موضوع: "آه نوشته"

آن مرد با عشق آمد ...

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/09  •  11 نظر »

شب  را پایانی نیست . اینجایم، همین جا در اتاقم .روحم در آزار است. نه پریشان است. روحم گم می شود در نا خودآگاهی که نمی دانم از چه اینقدر پریشان است. یکی می شوم با حسی که از آن شب هیچ گاه از من جدانشد.

این چه خوابی بود.همان خواستگارسمج ، لاغر و خنده رویم بود چرا چنین گفت: بعضی از دل بستگی ها هم دنیایت را می سازد و هم آخرتت را …

من که او را به خاطر تمام نداشته هایش قبول نکردم.اصلا در شأن خانواده ی ما نبودند. پس این صدا چیست که همینطور در گوش من زمزمه می کند که شاید اینک در خارج از زمان ایستاده و تورا نظاره می کند ، ذهن کاغذی و مچاله ی تو قادر به درک وجودش نیست .

از وجود خودم  چرا و چه بی علت بدم می آید. خورشید کجایی ای کاش زودتر چهره خندانت بدرخشد وشبم را به صبح برساند . خوابم یا بیدار ؟ چرا تاریکی شب با من چنین می کند؟

آن شب چه آرام نشسته بود حس می کردم می خواهد بخندد ولی نه وقتی هم که با او تندی کردم همین گونه بود. با این که گفته بودم نمی خواهم با او سخن بگویم، بازهم اصرار داشت.

نشستم مغرور. او سخن می گفت و من به دستان خشکیده اش نگاه می کردم. مثل همیشه می گفت: لاغر هستم اما ورزشکارم، در مورد کار و خانه هم خدا بزرگ است ، من امیدم به خداست. چقدر سخت می گیرید. من از شما انتظار نداشتم، شما را گونه ای دیگر به من معرفی کرده بودند. گفته بودن مادیات برایش ملاک نیست در معنویات سیر می کند. بلند شد برود. همین طور که نگاهش را به زمین دوخته بود گفت: منتظر می مانم تا فردا شب خوب است. مادر تماس می گیرد اگر بازهم نظرتان منفی بود برایتان آرزوی خوشبختی می کنم و شما برای عاقبت بخیری من دعاکنید.

چقدر خالی ام. آری پر از خالی و بی هدفی. این حس چیست که هر لحظه قوی تر از قبل فکر مرا به سمت او می کشاند. با صدای تلفن، اضطراب به خانه ی دلم میهمان می شود. بفرمائید. چرا هِس هِس نفس هایم بی امان از پی هم می دوند. انگار مسابقه است. چشمم در این سلام خورشید به سیاهی شب پناهنده می شود. وای وای اگر قلبم بایستدحق دارد.  چقدر در آرزوی چنین مردی بودم. همای سعادت آمد. مهلت داد ولی من، خدایا من با خود چه کردم ؟

پاهایم سنگینی این قلب مغلوب را تحمل نمی کند.

یک سال نمی گذرد که آمد نشست. چهره به چهره غزل عاشقانه سرود. من انکارش کردم. واو فقط خندید.

او می بخشد. به من می بخشد ضعف مهربانیم را. شهدا بالاتر از آنندکه ما می پنداریم. او شهید مدافع حرم شد. باورش برایم سخت است. هنوز مبهوت نگاه های مهربان و دست های خشکیده اش هستم.

حالا فقط می توانم در خیالم سُر بخورم و عشق بسرایم برای مردی که در انتظارش بودم، آمد ومن.

آن مرد آمد.

آن مرد با عشق آمد.

با عشقی پاک و به گفته ی خود چند ساله آمد.

آن مرد …آن مرد ….آن مرد آمد و من نفهمیدم که همان مردی است که از خدا می خواهم. تازه فهمیدم که من هم عاشقش بودم. نه دروغ چرا که من عاشقش شدم. در تمام این آشوب های درونم فقط سکوت می تواند همدمم باشد…

تقدیم به دوست نازنینم. هرچند هیچ گاه نمی توانم حس درونیش را همان گونه که هست درک کنم ….

