موضوع: "انقلاب افراط ها و افریط ها"

این راه مرد می‌خواهد...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/06/21  •  9 نظر »

سرمان را به قدری بی‌مزه شلوغ می‌کنیم که به هیچ کارمان درست نمی‌رسیم. قول و قرارهای کاری هم فراموش می‌کنیم. می‌شویم رئیس‌جمهوری‌که وقت سر خاراندن هم نداریم. فرصت یک لیوان آب خوردن هم بی‌خودی برای خودمان نگذاشته‌ایم. فرق ما با رئیس‌جمهور‌های واقعی در این است که آنها رئیس دفتر دارند و هزار خدم و حشم که همه بسیج می‌شوند، کار می‌کنند. رئیس جمهور هم با لبخندی یا اخمی، تائید یا رد می‌کند. علاوه براین تنها کار سنگینش گرفتن خودکاری در دستش است یا مهر کردن شاید اینها هم با خودش نباشد :)

مثل ما نیستند که همیشه در حال دویدن هستیم. دوی ماراتونی نگفتنی. تازه شب هم که می‌شود ذکر ای وای ای وایمان، تا آسمان بالا می‌رود. کارها را نصفه نیمه میان راه رها کرده‌ایم که شاید فرجی از ناکجا آبادی بشود و بقیه‌اش به امید نیم نگاهی خودش پیش برود. معجزه‌ها تنها پناهگاه تنبلیمان است هرجای هم نشد قسمت نبوده و خدا نخواسته. حکمتی را جستجو می‌کنیم. کلی بگویم به عادت سوف سوف اعتقاد داریم و پایبندیم. شعارمان هم که هر روز کوبنده تر از قبل با مشتهای گره کرده فریاد می‌زنیم که ترک عادت موجب مرض است. خودمان را قاطی هر کاری می‌کنم. نخواهیم هم قاطیمان می‌کنند و آنقدر هم می‌زنند که اصلا به ذهنمان خطور نمی‌کند بدون این کار هم قبلا می‌زیسته‌است :))

روده درازی می‌کنم برای اینکه می‌خواهم خودم را دلداری بدهم. پیش خودم ضعف‌هایم را روپوشونی کنم. ماست مالی کنم که مبادا خودم را ملامت کنم. که مثلا چرا فلان جلسه را رفتی؟ فلان حرف را زدی؟ به تو چه مربوط است که فلان کار فرهنگی قرار است به درد بخورد یا نه؟ به تو چه مربوط است فلان سازمان یا ارگان یا هر کوفت و زهرمار دیگر قرار است چه گلی بر سر فرهنگ پتی جامعه بزند؟ که حالا همزمان دو جا و در یک ساعت مشخص قول می‌دهی؟بعد هم می‌مانی کدام اولویت دارد. با کلی التماس به ذهن گچی ات تازه به این میرسی که فلان جلسه مهم تر است و جان عمه‌ی نداشته‌ات را سپر حرف‌های ریز و درشت دور برت می‌کنی. جالب این است که با کلی بریز و بپاش و دستور مشورت مجبوری می‌شوی آن که کم اهمیت تر است را بروی. دک و پزشان بالاتر است :))

