سند هم برایت می‌آورد که همان یافرجی که بعد از نماز در مسجد می‌گوییم. مجبور می‌شوی به قبول تفاهم نامه‌ی اجباری که باشد همان اجی مجی یافرجی.

اینکه خوب است هنگام بازی گل یا پوچ یا همان پر و پیک خودمان هر دو دستش خالی بود. به اصطلاح گل را در جیب لباسش قایم می‌کرد.دوباره نشستیم سر میز مذاکره. اینکه گل باید در یکی از دست‌هایت باشد و ما حدس بزنیم. باز همان آش و همان کاسه نه همین که من می‌گویم. توپ وتشر هم می‌زد. مجبور شدیم برای اینکه آبمان با هم در یک جوی برود حرف او را قبول کنیم. با این حال در تمام طول مذاکره نیشمان تا بنا گوش باز بود.

سایه نوشت:خدا برایتان نخواهد که روزی با فرد بی‌منطقی مذاکره کنید. که اگر گفت مرغ یک پا دارد یعنی دارد…

1 3 4

 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