بقیه هم دل دارند

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/04/08  •  2 نظر »

تک تکِ مکث ها، 

سکوت ها، 

لبخندها،

بغض ها و گریه ها 

علت دارند.

یاد بگیرم به طرف مقابلمان احترام بگذاریم.طرف مقابلمان را موجودی زنده و با احساس ببینیم. همانطور که خودمان حق داریم احساسات مان را بروز دهیم، بقیه هم حق دارند. چطور شما به بهانه ی اینکه دل دارم هرکاری می کنید و حق را به خودتان می دهید انسانهای دیگر هم دل دارند. تصور نکنید فقط دل شما دل است و دل بقیه گِل. دریک کلام هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند.

خودت هستی و خودت

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/31  •  8 نظر »

دوست داری که باشد. اما نبودنش هم، آزارت نمی دهد. با این حال گاهی حیات خلوت دلت را آب و جارو می کنی. حصیری پهن می کنی. نان سنگک گرم با چای تازه دم قند پهلو در استکانهای کمر باریک می ریزی. منتظرش می مانی.

خودت را می آرایی. حرفهایت را سبک سنگین می کنی. لبخندت را که کنج لبانت نشسته پنهان می کنی. غافل از اینکه چشمانت تمام لبخندهایت را فریاد می زند.موهای خیالت را تا کمر می بافی. اما او که باید نمی آید. مثل همیشه خسته می شوی. می نویسی من مبتلا ترینم به خودم.

جناب چشم هایت رد خیال بافی هایت را می گیرد. دوباره به او می رسد. نم نم باران هم خلوت تو را با او عاشقانه تر می کند. می نویسی امروز خسته ام بیا. می دانی اعتنا نمی کند. از عشقت به او فریاد می زنی. از حسی که نسبت به او داری می نویسی. اما مثل همیشه بی اعتنا به تو ایستاده در گوشه ی خیالت. می نویسی بیا.

نرمی دستانش را دوست داری. حلاوت و تازگی نگاهش را. به تو که خیره می شود بند بند دلت آب می شود. قهرش را تاب نمی آوری. خسته می شوی. فکرت به سمت رمالها می رود. درست است فقط یک طلسم می تواند تو را از او و او را از تو بگیرد. یک جادو. باید یک کاسه آب برداری چهارقل بخوانی و چهار گوشه ی دلت بریزی. یا آیت الکرسی بخوانی و فوت کنی همه جای دلت را. اصلا بلندشو اسفندی دود کن. چشم حسود و ناپاک را از خودت دور کن. مگر می شود او با تو قهر باشد. خب خودت هستی و خودت. خسته می شوی.می نویسی این من، مثل همیشه نمی تواند خودش را بنویسد. با خودش غریبه تر از آن است که خودش را مشق کند.

برگه را مچاله می کنی. چشم هایت را می بندی. دراز می کشی. پاهایت را روی هم می اندازی. آه می کشی.

مخاطب خاص

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/20  •  10 نظر »

وقتی واژه ای برای نوشتن پیدا نمی کنی، ذهنت قفل می شود.هنگ می‌کند.همه‌ی مخاطبانت را بلاک می‌کنی. اصلا برایت لایک یا کامنت دیگران مهم نیست.

وقتی واژه نباشد اصلا خواننده برایت مهم نیست. چون تنها وسیله‌ی ارتباطی تو با آنها قطع شده. شاید از آتش دل سوخته‌ات دودی بلند شود و  نظرهمه‌ی فالوور‌هایت را به سمت تو جلب کند.

وقتی واژه‌ای نباشد در حسرت نوشتن روز را به شب و شب را به صبح می‌رسانی .وقتی واژه‌ای نباشد می‌شوی مثل من. همه چیز برایت بی اهمیت می‌شود که به دور از شعار می‌گویی دنیا برای اهلش بماند ما که نه از اهل دنیاییم و نه از آخرت.