می‌نشینیم پشت میزی که همه در ظاهر عالم،عاقل،ایده‌پرداز،روشن‌فکرند. می‌مانی که اصلا تو در میان این جمع حرفی برای گفتن داری یانه. یک جور وصله‌ی ناجور به حساب می‌آیی. و الحمدلله نه طرحی داری و نه فکر و نه ایده‌ی جدیدی! با تعارف و تمجید و مسخره بازی‌های تشریفاتی شروع را از سر خودت باز می‌کنی. کمی از حرفها‌ی نیمه پخته و گاها نپخته و خام و شعاری بقیه را کنار هم می‌گذاری با حذف و اضافه و تغییر جمله و برخی کلمات حالاحرفی برای گفتن داری. باید آماده باشیدکه نوبت به تو برسد و تو نطق خودت را آغاز کنی. بدون هیچ استرسی از عدم آمادگی ، شروع می‌کنی به حرف زدن.ب بسم الله را که می‌گویی همه‌ی نگاه ‌ها به تو خیره می‌شود.تو حرف‌های خودشان را با کمی آب و تاب بیشتر تحویلشان می‌دهی و آنها تائید می‌کنند. کم‌کم لبخندها مهمان لب‌ها می‌شود. همه خودکا بدست یادداشت برداری می‌کنند. حرفت که تمام می‌شود ذکر الله اکبر از چشم‌های وهم زده‌ی همه‌ خوانده می‌شود. خلاصه نتیجه‌ی جلسه جنون آور‌است. حرف تو تصویب و حکم به اجرای آن داده می‌شود. آنچه تو گفته‌ای. آن چیزی که خودت هم نفهمیده‌ای! علامت سوال بزرگی روی سرت سنگینی می‌کند. مانده‌ای بین اینکه واقعا فهمیده‌اند یا ادایش را در می‌آورند. با این کارشان تو به میزان فهم مدعوین جلسه پی‌می‌بری‌! مهم‌تر اینکه کشکی بودن جلسه برایت محرز می‌شود. با عذر خواهی از همه، راه می‌افتی به امید اینکه به ته‌مانده‌ی جلسه‌ی بعدی برسی. به سرعت برق و باد خودت را می‌رسانی. در راه هم انواع و اقسام و مدل های مختلف عذر خواهی را ردیف می‌کنی و مدلی که به آن جمع بیاید را انتخاب می‌کنی اینکه بابت تاخیر پیش آمده عذر خواهی می‌کنم. اما وقتی می‌رسی از تمام عجله‌ای که داشته‌ای پشیمان می‌شوی و خودت را به رگباری از فحش‌های تر و تمیز می‌بندی. جلسه با تاخیر یک ساعته شروع شده است. متاسف می‌شوی برای مجموعه‌ای که قرار است…‌

ولش کن. گاهی باید سکوت کرد و چیزی نگفت. گذشت شاید با فرج همه‌ چیز درست شود. فقط خودت باشی و راهی که می‌دانی. خیلی‌ها و از جمله خودم مخالف این حرف‌ها هستم. اما ما که شعارمان این است که قرار است سرباز امام زمان باشیم و فرهنگ انتظار را در جامعه گسترش دهیم خودمان می‌لنگیم. لنگان لنگان کجا می‌شود کار فرهنگی کرد. کجا می‌شود گفت کار می‌کنیم که فرج حاصل شود و مولایمان از پشت پرده رخ نمایان کند. کجا می‌شود گفت که ما منتظریم! کجا می‌شود گفت برای امام زمانمان زینب و عباسیم‌!کجا می‌شود گفت ما مرد این راهیم!

باید بشینم فیلم نامه بنویسم :))

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/06/09  •  2 نظر »

فیلم پدر دقیقا چی شد؟

من که متوجه نشدم تابقیه‌ی گفتن حامدبو که با لیلا تماس گرفت. واقعا حامد بود؟ اگر حامد بود از اون موقع تا حالا کجا بود؟چرا الان که پیدا شد دقیقا با دفتر لیلا تماس گرفت؟ چقدر شباهت دارد فیلم پدر به فیلم‌های هندی! حیف از آن همه اشتیاق برای دیدن این فیلم. هرچند این میل و اشتیاق برای دیدن قسمت‌های آخر فیلم میشه گفت از نصف هم کمتر شده بود. پنج شش قسمت آخر را درست دل ندادم یا پای تلفن بودم یاچت یا با زینب مشغول بازی بودم. قسمت آخر هم دقیقا با دوستان کوثرنتی در بیسفون بودیم :)

