9
تیر

آن مرد با عشق آمد ...

شب  را پایانی نیست . اینجایم، همین جا در اتاقم .روحم در آزار است. نه پریشان است. روحم گم می شود در نا خودآگاهی که نمی دانم از چه اینقدر پریشان است. یکی می شوم با حسی که از آن شب هیچ گاه از من جدانشد.

این چه خوابی بود.همان خواستگارسمج ، لاغر و خنده رویم بود چرا چنین گفت: بعضی از دل بستگی ها هم دنیایت را می سازد و هم آخرتت را …

من که او را به خاطر تمام نداشته هایش قبول نکردم.اصلا در شأن خانواده ی ما نبودند. پس این صدا چیست که همینطور در گوش من زمزمه می کند که شاید اینک در خارج از زمان ایستاده و تورا نظاره می کند ، ذهن کاغذی و مچاله ی تو قادر به درک وجودش نیست .

از وجود خودم  چرا و چه بی علت بدم می آید. خورشید کجایی ای کاش زودتر چهره خندانت بدرخشد وشبم را به صبح برساند . خوابم یا بیدار ؟ چرا تاریکی شب با من چنین می کند؟

آن شب چه آرام نشسته بود حس می کردم می خواهد بخندد ولی نه وقتی هم که با او تندی کردم همین گونه بود. با این که گفته بودم نمی خواهم با او سخن بگویم، بازهم اصرار داشت.

نشستم مغرور. او سخن می گفت و من به دستان خشکیده اش نگاه می کردم. مثل همیشه می گفت: لاغر هستم اما ورزشکارم، در مورد کار و خانه هم خدا بزرگ است ، من امیدم به خداست. چقدر سخت می گیرید. من از شما انتظار نداشتم، شما را گونه ای دیگر به من معرفی کرده بودند. گفته بودن مادیات برایش ملاک نیست در معنویات سیر می کند. بلند شد برود. همین طور که نگاهش را به زمین دوخته بود گفت: منتظر می مانم تا فردا شب خوب است. مادر تماس می گیرد اگر بازهم نظرتان منفی بود برایتان آرزوی خوشبختی می کنم و شما برای عاقبت بخیری من دعاکنید.

چقدر خالی ام. آری پر از خالی و بی هدفی. این حس چیست که هر لحظه قوی تر از قبل فکر مرا به سمت او می کشاند. با صدای تلفن، اضطراب به خانه ی دلم میهمان می شود. بفرمائید. چرا هِس هِس نفس هایم بی امان از پی هم می دوند. انگار مسابقه است. چشمم در این سلام خورشید به سیاهی شب پناهنده می شود. وای وای اگر قلبم بایستدحق دارد.  چقدر در آرزوی چنین مردی بودم. همای سعادت آمد. مهلت داد ولی من، خدایا من با خود چه کردم ؟

پاهایم سنگینی این قلب مغلوب را تحمل نمی کند.

یک سال نمی گذرد که آمد نشست. چهره به چهره غزل عاشقانه سرود. من انکارش کردم. واو فقط خندید.

او می بخشد. به من می بخشد ضعف مهربانیم را. شهدا بالاتر از آنندکه ما می پنداریم. او شهید مدافع حرم شد. باورش برایم سخت است. هنوز مبهوت نگاه های مهربان و دست های خشکیده اش هستم.

حالا فقط می توانم در خیالم سُر بخورم و عشق بسرایم برای مردی که در انتظارش بودم، آمد ومن.

آن مرد آمد.

آن مرد با عشق آمد.

با عشقی پاک و به گفته ی خود چند ساله آمد.

آن مرد …آن مرد ….آن مرد آمد و من نفهمیدم که همان مردی است که از خدا می خواهم. تازه فهمیدم که من هم عاشقش بودم. نه دروغ چرا که من عاشقش شدم. در تمام این آشوب های درونم فقط سکوت می تواند همدمم باشد…

سایه نوشت: تقدیم به دوست نازنینم. هرچند هیچ گاه نمی توانم حس درونیش را همان گونه که هست درک کنم ….


free b2evolution skin
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(11)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
11 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: مدرسه علمیه کوثر اصفهان [عضو] 

سلام
مطلب خوبی بود
به وبلاگ ما هم سر بزنین و ما را از نظرات سودمندتان بهره مند کنید
http://kosar-esfahan.kowsarblog.ir/

1397/07/10 @ 11:02
نظر از: سعید [بازدید کننده]
سعید
5 stars

اللهم اجعلْ عواقبَ اُمورنا خیراً
کاش یه کم به اعتقاداتمون باور داشتیم یا به باورهامون اعتقاد

1397/05/07 @ 00:18
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

ای کاش :(

1397/05/07 @ 00:23
نظر از: عابدی [عضو] 

خیلی زیبا

1397/04/16 @ 08:17
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

نگاهتون زیباست بانو :)

1397/05/06 @ 23:46
نظر از: مهیار [عضو] 
مهیار
5 stars

قلب ها همدیگر را میشناسند.
اگرچه درپس روزمرگی پنهان شوند ولی وقتی فردی بیاید که قلبش را به زنگار نفروخته باشد همه حس میکنند.
در برابر این پرستوها همه احساس میکنیم که آنها چیزی دارند که ما نداریم.
انسانیت درون انسانهاست.آنان که تصور میکنند انسانیت تعریفی است بیایند وشهدای ما را ببینند.احساس عجز در برابر اینها یعنی احساس کمبود انسانیت…

1397/04/12 @ 01:30
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

تشکر از حضور شما :)

1397/04/12 @ 23:03
نظر از: عابدی [عضو] 

زیبا نوشتی خواهرم
موفق باشید

1397/04/11 @ 08:21
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

سپاس از شما
نگاه شما زیباست

1397/04/11 @ 10:26
نظر از: ميرزايي [عضو] 

خیلی زیبا نوشتید.موفق باشید

1397/04/10 @ 10:45
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

تشکر از حضورتون
زیبا می بینید

1397/04/10 @ 12:41
نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 
5 stars

با سلام و احترام
مطلب شما در قسمت مطالب منتخب درج گردید.
موفق باشید

1397/04/10 @ 08:19
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

باسلام و احترام
تشکر و خداقوت

1397/04/10 @ 12:41
نظر از: پینــــــــــــــــــــار [عضو] 
5 stars

وای چقدر غمگینانه بود
مثل یه تراژدی
قشنگ حسشو انتقال داده بودی(احساس هم ذات پنداری کردم باهاش)
من که اشکم در اومد

1397/04/09 @ 13:07
نظر از: عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن [عضو] 
5 stars

انتظاری جان غمگین تر از اونی که فکرش رو بکنی :((
همه ی زندگیش شده شهید…

1397/04/09 @ 13:43


فرم در حال بارگذاری ...