این را می‌گویی اما دلت یک دایرکت می‌خواهد که فقط برای تو باشد.تو بنویسی و او بخواند و برایت لایک بفرستد. اصلا توننوسی و او بگوید کجایی؟

توبنویسی در لاک خودم روزگار سپری می‌کنم. کار به احدوالناسی ندارم. فقط مانده‌ام چرا همیشه رد پای همه را در زندگیم می‌بینم. من خودم را چسبیده‌ام کار به کسی ندارم. نمی‌دانم چرا روزگار بامن سرِ ناسازگاری گذاشته.

او بنویسد: خب وقتی خِفت می‌کنی یک گوشه و اجازه می‌دهی همه‌ی بدی‌های عالم روی افکارت چنبره بزنند حق نداری الم شنگه بپا کنی که چرا این شد و آن نشد.

دوست داری ادامه بدهد. او بنویسد و تو سکوت کنی. دلت می‌خواهد سکوتت را دوست داشته باشد.بنویسد وقتی باشی حرف هم که برای زدن نداشته باشی من دوستت دارم. سکوتت را هم دوست دارم. فقط باش. فقط برای من باش. در همین فکر‌ها هستی که همه‌ی این هارا می‌‌نویسد.

از خوشحالی در پوست خود جا نمی‌شوی . خودت را لوس می‌کنی برایش می‌نویسی: فکر کردم دوست نداشتي صدایم را بشنوي برای همین مرا از خودت دورم كرده‌ای. می نویسد: دوباره سر خود در مورد من قضاوت کردی. عزیزم کی شد بیایی و من برای تو وقت نداشته باشم. خودت می‌دانی برای من مخاطب خاص هستی.

این را که می نویسد دلت غنج می رود.دوباره می‌نویسی: مهر و رأفت تو  را می دانم.من از تو صبر و گشايشی نزديك، گفتاري راست ، پاداشي بزرگ می‌خواهم.

حس میکنی دارد به تو لبخند می زند. لبخندی که تمام وجودت را می‌گیرد.بعد می نویسد: همیشه همین بوده. تو فقط برای من باش.

به خودت که می آیی پُر از واژه شده ای. دوست داری بنویسی فقط از او بنویسی.

 

پ.ن:اَللّـهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ صَبْراً جَميلاً وَفَرَجاً قَريباً وَقَولاً صادِقاً وَاَجْراً عَظيماً

یکه تازِ صلح

نوشته شده توسط عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن در 1397/03/05  •  5 نظر »

قیام ساکتِ حسن، در خود خروشی دارد که مقدمه ی آفرینش قیام حسین است.

قیامی که شاید خیلی ها به امام مهربانی ها خُرده بگیرند.

قیامی که از چشم خیلی از بی بصیرت ها پوشیده مانده است.

قیامی سراسر بغض و تنهایی.

قیامی فریاد گونه، فریادی که بغض شد ودر حسن ماند.

بغض سنگینی که در فریاد حسین فراگیر شد.

بغضی انقلابی…

بغضی در گلویی که می خواست اما نتوانست.

 وقتی عبیدالله بن عباس باشد رد پای صلح هم پیدا می شود.

 وقتی معاویه باشد و تنها ترین سردار، صلح هم انقلابی ترین نرمش تاریخ می شود.

 وقتی یکی دلی نباشد، وقتی بیوفای و بی اعتمادی مد روز باشد حسن تسلیم صلح می شود.

اصلا وقتی نان به نرخ روز باشد مهدی هم باشی تنها ترین سردار می شوی.

 یکه تاز صلح که باشی ، سکوتت شمشیرحسین را به کمال می رساند.

 تنهائیت در ساباط، عاشورایی حسین را رقم می زند.

حسن که باشی….

1 2

 
 
گالری تصاویر