با این سریال‌ها واقعا وقت آدم را می‌گیرند. سریال‌های درپیت و بدرد نخور. شروعش مخاطب را جذب می‌کنند ولی به نیمه که رسید فقط می‌خواهند یک جور جمعش کنند*. البته همه‌ی حرفشان را در همان چند قسمت اول می‌زنند. در واقع نسخه‌ی پیچیده‌ شده‌ای را به خورد من و شما‌ی مخاطب می‌دهند. مهم اقناع مخاطب هست که با همان عشق‌بازی‌هاو شوک‌های عجیب و غریب حاصل می‌شود. الحمدلله دلها و ذهن‌های ماهم که حاصل خیز است. در ضمیر ناخودآگاه همه‌ی مخاطبان ثبت می‌شود. اگر تاثیر آنی هم نداشته باشد حتما در دراز مدت به هدفشان خواند رسید. طی نشست و برخاست با خیلی از دختران جوان به این نتیجه رسیدم که همه‌ی دختران تا بی‌حجابند و از هفت دولت آزادند خدا هم کاری به آنها ندارد. خوشبختند و بک زندگی راحت یا نسبتا راحتی دارند. اما به محض اینکه محجبه شدند و خواستند زندگیشان در چهارچوب دین باشد خدا هم می گوید بگیر که آمد. اول از همه شریک زندگیت که عاشقش هستی را می‌گیرد بعد هم از همه طرف بدختی است که هجوم می آورد. تنهایی لیلا، ستایش، سریال پدر و … .تنها تفاوتشان در ثروت و یا اخلاق خانواده‌های خودشان یا همسرشان است و الا هرسه با یک بچه‌ی یتیم پدر ندیده‌ می‌مانند و کوهی از مشکلات.

سایه نوشت: هی به کله‌ام می‌زنه که بشینم دوتا فیلم نامه‌ی درست و حسابی بنویسم :) که حداقل آخرش یه چیزی دست آدمو بگیره ;-) بالاخره یه چیزی تو پستوهای ذهنم پیدا میشه که بهتر از…..باشه :)))

*من اینجا کاری به فیلم های سینمایی نداشتم و فقط خواستم سریالهای پر مخاطب و کپی پیستی تلویزیون را بگم به استثناء سریال آنام که پایان بندی خوبی داشت لذت بردم با اینکه کلی اشک ریختم و غصه‌م شد.

دولبریتی‌ هم نیستی بی‌سواد!

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/31  •  6 نظر »

سایه نوشت:
یکی از سلبریتی‌ها عید قربان را تبریک گفت آن هم پیشاپیش. البته ناگفته نماند که فقط عید را تبریک گفتند منهای قربانی کردن. خب خیلی روح لطیفی دارند با قربانی کردن مخالفند. خب دست خودش نیست رقیق القلب تشریف دارند. اینکه حالا چرا عید قربان را تبریک گفتند واقعا برای من سوال شده است.
ایشان چون خیلی روشنفکر تشریف دارند گفتند به جای قربانی کردن و به خطر انداختن بهداشت عمومی شهرم، یک درخت می‌کارم؛ درختی که نفس آیندگان شهرم خواهد بود.
احتمالا تقویم این بازیگر عزیز روز درختکاری ندارد خواستن روز عید قربان جبران کنند. یانه گیاهخوار هستند یا…
فقط یک سوال که ذهنم را قلقلک می‌دهد واگر نگویم احتمالا مرضی می‌شود و جانم را می‌گیرد اینکه چرا سلبریتی‌ها تا این اندازه احساس مسئولیت می‌کنند که باید راجع به همه چیز نظر بدهند؟
بابا کوتاه بیائید؟ هرچه گفتید قبول در مورد اسلام و احکام اسلامی لطفا جان عمه جانتان نظر را بی‌خیال :))
دکترعلی شریعتی روحت شاد چه افسوس به‌جا و خوبی رسیده آن‌روز که بی‌دینی نماد روشنفکری شده است.

*افسوس روزی خواهد آمد که بی‌دینی نماد روشنفکری باشد«دکتر علی شریعتی»

لطفا گوسفند نباشید!

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/18  •  6 نظر »

خاطرتان باشد گفتم در بین دوستانم هستند کسانی که احساس می‌کنند باید دلشان برای من بسوزد. طوری به من ترحم می‌کنند که انگار نه می‌شنوم و نه می‌بینم و نه می‌توانم سخن بگویم. تصورشان از من این است که قدم در بیراهه‌ی گذاشته‌ام که آخرش سقوط از لذت زندگی‌است. یکی از آنها می‌گفت: آدم باش کمی هم بین ما باش. حداقل خانواده‌ی سبز بخوان من امتداد در دستم لبخند می‌زدم. اما با تمام تفاوت‌های که با این دست از دوستانم دارم همیشه دوستشان دارم و دلتنگشان هستم. 
کتابی را به عنوان هدیه به من داد بیا حالا که مثل این دیوانه‌ها خوره‌ی کتاب داری حداقل از این دست کتاب‌ها بخوان! حداقل چیزی بخوان که رشد کنی!
نمی‌دانم دقیقا منظورش چه بود؟قد کشیدنم؟وزن اضافه کردنم؟ یانه! درکم بالا برود؟ به قولی با خواندن کتاب حرفی برای گفتن داشته باشم!
هدیه را که باز کردم خنده‌ام گرفت. کتاب را از دستم کشید گفت: جدی باش. عصبانی بود از نیش شل و بی مزه‌ی من. خودش می‌دانست وقتی شروع کنم به خندیدن ترک دیوار هم می‌شود نمایش مستربین و من نمی‌توانم خودم را جمع‌ و جور کنم و تا یک دل سیر نخندم بس نمی‌کنم. با همان عصبانیت ساختگیش گفت: بخوان و لطفا گوسفند نباش!
چشم‌های گرد و از حدقه بیرون زده‌ام که از خنده اشک می‌ریختند را سمت جلد کتاب چرخاندنم و گفتم: دستت درد نکنه یعنی من گوسفندم!حالا چرا گوسفند!همچنان می‌خندیدم.
از خنده‌ی من او هم خندید و گفت: حالا که مثل این جزامی‌ها، درد کتاب خوانی‌ات به ماهم سرایت کرده. حداقل از این کتاب‌ها بخوان! خدا خفه‌ات کند دختر… 
کتاب برایم جالب و جذاب نبود اما به خاطر دوست تازه بیمار شده‌ام خواندم. همه‌ی کتاب را نه جملات ناب، نظرات بزرگان و شعرهایش را خواندم. بولد مشخص بودند. موضوع کتاب روانشناسی بود. خود نویسنده پیشنهاد کرده بود که این کتاب و دست نوشته‌ها را به عنوان یک کتاب درسی بخوانید، نه برای سرگرمی.
حالا من باید بگویم خدا دوستم را خفه کند.کتاب برای من سرگرمی بود.شاید نویسنده‌ی کتاب من را حلال نکند. امروز اتفاقی کتاب را در قفسه‌ دیدم و به یاد دوست عزیزم افتادم.
جان کلام یکی از بخش‌های کتاب را برای شما می‌نویسم: برای رفع مشکلات؛ آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین‌ها را بالا بزن! آنگاه دستان خداوند را می‌بینی که زودتر از تو دست به کار شده‌.

سایه نوشت: قصد معرفی کتاب را ندارم چون خودم نظریات کتاب یا همه کلام بزرگانی که در کتاب آورده شده را قبول ندارم. نظریاتی مثل نظرات اشو، فروید، هلن کلر، دیل کارنگی، لوئیز هی نمیدونم همه اینها نظریه پرداز بودن یانه. در مقابل نظریات دکتر شریعتی وبرخی از دعاها و همچنین آیات قرآن و شعر های هم از حضرت مولانا و حافظ و جبران خلیل جبران عزیز هم دارد. در واقع آش شله قلمکار خوبی است. برای همه‌ی سلیقه‌ها.
فقط نمی‌توانم قبول کنم ما که‌ دینمان ریز ریز مسائلی را که در زندگی فردی و اجتماعی نیاز داریم را بیان کرده چرا باید منتظر نظریات دیگرانی مثل اوشو و فروید باشیم.

عاشق شوید

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/05/04  •  4 نظر »

برای هرکسی فصلی است به نام فصل عاشقی. عشق زیباترین فصل از عمر چند ساله ی ماست. فصلی که دستور زبانی دارد که شاید خاص دل تنهایی تو باشد. وقتی عشق به سراغتان آمد او را پس نزنید. شاید بهت زده شوید وقتی دلتان ایست می‌کند. نفس زدنتان آهنگین شود. دلتان از صدای چک چک عشق هول بردارد. دنیا برایتان رنگین تر از قبل و کوچکتر از همیشه‌اش باشد. طبیعی است که با عشق چهره‌تان به تبسمی ریز گشوده شود.گونه هایتان گل بریزد و به سرخی کم رنگی نقاشی شوند.چشم‌هایتان به شراب نگاه معشوق مست شوند. کویر دلتان سبز شود. هرم نفسهایتان به گرمی آتش سوزان شود. اگر جهانتان خالی‌ست عاشق شوید. بگذارید لحظه‌هایتان به آبی فیروزه‌ای عشق آرامش بگیرد. بگذارید کسی باشد که خلوت‌هایتان با رژه‌های بی‌وقفه‌ و شیرین او شلوغ شود‌. بگذارید فکرتان بابودن کسی جذاب و دوست‌داشتنی شود. بگذارید کسی باشد که با اطمینان به شما بگوید دنیایی من بدون تو و دنیایی تو بدون من چیزی کم دارد. چیزی از جنس بودن من و تو. بگذارید کسی باشد که بدون شما زندگی برایش سرد، خشن و دردآور باشد. فقط کافیست عاشق شوید اما بدانید قبل از عاشق شدنتان عاقل شوید.

سایه نوشت: فیلم پدر، فیلم جذاب و دوست داشتنی و در عین حال چالش برانگیز است. عشق لیلا به حامد دوست داشتنی است.اما در مقابلش عشق حامد به لیلا را ضایع کننده عشق محکم لیلا می‌دانم. عشق لیلا، از جنس عشق زلیخاست. پاک و سزاوار بهترین‌ها. با اینکه دوست دارم لیلا هر چه زودتر به معشوقه‌اش برسد به همان اندازه هم منتظرم تا حامد دوست‌داشتنی فیلم دلیل محکمی برای عاشق شدن داشته باشد. البته سایه خود درگیری دارد و گاهی هم نظرش این است که عاشق شدن دلیل نمی‌خواهد. می‌خواهم خودم را نقد کنم زیرا یک جوان مذهبی حافظ قرآن بی دلیل عاشق نمی‌شود. نمی‌توانم تصور کنم حامدی که یوسف‌وار از دست زنان هوس‌باز مصری خودش را از پنجره به پایین پرت کرد حالا عاشق زلیخا شود آن هم بی‌دلیل. عاشق دختری که هیچ تناسبی با او ندارد. یکباره در مقابل همه به خاطر عشق بی دلیلش چهره به چهره، فیس تو فیس زل بزند به زلیخا…بی دلیل…  سایه هوچنان با خودش درگیر است و هنوز عشق را بی دلیل می‌داند می گویید اول دلیل نمی‌آید و بعد عاشق شویم اول عاشق می‌شویم بعد دلیل می‌آوریم که چه شد که عاشق شدیم….

سایه نوشت: نقش پدر حامد را بسیار دوست دارم. خیلی عالیه. اینم بگم که از همین حالا غصه‌م شده که چرا حامد میمیره :((

1 2

 
 
مداحی های محرم